دستهای لرزان هانا را توی دستهای بزرگش گرفت و با صدایی ب
دستهای لرزان هانا را توی دستهای بزرگش گرفت و با صدایی بم که از بغض گرفته بود، گفت: «هانا... به چشمای من نگاه کن.»
هانا در حالی که اشکهایش روی گونههای تپلش میدویدند، به او خیره شد.
جونگکوک ادامه داد: «من بهت قول دادم که مراقبت باشم، مگه نه؟ الان باید بری... فقط برای چند روز. قول میدم که همه چیز رو درست کنم. قول میدم بیام و از اون عمارتِ لعنتی بیارمت بیرون. تو به من اعتماد داری، وروجک؟»
هانا هقهق کنان گفت: «اما... اما کی برات ساندویچ توتفرنگی درست کنه؟ کی مژههات رو بشمره تا خوابت ببره؟ تو بدون من گم میشی کوکی...»
جونگکوک پیشانیاش را به پیشانی هانا تکیه داد. قطره اشکی از گوشه چشم مرد جدی قصه چکید و روی دست هانا افتاد. «من همین الان هم بدون تو گم شدم، هانا... ولی برای اینکه نجاتت بدم، باید بذارم بری.»
بادیگاردهای عمو جلو آمدند و هانا را به زور از آغوش جونگکوک جدا کردند. هانا در حالی که به سمت ماشین کشیده میشد، فریاد میزد: «کوکی! زود بیا دنبالما! من منتظرت میمونم! قول دادی برام پاپکورن درست کنی... قول دادی...»
جونگکوک ایستاده بود و با مشتهای گرهکرده، دور شدن ماشینها را تماشا میکرد. باران تندی شروع به باریدن کرد و کت گرانقیمت او را خیس کرد، اما او تکان نمیخورد. تمام ابهت مدیرعامل جدیِ "جیکی" در آن لحظه فرو ریخته بود. او حالا فقط مردی بود که قلبش را در یک ماشین سیاه، به سمت سرنوشتی نامعلوم فرستاده بود.
او زیر لب زمزمه کرد: «قسم میخورم هانا... قسم میخورم که اونا رو به خاک سیاه بنشوندم.»
ادامه دارد....
هانا در حالی که اشکهایش روی گونههای تپلش میدویدند، به او خیره شد.
جونگکوک ادامه داد: «من بهت قول دادم که مراقبت باشم، مگه نه؟ الان باید بری... فقط برای چند روز. قول میدم که همه چیز رو درست کنم. قول میدم بیام و از اون عمارتِ لعنتی بیارمت بیرون. تو به من اعتماد داری، وروجک؟»
هانا هقهق کنان گفت: «اما... اما کی برات ساندویچ توتفرنگی درست کنه؟ کی مژههات رو بشمره تا خوابت ببره؟ تو بدون من گم میشی کوکی...»
جونگکوک پیشانیاش را به پیشانی هانا تکیه داد. قطره اشکی از گوشه چشم مرد جدی قصه چکید و روی دست هانا افتاد. «من همین الان هم بدون تو گم شدم، هانا... ولی برای اینکه نجاتت بدم، باید بذارم بری.»
بادیگاردهای عمو جلو آمدند و هانا را به زور از آغوش جونگکوک جدا کردند. هانا در حالی که به سمت ماشین کشیده میشد، فریاد میزد: «کوکی! زود بیا دنبالما! من منتظرت میمونم! قول دادی برام پاپکورن درست کنی... قول دادی...»
جونگکوک ایستاده بود و با مشتهای گرهکرده، دور شدن ماشینها را تماشا میکرد. باران تندی شروع به باریدن کرد و کت گرانقیمت او را خیس کرد، اما او تکان نمیخورد. تمام ابهت مدیرعامل جدیِ "جیکی" در آن لحظه فرو ریخته بود. او حالا فقط مردی بود که قلبش را در یک ماشین سیاه، به سمت سرنوشتی نامعلوم فرستاده بود.
او زیر لب زمزمه کرد: «قسم میخورم هانا... قسم میخورم که اونا رو به خاک سیاه بنشوندم.»
ادامه دارد....
- ۷۴۲
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط