#چندپارتی
#چندپارتی
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:4
دقیقا زمانی که میخواست حرف رو کامل کنه صدای کوبیده شدن در بلند شد..
با شنیدن صدای در ترس تو وجودت رِخنه زد..
میدونستی که اون بلاخره تو رو پیدا میکنه، حالا فرقی نداشت کجای این دنیا باشی!
به قول خودش چیزی که مال اون باشه فقط متعلق به خودشه و هیچ کس نمیتونه اونو ازش بگیره!
و حالا با حضورش تو این مکان ثابت کردن بود که تو رو هم جزئی از اموال خودش میدونه..!
چان نگاهی به تویی که از ترس و استرس میلرزیدی کرد و بعد با سختی از جاش بلند شد و به طرف در رفت.
زمانی که در رو باز کرد تو صدای جونگین رو شنیدی که ازش میخواست تو رو ببره پیشش..
چان: میخوای چیکارش کنی؟
جونگین: هیونگ اون زنِ منه! و البته مادر بچهم هم هست. تو که فکر نمیکنی من بخوام بهش صدمه بزنم؟ من فقط میخوام باهاش حرف بزنم، همین!
چان: همین حرف زدنت از صدتا کتک کاری براش بدتره!
-من تو رو میشناسم جونگین! تو قراره جوری با اون دختر بیچاره حرف بزنی که از ترس سکته کنه.
جونگین: نگران نباش قول میدم باهاش خوب بزنم.
بعد از آخرین حرفش حتی به چان اجازه نداد که جوابش رو بده با به خواست خودش از جلوی در کنار بره. خودش وارد خونه شد و زمانی که تو رو روی مبل درحالی که پاهات رو تو بغلت جمع کرده بود و اشک میریختی دید، اومد سمتت و جلوی پا هات زانو زد تا بتونه تو چشمات نگاه کنه..
با انگشت اشاره اش تار مویی که افتاده بود رو صورتت رو کنار زد و گونه خیس از اشکت رو نوازش کرد..
جونگین: انقد از دستم خسته شده بودی که حاضر شدی فرار کنی؟
-یعنی من انقد برات بی ارزشم که حتی حاضر نشدی خودت بهم بگی که دارم بابا میشم؟
میخواستی جوابش رو بدی، میخواستی بهش بگی که اگه فرار کردی فقط بخاطر این بوده که دیگه تحمل نداشتی اون بهت بی محلی کنه.. میخواستی دلیل نگفتن موضوع بارداری رو بهش بگی اما وقتی به چشماش نگاه کردی که به طرز خیلی عجیبی آروم و مهربونه بود حرف رو خوردی و چیزی نگفتی..
هیچوقت این نگاه رو ازش ندیده بودی.
نمیتونستی بگی الکی و دروغه چون چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگن!
جونگین: بیا برگردیم خونه، اونجا راحت تر میتونیم صحبت کنیم.
هنوزم داشتی گریه میکردی اما نمیتونستی حرفش رو رد کنی برای همین آروم از روی مبل بلند شدی..
زمانی که رو پاهات ایستادی، جونگین لرزش پاهات رو دید برای همین خم شد و براید بغلت کرد و به سمت ماشین رفت.
سابقه نداشته بود اینطوری بغلت کنه برای همین خیلی تعجب کردی..
داخل ماشین که نشستید، تا زمانی که به خونه برسید کسی حرف نزد.
فقط صدای نفس های سنگین جونگین و نفس های بریده تو، تو فضا میپیچید.
به خونه که رسیدید هر دو از ماشین پیاده شدید و اینبار هم جونگین بغلت کرد و به سمت خونه بردت.
گذاشتت روی مبل و خودش رفت تو آشپزخونه.
کمی بعد با یه لیوان آب برگشت. لیوان رو داد دستت و بعد کت مشکی رنگش رو از تنش درآورد و انداخت روی دسته مبل و نشست. اونم دقیقا رو به روی تو!
نگاهی به چشماش کردی..هنوزم آروم بود. انگار قرار نبود دعوا و سرزنشت کنه..
جونگین: نمیخوام دعوا بشه..اون موقع یچیزی من میگم یچیزی تو میگی و اوضاع بدتر میشه پس..بهم بگو چرا از خونه فرار کردی؟
-قرار نیست بخاطر کاری که کردی مجازات بشی! پس نترس و بهم بگو.
بخاطر گریه های شدیدت چشما و مژه هات خیس بود و پشت سرت به شدت درد میکرد اما با این حال تمام شجاعتت رو جمع کردی و شروع به حرف زدن کردی..
ا.ت: فرار کردم چون دلم نمیخواست بچم تو جایی مثل زندان بزرگ بشه. دلم نمیخواست بچم پیش پدری بزرگ بشه که معلوم نیست اصن میخوادش یا نه!
جونگین از روی مبل بلند شد به طرف بار کوچیکی که تو گوشه خونه بود رفت و رو صندلی های چوبی نشست و یه لیوان ویسکی برای خودش ریخت..
زمانی که اولین جرعه از نوشیدنیش رو خورد با صدایی که به وضوح شنیده میشد گفت:«من فکر میکنم جدا از بچه، برای خودت هم فرار کردی. تو فرار کردی چون دیگه نمیخواستی پیش من بمونی! با این حال اگه انقد از من و اینجا متنفری میتونی بری..میتونی برگردی پیش چان هیونگ و پیشش زندگی کنی و دیگه هیچ وقت پاتو به اینجا نزاری.»
تا ابد و یک، دوست دارم!
جونگین/ا.ت
P:4
دقیقا زمانی که میخواست حرف رو کامل کنه صدای کوبیده شدن در بلند شد..
با شنیدن صدای در ترس تو وجودت رِخنه زد..
میدونستی که اون بلاخره تو رو پیدا میکنه، حالا فرقی نداشت کجای این دنیا باشی!
به قول خودش چیزی که مال اون باشه فقط متعلق به خودشه و هیچ کس نمیتونه اونو ازش بگیره!
و حالا با حضورش تو این مکان ثابت کردن بود که تو رو هم جزئی از اموال خودش میدونه..!
چان نگاهی به تویی که از ترس و استرس میلرزیدی کرد و بعد با سختی از جاش بلند شد و به طرف در رفت.
زمانی که در رو باز کرد تو صدای جونگین رو شنیدی که ازش میخواست تو رو ببره پیشش..
چان: میخوای چیکارش کنی؟
جونگین: هیونگ اون زنِ منه! و البته مادر بچهم هم هست. تو که فکر نمیکنی من بخوام بهش صدمه بزنم؟ من فقط میخوام باهاش حرف بزنم، همین!
چان: همین حرف زدنت از صدتا کتک کاری براش بدتره!
-من تو رو میشناسم جونگین! تو قراره جوری با اون دختر بیچاره حرف بزنی که از ترس سکته کنه.
جونگین: نگران نباش قول میدم باهاش خوب بزنم.
بعد از آخرین حرفش حتی به چان اجازه نداد که جوابش رو بده با به خواست خودش از جلوی در کنار بره. خودش وارد خونه شد و زمانی که تو رو روی مبل درحالی که پاهات رو تو بغلت جمع کرده بود و اشک میریختی دید، اومد سمتت و جلوی پا هات زانو زد تا بتونه تو چشمات نگاه کنه..
با انگشت اشاره اش تار مویی که افتاده بود رو صورتت رو کنار زد و گونه خیس از اشکت رو نوازش کرد..
جونگین: انقد از دستم خسته شده بودی که حاضر شدی فرار کنی؟
-یعنی من انقد برات بی ارزشم که حتی حاضر نشدی خودت بهم بگی که دارم بابا میشم؟
میخواستی جوابش رو بدی، میخواستی بهش بگی که اگه فرار کردی فقط بخاطر این بوده که دیگه تحمل نداشتی اون بهت بی محلی کنه.. میخواستی دلیل نگفتن موضوع بارداری رو بهش بگی اما وقتی به چشماش نگاه کردی که به طرز خیلی عجیبی آروم و مهربونه بود حرف رو خوردی و چیزی نگفتی..
هیچوقت این نگاه رو ازش ندیده بودی.
نمیتونستی بگی الکی و دروغه چون چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگن!
جونگین: بیا برگردیم خونه، اونجا راحت تر میتونیم صحبت کنیم.
هنوزم داشتی گریه میکردی اما نمیتونستی حرفش رو رد کنی برای همین آروم از روی مبل بلند شدی..
زمانی که رو پاهات ایستادی، جونگین لرزش پاهات رو دید برای همین خم شد و براید بغلت کرد و به سمت ماشین رفت.
سابقه نداشته بود اینطوری بغلت کنه برای همین خیلی تعجب کردی..
داخل ماشین که نشستید، تا زمانی که به خونه برسید کسی حرف نزد.
فقط صدای نفس های سنگین جونگین و نفس های بریده تو، تو فضا میپیچید.
به خونه که رسیدید هر دو از ماشین پیاده شدید و اینبار هم جونگین بغلت کرد و به سمت خونه بردت.
گذاشتت روی مبل و خودش رفت تو آشپزخونه.
کمی بعد با یه لیوان آب برگشت. لیوان رو داد دستت و بعد کت مشکی رنگش رو از تنش درآورد و انداخت روی دسته مبل و نشست. اونم دقیقا رو به روی تو!
نگاهی به چشماش کردی..هنوزم آروم بود. انگار قرار نبود دعوا و سرزنشت کنه..
جونگین: نمیخوام دعوا بشه..اون موقع یچیزی من میگم یچیزی تو میگی و اوضاع بدتر میشه پس..بهم بگو چرا از خونه فرار کردی؟
-قرار نیست بخاطر کاری که کردی مجازات بشی! پس نترس و بهم بگو.
بخاطر گریه های شدیدت چشما و مژه هات خیس بود و پشت سرت به شدت درد میکرد اما با این حال تمام شجاعتت رو جمع کردی و شروع به حرف زدن کردی..
ا.ت: فرار کردم چون دلم نمیخواست بچم تو جایی مثل زندان بزرگ بشه. دلم نمیخواست بچم پیش پدری بزرگ بشه که معلوم نیست اصن میخوادش یا نه!
جونگین از روی مبل بلند شد به طرف بار کوچیکی که تو گوشه خونه بود رفت و رو صندلی های چوبی نشست و یه لیوان ویسکی برای خودش ریخت..
زمانی که اولین جرعه از نوشیدنیش رو خورد با صدایی که به وضوح شنیده میشد گفت:«من فکر میکنم جدا از بچه، برای خودت هم فرار کردی. تو فرار کردی چون دیگه نمیخواستی پیش من بمونی! با این حال اگه انقد از من و اینجا متنفری میتونی بری..میتونی برگردی پیش چان هیونگ و پیشش زندگی کنی و دیگه هیچ وقت پاتو به اینجا نزاری.»
- ۵۱۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط