#چندپارتی
#چندپارتی
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:5
اون..اون پسر الان بهت اجازه داده بود که از اینجا بری؟
کسی که نزدیک شیش ماه تو رو اینجا نگه داشته بود بدون اینکه حتی بزاره برای یه کار کوچیک یا حتی دیدن دوستات از این خونه بیرون بری، الان داشت بهت میگفت که میتونی از این خونه بری اونم برای همیشه؟
یعنی چش شده بود؟
تو خیلی دلت میخواست از اینجا بری..خیلی دلت میخواست بری و راحت زندگی کنی اما حیف توان دوری از جونگین رو نداشتی..!
اون پسر تو این شیش ماه زندگی مشترکی که باهم داشتید خیلی بد با دل کوچیکت بازی کرده بود.
اون..با دلت کاری کرد که حتی تو بدترین شرایط درست مثل الان، که حتی فرصت رفتن هم داری؛ بهت اجازه رفتن نده.
داشتی دست و پا میزدی و تمام تلاشتو رو میکردی تا از باتلاق احساساتی که توش گیر کرده بودی خودتو بیرون بکشی اما مثل اینکه احساساست مثل یه طناب به دست ها و پاهات پیچیده شده بودن و با هربار تلاش برای فرار تورو بیشتر تو خودش میکشوند.
دقیقا زمانی که تو درگیری بین احساساست و مغزت گیر کرده بودی؛ جونگین بلند شد تا بره.
اما ناخواسته دهنت باز شد و چیزی رو گفت که به هیچ وقت نمیشد نادیدش گرفت..
«من اینجا میمونم؛ اما نه بخاطر بچم، بلکه بخاطر خودم و قلبی که ازم گرفتی.»
با شنیدن حرفت سرجاش خشک شد.
از حرفی که زده بودی پشیمون بودی..با خودت میگفتی کاش زمان برای چند ثانیه به عقب برگرده و تو بتونی جلوی دهنت رو بگیری اما..میدونید که، همچین چیزی غیر ممکنه!
اون برگشت سمتت و با چشمایی که برای اولین بار پر اشک شده بود بهت خیره شد.
وایسا ببینم..اون واسه چی داره گریه میکنه؟
به سمتت اومد و جلوی پاهات زانو زد و یه دستش رو گذاشت روی زانوت و دست دیگهاش رو رو گونهات قرار داد..
جونگین: ا.ت تو..واقعا میخوای بمونی؟ بخاطر من؟
اون بخاطر اعتراف احساسی که نسبت بهش داشتی انقد گریون شده بود؟
واقعا؟ خدای من، کی فکرشو میکرد اون پسر روزی از شنیدن احساسی که یه دختر بهش داشت اینطوری خوشحال بشه و حتی اشک بریزه؟
ا.ت: جونگین گریه نکن..اگه نمیخوای...
جونگین: واسه چی نخوام؟ تو هیچ میدونی دیشب که اونجوری رفتی من چقد حالم بد بود؟ میدونی چقد نگرانت شدم؟ من دیشب همه جای این شهر کوفتی رو زیر و رو کردم تا تو رو پیدا کنم، بعد الان بهم میگی که «اگه نخوام»؟
-دیگه این حرف رو نزن! به هیچ عنوان دیگه این حرف رو به زبون نیار.
-ا.ت اگه من دوست نداشتم دیشب هیچ وقت اونجوری دنبالت نمیکشتم!
«اگه دوستت نداشتم...» یعنی اونم دوست داشت دیگه، درسته؟
یعنی اون احساس علاقهای که بهش داشتی یه طرفه نبوده؟!
چقد قشنگه وقتی بفهمی کسی که خیلی دوسش داری، مثل خودت دوستت داره..!
جونگین کمی نیم خیز شد تا بتونه جسم کوچیک و خستهٔ تو رو در آغوش بگیره..
زمانی که تو بغل گرمش فرو رفتی، انکار دنیا برای لحظهای متوقف شد.
احساس کردی دیگه نمیتونی جای امن تری از این بغل و اینجا پیدا کنی!
سرت رو گذاشتی رو شونش و اینبار اشک های شوق ریختی..
تو این مدت جونگین نوازش بار موهای کوتاه و نرمت که حالا بخاطر اتفاق های دیشب کمی بهم ریخته بود رو لمس میکرد.
زمانی که از بغلش بیرون اوردت، بهت قول داد..قول داد از حالا تا آخر عمرش کنارت بمونه. قول داد تا زمانی که زنده هست و نفس میکشه از تو و بچهای که حالا با خیال راحت تری تو شکمت رشد میکرد محافظت کنه و نزاره اتفاقی براتون بیفته..
و در آخر بهت قول داد تا ابد و یک، دوستت داشته باشه..!
End.
(شرمنده دیر گذاشتم نتم به شدتتت کم بود طوری که اگه میزاشتم تموم میشد مجبور شدم صبر کنم ببخشید)
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:5
اون..اون پسر الان بهت اجازه داده بود که از اینجا بری؟
کسی که نزدیک شیش ماه تو رو اینجا نگه داشته بود بدون اینکه حتی بزاره برای یه کار کوچیک یا حتی دیدن دوستات از این خونه بیرون بری، الان داشت بهت میگفت که میتونی از این خونه بری اونم برای همیشه؟
یعنی چش شده بود؟
تو خیلی دلت میخواست از اینجا بری..خیلی دلت میخواست بری و راحت زندگی کنی اما حیف توان دوری از جونگین رو نداشتی..!
اون پسر تو این شیش ماه زندگی مشترکی که باهم داشتید خیلی بد با دل کوچیکت بازی کرده بود.
اون..با دلت کاری کرد که حتی تو بدترین شرایط درست مثل الان، که حتی فرصت رفتن هم داری؛ بهت اجازه رفتن نده.
داشتی دست و پا میزدی و تمام تلاشتو رو میکردی تا از باتلاق احساساتی که توش گیر کرده بودی خودتو بیرون بکشی اما مثل اینکه احساساست مثل یه طناب به دست ها و پاهات پیچیده شده بودن و با هربار تلاش برای فرار تورو بیشتر تو خودش میکشوند.
دقیقا زمانی که تو درگیری بین احساساست و مغزت گیر کرده بودی؛ جونگین بلند شد تا بره.
اما ناخواسته دهنت باز شد و چیزی رو گفت که به هیچ وقت نمیشد نادیدش گرفت..
«من اینجا میمونم؛ اما نه بخاطر بچم، بلکه بخاطر خودم و قلبی که ازم گرفتی.»
با شنیدن حرفت سرجاش خشک شد.
از حرفی که زده بودی پشیمون بودی..با خودت میگفتی کاش زمان برای چند ثانیه به عقب برگرده و تو بتونی جلوی دهنت رو بگیری اما..میدونید که، همچین چیزی غیر ممکنه!
اون برگشت سمتت و با چشمایی که برای اولین بار پر اشک شده بود بهت خیره شد.
وایسا ببینم..اون واسه چی داره گریه میکنه؟
به سمتت اومد و جلوی پاهات زانو زد و یه دستش رو گذاشت روی زانوت و دست دیگهاش رو رو گونهات قرار داد..
جونگین: ا.ت تو..واقعا میخوای بمونی؟ بخاطر من؟
اون بخاطر اعتراف احساسی که نسبت بهش داشتی انقد گریون شده بود؟
واقعا؟ خدای من، کی فکرشو میکرد اون پسر روزی از شنیدن احساسی که یه دختر بهش داشت اینطوری خوشحال بشه و حتی اشک بریزه؟
ا.ت: جونگین گریه نکن..اگه نمیخوای...
جونگین: واسه چی نخوام؟ تو هیچ میدونی دیشب که اونجوری رفتی من چقد حالم بد بود؟ میدونی چقد نگرانت شدم؟ من دیشب همه جای این شهر کوفتی رو زیر و رو کردم تا تو رو پیدا کنم، بعد الان بهم میگی که «اگه نخوام»؟
-دیگه این حرف رو نزن! به هیچ عنوان دیگه این حرف رو به زبون نیار.
-ا.ت اگه من دوست نداشتم دیشب هیچ وقت اونجوری دنبالت نمیکشتم!
«اگه دوستت نداشتم...» یعنی اونم دوست داشت دیگه، درسته؟
یعنی اون احساس علاقهای که بهش داشتی یه طرفه نبوده؟!
چقد قشنگه وقتی بفهمی کسی که خیلی دوسش داری، مثل خودت دوستت داره..!
جونگین کمی نیم خیز شد تا بتونه جسم کوچیک و خستهٔ تو رو در آغوش بگیره..
زمانی که تو بغل گرمش فرو رفتی، انکار دنیا برای لحظهای متوقف شد.
احساس کردی دیگه نمیتونی جای امن تری از این بغل و اینجا پیدا کنی!
سرت رو گذاشتی رو شونش و اینبار اشک های شوق ریختی..
تو این مدت جونگین نوازش بار موهای کوتاه و نرمت که حالا بخاطر اتفاق های دیشب کمی بهم ریخته بود رو لمس میکرد.
زمانی که از بغلش بیرون اوردت، بهت قول داد..قول داد از حالا تا آخر عمرش کنارت بمونه. قول داد تا زمانی که زنده هست و نفس میکشه از تو و بچهای که حالا با خیال راحت تری تو شکمت رشد میکرد محافظت کنه و نزاره اتفاقی براتون بیفته..
و در آخر بهت قول داد تا ابد و یک، دوستت داشته باشه..!
End.
(شرمنده دیر گذاشتم نتم به شدتتت کم بود طوری که اگه میزاشتم تموم میشد مجبور شدم صبر کنم ببخشید)
- ۱۱۵
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط