در باز شد و عمو با دو بادیگار مسلح وارد شد جونگکوک هانا
در باز شد و عمو با دو بادیگار مسلح وارد شد. جونگکوک هانا را پشت سرش برد. نگاهش به سردی قطب شمال شده بود. اسلحه را بیرون کشید و مستقیم به سمت عمو نشانه رفت.
جونگکوک با لحنی کتابی و برنده گفت: «کانگ، تو یک اشتباه بزرگ کردی. تو فکر کردی نقطه ضعف من هاناست... اما حقیقت اینه که هانا "دلیلِ" منه. و مردی که برای زندگیش میجنگه، چیزی برای از دست دادن نداره. همین الان که ما حرف میزنیم، پلیس بینالملل دمِ درِ تمام شرکتهای توئه و حسابهای بانکیت پلمب شده. تو دیگه هیچی نیستی.»
عموی هانا رنگش پرید. گوشیاش زنگ خورد و با شنیدن خبر ورشکستگی لحظهای، دستانش لرزید. بادیگاردها که دیدند رئیسشان دیگر پولی برای پرداخت ندارد، اسلحههایشان را پایین آوردند.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، دست هانا را گرفت. «بریم خونه، هانا. پاپکورنها منتظرن.»
اما وقتی به سمت در خروجی رفتند، هانا ناگهان ایستاد. او به سمت عمویش برگشت، زبانش را برای او درآورد و با لحن کیوت همیشگیاش گفت: «آقای هیولا! دیگه هیچوقت به کوکیِ من نگو بدعنق، چون اون فقط برای من مهربونه!»
جونگکوک با وجود تمام آن فضای دراماتیک، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. او هانا را بغل کرد و از پلهها پایین رفت، در حالی که آژیر پلیس در دوردست شنیده میشد.
ادامه دارد...
جونگکوک با لحنی کتابی و برنده گفت: «کانگ، تو یک اشتباه بزرگ کردی. تو فکر کردی نقطه ضعف من هاناست... اما حقیقت اینه که هانا "دلیلِ" منه. و مردی که برای زندگیش میجنگه، چیزی برای از دست دادن نداره. همین الان که ما حرف میزنیم، پلیس بینالملل دمِ درِ تمام شرکتهای توئه و حسابهای بانکیت پلمب شده. تو دیگه هیچی نیستی.»
عموی هانا رنگش پرید. گوشیاش زنگ خورد و با شنیدن خبر ورشکستگی لحظهای، دستانش لرزید. بادیگاردها که دیدند رئیسشان دیگر پولی برای پرداخت ندارد، اسلحههایشان را پایین آوردند.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، دست هانا را گرفت. «بریم خونه، هانا. پاپکورنها منتظرن.»
اما وقتی به سمت در خروجی رفتند، هانا ناگهان ایستاد. او به سمت عمویش برگشت، زبانش را برای او درآورد و با لحن کیوت همیشگیاش گفت: «آقای هیولا! دیگه هیچوقت به کوکیِ من نگو بدعنق، چون اون فقط برای من مهربونه!»
جونگکوک با وجود تمام آن فضای دراماتیک، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. او هانا را بغل کرد و از پلهها پایین رفت، در حالی که آژیر پلیس در دوردست شنیده میشد.
ادامه دارد...
- ۷۶۵
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط