وقتی به آشپزخانه رسیدند صحنه شبیه به میدان جنگ بود آرد
وقتی به آشپزخانه رسیدند، صحنه شبیه به میدان جنگ بود. آرد روی زمین پاشیده شده بود و یک کیکِ قلبی شکل، که کمی کج شده بود و با خروارها ترافل رنگی و توتفرنگی پوشانده شده بود، وسط میز میدرخشید.
هانا با چشمهای براق و منتظر، یک قاشق بزرگ از کیک را برید و جلوی دهان جونگکوک گرفت. «زود باش ددی! بگو که خوشمزهترین چیزیه که تو کل زندگیت خوردی!»
جونگکوک به کیک نگاه کرد که بیشتر شبیه بمب قند بود، اما نگاهش که به چشمهای امیدوار هانا افتاد، بی درنگ دهانش را باز کرد. طعم شیرین و بیش از حدِ خامه در دهانش پخش شد. او با سختی لقمه را قورت داد و لبخند زد. «عالیه هانا... واقعاً... متفاوته.»
هانا جیغ مختصری از شادی کشید و خودش را در آغوش جونگکوک انداخت. «دیدی؟ من میتونم یه زنِ خانهدارِ نمونه باشم! حالا که کیک خوردی، باید جایزهم رو بدی.»
جونگکوک او را از زمین بلند کرد و روی میز آشپزخانه نشاند. دستهایش را دو طرف او گذاشت و با لحنی که حالا از آن جدیتِ خشک به یک مهربانیِ عمیق تبدیل شده بود، گفت: «جایزهت چیه؟ باز هم میخوای برات قصه پنگوئن بگم؟»
هانا ناگهان ساکت شد. دستهای آردیاش را دور گردن جونگکوک حلقه کرد و سرش را روی شانه او گذاشت. با صدایی آرام و بدون شیطنت زمزمه کرد: «نه ددی... جایزهم اینه که قول بدی هیچوقت، حتی اگه من خیلی روی اعصابت بودم، دستم رو ول نکنی. قول بده که همیشه بذاری سایهت باشم.»
قلب جونگکوک لرزید. او هانا را محکمتر بغل کرد و بوی توتفرنگی و آرد را با تمام وجود استنشاق کرد. «هانا... تو سایه نیستی. تو خورشیدی هستی که به دنیای سیاه و سفید من تابیدی. من بدون تو دیگه نمیتونم اون آدمِ جدیِ سابق باشم. قول میدم... تا همیشه.»
هانا سرش را بلند کرد و با شیطنت دوباره خندید. «خوبه! حالا که قول دادی، پس باید بشوری! تمام ظرفها رو! چون ددیهای قهرمان ظرف هم میشورن!»
جونگکوک نگاهی به کوه ظرفهای کثیف انداخت و آهی کشید. «من مدیرعامل جیکی هستم هانا...»
هانا در حالی که داشت از آشپزخانه فرار میکرد، فریاد زد: «توی این خونه تو فقط ددیِ منی! زود باش پیشبند ببند کوکی!»
جونگکوک در حالی که آستینهای پیراهن گرانقیمتش را بالا میزد، به رفتنِ پرنشاط هانا نگاه کرد. او میدانست که زندگیش دیگر هرگز خستهکننده نخواهد بود. او شاید مرد جدیِ دنیای تجارت بود، اما در مقابلِ جادویِ کیوتِ هانا، همیشه بازندهای بود که با کمال میل تسلیم میشد.
آن شب، زیر نور ماه سال ۲۰۲۶، عمارت جئون غرق در صدای خنده و بوی گرم کیک خانگی بود؛ پایانی بر تنهاییِ یک مرد جدی و آغازی بر قصهی بیپایانِ دختری که با عشق، یخهای یک قلب را ذوب کرده بود.
پایان.
هانا با چشمهای براق و منتظر، یک قاشق بزرگ از کیک را برید و جلوی دهان جونگکوک گرفت. «زود باش ددی! بگو که خوشمزهترین چیزیه که تو کل زندگیت خوردی!»
جونگکوک به کیک نگاه کرد که بیشتر شبیه بمب قند بود، اما نگاهش که به چشمهای امیدوار هانا افتاد، بی درنگ دهانش را باز کرد. طعم شیرین و بیش از حدِ خامه در دهانش پخش شد. او با سختی لقمه را قورت داد و لبخند زد. «عالیه هانا... واقعاً... متفاوته.»
هانا جیغ مختصری از شادی کشید و خودش را در آغوش جونگکوک انداخت. «دیدی؟ من میتونم یه زنِ خانهدارِ نمونه باشم! حالا که کیک خوردی، باید جایزهم رو بدی.»
جونگکوک او را از زمین بلند کرد و روی میز آشپزخانه نشاند. دستهایش را دو طرف او گذاشت و با لحنی که حالا از آن جدیتِ خشک به یک مهربانیِ عمیق تبدیل شده بود، گفت: «جایزهت چیه؟ باز هم میخوای برات قصه پنگوئن بگم؟»
هانا ناگهان ساکت شد. دستهای آردیاش را دور گردن جونگکوک حلقه کرد و سرش را روی شانه او گذاشت. با صدایی آرام و بدون شیطنت زمزمه کرد: «نه ددی... جایزهم اینه که قول بدی هیچوقت، حتی اگه من خیلی روی اعصابت بودم، دستم رو ول نکنی. قول بده که همیشه بذاری سایهت باشم.»
قلب جونگکوک لرزید. او هانا را محکمتر بغل کرد و بوی توتفرنگی و آرد را با تمام وجود استنشاق کرد. «هانا... تو سایه نیستی. تو خورشیدی هستی که به دنیای سیاه و سفید من تابیدی. من بدون تو دیگه نمیتونم اون آدمِ جدیِ سابق باشم. قول میدم... تا همیشه.»
هانا سرش را بلند کرد و با شیطنت دوباره خندید. «خوبه! حالا که قول دادی، پس باید بشوری! تمام ظرفها رو! چون ددیهای قهرمان ظرف هم میشورن!»
جونگکوک نگاهی به کوه ظرفهای کثیف انداخت و آهی کشید. «من مدیرعامل جیکی هستم هانا...»
هانا در حالی که داشت از آشپزخانه فرار میکرد، فریاد زد: «توی این خونه تو فقط ددیِ منی! زود باش پیشبند ببند کوکی!»
جونگکوک در حالی که آستینهای پیراهن گرانقیمتش را بالا میزد، به رفتنِ پرنشاط هانا نگاه کرد. او میدانست که زندگیش دیگر هرگز خستهکننده نخواهد بود. او شاید مرد جدیِ دنیای تجارت بود، اما در مقابلِ جادویِ کیوتِ هانا، همیشه بازندهای بود که با کمال میل تسلیم میشد.
آن شب، زیر نور ماه سال ۲۰۲۶، عمارت جئون غرق در صدای خنده و بوی گرم کیک خانگی بود؛ پایانی بر تنهاییِ یک مرد جدی و آغازی بر قصهی بیپایانِ دختری که با عشق، یخهای یک قلب را ذوب کرده بود.
پایان.
- ۱.۳k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط