+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.12
کوک ویو...........
من هنوز تو بالکن ایستاده بودم، سیگار تو دستم، چشمام دنبال ا.ت که داشت از سالن میرفت سمت در خروجی. لعنتی... چقدر عوض شده بود. همون دختر کوچولوی چهارده ساله که تو تولدش، مامان و باباشو جلوی چشمش با گلوله زدم، حالا شده بود یه زن کامل، بدنش پر و خوشفرم، رانایی که از چاک لباس معلوم بود، سینههایی که آدمو وسوسه میکرد.
تو ذهنم میخندیدم. تو هنوز هیچی نمیدونی دختر. نه میدونی من کیام، نه میدونی همون شبی که تولدت بود، من اومدم و همه چی رو تموم کردم. پدرم وصیت کرده بود، باید این کارو میکردم. فقط تو رو زنده گذاشتم چون بچه بودی. گفتم بذار بزرگ شه، بعدش خودم باهاش سرگرم میشم.
حالا بزرگ شده بودی. و خیلی هم بهتر از چیزی که فکر میکردم.
رفتم سمتش قبل از اینکه سوار ماشین بشه. محافظامو عقب نگه داشتم، نمیخواستم بترسه. آروم گفتم:
ا.ت، صبر کن.
برگشت و با اون لبخند معصومش نگاهم کرد. هنوزم همون چشمارو داشت.
گفتم: بذار برسونمت خونه.
رد کرد، ولی من اصرار کردم. بالاخره شمارههامونو رد و بدل کردیم. وقتی داشتم شمارهشو ذخیره میکردم، زیر لب زمزمه کردم (که نشنید):
بالاخره پیدات کردم... دختر همون خونه.
بعد بهش گفتم: فردا شب آزاد نیستی؟ یه شام خصوصی. فقط من و تو. دوست دارم بیشتر در مورد خودت و شرکتت بدونم.
یه لحظه فکر کرد، بعد گفت باشه. وقتی رفت، من موندم و سیگارمو پک عمیقی زدم. یونگی اومد کنارم و گفت:
کوک، این همون دختره؟
لبخند زدم و گفتم: آره. همون. حالا دیگه مال منه.
تو ذهنم همه چی داشت برنامهریزی میشد. فردا شب میبرمش رستوران لوکس، حسابی فلریت میکنم، مشروب میخوریم، بعدش میبرمش خونه خودم. اول آروم، ولی وقتی لباساشو دربیارم، دیگه آروم باهاش رفتار نمیکنم. میخوام ببینم وقتی زیرم له میشه چیکار میکنه. میخوام بشنوم اسممو با صدای گرفته داد بزنه.
انتقام؟ آره، اونم هست. ولی اول هوسم رو سیر میکنم. بعدش... هر کاری دلم خواست باهاش میکنم. شاید بشکونمش، شاید هم نگهش دارم فقط برای خودم. هنوز تصمیم نگرفتم.
فقط میدونم که از فردا شب، بازی واقعی شروع میشه............
ادامه دارد.........
-I shouldn't fall in love with you
p.12
کوک ویو...........
من هنوز تو بالکن ایستاده بودم، سیگار تو دستم، چشمام دنبال ا.ت که داشت از سالن میرفت سمت در خروجی. لعنتی... چقدر عوض شده بود. همون دختر کوچولوی چهارده ساله که تو تولدش، مامان و باباشو جلوی چشمش با گلوله زدم، حالا شده بود یه زن کامل، بدنش پر و خوشفرم، رانایی که از چاک لباس معلوم بود، سینههایی که آدمو وسوسه میکرد.
تو ذهنم میخندیدم. تو هنوز هیچی نمیدونی دختر. نه میدونی من کیام، نه میدونی همون شبی که تولدت بود، من اومدم و همه چی رو تموم کردم. پدرم وصیت کرده بود، باید این کارو میکردم. فقط تو رو زنده گذاشتم چون بچه بودی. گفتم بذار بزرگ شه، بعدش خودم باهاش سرگرم میشم.
حالا بزرگ شده بودی. و خیلی هم بهتر از چیزی که فکر میکردم.
رفتم سمتش قبل از اینکه سوار ماشین بشه. محافظامو عقب نگه داشتم، نمیخواستم بترسه. آروم گفتم:
ا.ت، صبر کن.
برگشت و با اون لبخند معصومش نگاهم کرد. هنوزم همون چشمارو داشت.
گفتم: بذار برسونمت خونه.
رد کرد، ولی من اصرار کردم. بالاخره شمارههامونو رد و بدل کردیم. وقتی داشتم شمارهشو ذخیره میکردم، زیر لب زمزمه کردم (که نشنید):
بالاخره پیدات کردم... دختر همون خونه.
بعد بهش گفتم: فردا شب آزاد نیستی؟ یه شام خصوصی. فقط من و تو. دوست دارم بیشتر در مورد خودت و شرکتت بدونم.
یه لحظه فکر کرد، بعد گفت باشه. وقتی رفت، من موندم و سیگارمو پک عمیقی زدم. یونگی اومد کنارم و گفت:
کوک، این همون دختره؟
لبخند زدم و گفتم: آره. همون. حالا دیگه مال منه.
تو ذهنم همه چی داشت برنامهریزی میشد. فردا شب میبرمش رستوران لوکس، حسابی فلریت میکنم، مشروب میخوریم، بعدش میبرمش خونه خودم. اول آروم، ولی وقتی لباساشو دربیارم، دیگه آروم باهاش رفتار نمیکنم. میخوام ببینم وقتی زیرم له میشه چیکار میکنه. میخوام بشنوم اسممو با صدای گرفته داد بزنه.
انتقام؟ آره، اونم هست. ولی اول هوسم رو سیر میکنم. بعدش... هر کاری دلم خواست باهاش میکنم. شاید بشکونمش، شاید هم نگهش دارم فقط برای خودم. هنوز تصمیم نگرفتم.
فقط میدونم که از فردا شب، بازی واقعی شروع میشه............
ادامه دارد.........
- ۶۴۵
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط