love in the dark⑦②
love in the dark⑦②
چند روز بعد
ا/ت: جانم چیشده چیز مهمی میخواستی بگی؟
کوک: آره بیا بشین یومی خوابیده؟
ا/ت: آره خوابید ما کی بریم بخوابیم البته امشب خوابم نمیاد یکم به فکر ساخت بچه ی دوم باشیم
کوک: ا/ت
ا/ت: جانم
کوک: ببین عزیزم عزیزم من تورو خیلی دوست دارم بیشتر از همه چیز و همه کس
ا/ت: این اعتراف ها من رو داره میترسونه چیزی شده؟
کوک: فقط یه مدت کوتاه چشمات رو ببندی من برگشتم
ا/ت: میخوای بری سفر
کوک: فکر کن
ا/ت: سفر کاری بری من و یومی هم میتونیم بیایم
کوک: نه میگم فکر کن میخوام سفر بعد از یک سال دوباره باهم ازدواج میکنیم
ا/ت: خب چیشده عزیزم بگو
کوک: باید جدا شیم
ا/ت: 😂 واییی ترسیدم
کوک: من شوخی ندارم گفتم یه مدت کوتاه فقط باید جدا شیم
ا/ت: نکنه میخوای با هوجو ازدواج کنی؟ 😂
کوک: درمورد بعدش بعد بهت میگم
ا/ت: دیوونه میخواستم امشب بیدار بمونیم اما باشه میخوابیم من رفتم بخوابم شب بخیر
کوک: ا/ت ا/ت...
یک ساعت بعد
منتظر جونگکوک بودم اما نیومد
در رو باز کردم و رفتم دیدم دیگه توی بالکن نشسته و داره سیگار میکشه
نگرانش بودم
چرا باید این پیشنهاد رو بده
یا از چی ناراحته داره سیگار میکشه؟
الان من باید کنارش باشم یا تنهاش بذارم
مغز و ذهنم پر از سوال بود
حالم داشت بد میشد ...
برگشتم اتاق....
صبح
از خواب بیدار شدم
جونگکوک رو کنارم ندیدم
رفتم دیدم هنوز داخل بالکنه
و خوابش برده روی صندلی سریع یه پتو براش بردم
که از خواب بیدار شد
کوک: ا/ت
لبخندی زدم
ا/ت: جانم
اشکی از چشمانش ریخت و دلم رو آتش زد
بغلش کردم
ا/ت: چیشده جونگکوک من رو نگران نکن ازت خواهش میکنم بگو
کوک: بریم باید بریم
ا/ت: کجا؟
کوک: مهاجرت کنیم به یه شهر یا کشور دیگه
ا/ت: دیوونه شدی؟ کار تو مهد کودک یومی خانوادت همه ی این ها...
کوک: ا/ت ازت خواهش میکنم به حرفم گوش کن به خاطر زندگیمون به خاطر یومی
ا/ت: تا بهم نگفتی چرا دیشب این پیشنهاد رو دادی و الان این پیشنهاد من هیچی نمیگم
کوک: بهت توضیح میدم قول میدم تا وقتی که از این شهر خارج شدیم همه چیز رو توضیح میدم
ا/ت: خب چرا باید بریم؟ ما داریم اینجا به خوبی زندگی میکنیم
کوک: برای چند ماه زود برمیگردیم
ا/ت: جونگکوک چیشده؟
کوک: ا/ت وسایل ضروریه خودت و یومی رو جمع کن تا سه روز دیگه بریم منم کارهای خودم رو اوکی میکنم
ا/ت: فکر کنم دیوونه شدی دیشب نوشیدنی خوردی؟
محکم بغلم کرد
کوک: نه نه نه من نباید از تو جدا بشم
ا/ت: عشقم چیشده؟
یومی از پله ها با گریه اومد پایین
یومی: مامان...
ا/ت: جانم
یومی: فکر کردم تو و بابا رفتین اومدم تو اتاق دیدم نیستید
ا/ت: عزیزم اینجاییم بیا
یومی رو بغل کردم و گونش رو بوسیدم
کوک: یومی بابا
یومی: بله
کوک: دوست داری بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم از اینجا قشنگ تر
یومی: آره آره
کوک: یومی اوکی داد فقط ا/ت تو
ا/ت: جونگکوک من اوکی نمیدم کل زندگیم اینجاست چرا باید برم
کوک: عشقم گفتم بریم من اونجا توضیح میدم بهت
ا/ت: باشه میریم اما اگر توضیحت قانع کننده نبود برمیگردیم باشه؟
کوک: باشه.. وسایل جمع کن برای سه روز دیگه بریم
ا/ت: به این زودی؟
کوک: آره
ا/ت: باشه.. راستی سوآ زنگ زد گفت امشب بیاین خونه ی مامانت
کوک: باشه اما درمورد مهاجرتمون به کسی نگین باشه؟
ا/ت:باشه...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند روز بعد
ا/ت: جانم چیشده چیز مهمی میخواستی بگی؟
کوک: آره بیا بشین یومی خوابیده؟
ا/ت: آره خوابید ما کی بریم بخوابیم البته امشب خوابم نمیاد یکم به فکر ساخت بچه ی دوم باشیم
کوک: ا/ت
ا/ت: جانم
کوک: ببین عزیزم عزیزم من تورو خیلی دوست دارم بیشتر از همه چیز و همه کس
ا/ت: این اعتراف ها من رو داره میترسونه چیزی شده؟
کوک: فقط یه مدت کوتاه چشمات رو ببندی من برگشتم
ا/ت: میخوای بری سفر
کوک: فکر کن
ا/ت: سفر کاری بری من و یومی هم میتونیم بیایم
کوک: نه میگم فکر کن میخوام سفر بعد از یک سال دوباره باهم ازدواج میکنیم
ا/ت: خب چیشده عزیزم بگو
کوک: باید جدا شیم
ا/ت: 😂 واییی ترسیدم
کوک: من شوخی ندارم گفتم یه مدت کوتاه فقط باید جدا شیم
ا/ت: نکنه میخوای با هوجو ازدواج کنی؟ 😂
کوک: درمورد بعدش بعد بهت میگم
ا/ت: دیوونه میخواستم امشب بیدار بمونیم اما باشه میخوابیم من رفتم بخوابم شب بخیر
کوک: ا/ت ا/ت...
یک ساعت بعد
منتظر جونگکوک بودم اما نیومد
در رو باز کردم و رفتم دیدم دیگه توی بالکن نشسته و داره سیگار میکشه
نگرانش بودم
چرا باید این پیشنهاد رو بده
یا از چی ناراحته داره سیگار میکشه؟
الان من باید کنارش باشم یا تنهاش بذارم
مغز و ذهنم پر از سوال بود
حالم داشت بد میشد ...
برگشتم اتاق....
صبح
از خواب بیدار شدم
جونگکوک رو کنارم ندیدم
رفتم دیدم هنوز داخل بالکنه
و خوابش برده روی صندلی سریع یه پتو براش بردم
که از خواب بیدار شد
کوک: ا/ت
لبخندی زدم
ا/ت: جانم
اشکی از چشمانش ریخت و دلم رو آتش زد
بغلش کردم
ا/ت: چیشده جونگکوک من رو نگران نکن ازت خواهش میکنم بگو
کوک: بریم باید بریم
ا/ت: کجا؟
کوک: مهاجرت کنیم به یه شهر یا کشور دیگه
ا/ت: دیوونه شدی؟ کار تو مهد کودک یومی خانوادت همه ی این ها...
کوک: ا/ت ازت خواهش میکنم به حرفم گوش کن به خاطر زندگیمون به خاطر یومی
ا/ت: تا بهم نگفتی چرا دیشب این پیشنهاد رو دادی و الان این پیشنهاد من هیچی نمیگم
کوک: بهت توضیح میدم قول میدم تا وقتی که از این شهر خارج شدیم همه چیز رو توضیح میدم
ا/ت: خب چرا باید بریم؟ ما داریم اینجا به خوبی زندگی میکنیم
کوک: برای چند ماه زود برمیگردیم
ا/ت: جونگکوک چیشده؟
کوک: ا/ت وسایل ضروریه خودت و یومی رو جمع کن تا سه روز دیگه بریم منم کارهای خودم رو اوکی میکنم
ا/ت: فکر کنم دیوونه شدی دیشب نوشیدنی خوردی؟
محکم بغلم کرد
کوک: نه نه نه من نباید از تو جدا بشم
ا/ت: عشقم چیشده؟
یومی از پله ها با گریه اومد پایین
یومی: مامان...
ا/ت: جانم
یومی: فکر کردم تو و بابا رفتین اومدم تو اتاق دیدم نیستید
ا/ت: عزیزم اینجاییم بیا
یومی رو بغل کردم و گونش رو بوسیدم
کوک: یومی بابا
یومی: بله
کوک: دوست داری بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم از اینجا قشنگ تر
یومی: آره آره
کوک: یومی اوکی داد فقط ا/ت تو
ا/ت: جونگکوک من اوکی نمیدم کل زندگیم اینجاست چرا باید برم
کوک: عشقم گفتم بریم من اونجا توضیح میدم بهت
ا/ت: باشه میریم اما اگر توضیحت قانع کننده نبود برمیگردیم باشه؟
کوک: باشه.. وسایل جمع کن برای سه روز دیگه بریم
ا/ت: به این زودی؟
کوک: آره
ا/ت: باشه.. راستی سوآ زنگ زد گفت امشب بیاین خونه ی مامانت
کوک: باشه اما درمورد مهاجرتمون به کسی نگین باشه؟
ا/ت:باشه...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۷.۳k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط