{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۹۲

به چشماش نگاه کردم. دقیق تو چشمام نگاه کرد و گفت
جیمین : اتفاقاً نشون میده که تو اوج محکم بودنت چه چيزايي رو گذروندي..
لبخند باريکي زدم. خبیث گفت
جیمین : به کسی نمیگم..خیالت راحت..
نرم خندیدم. لبخند عميقي بهم زد و جدي گفت
جیمین: هيچي از در اين اتاق بیرون نمیره.
سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم... اما سخت بود.. سرفه اي زد و کنترل رو که هنوز دستش بود کنار دستم رو مبل گذاشت که دستش به دستم خورد. لبخندم کمی شل شد. تو چشمام نگاه کرد. منم زل زدم تو چشماش
فك كردم دستش رو عقب میکشه اما دستشو نرم و نوازش وار روي مچ دستم کشید و گفت
جیمین :از اونايي هستي که شيريني داستانها رو به واقعیت ها ترجيح ميدي اره؟
اروم و لرزون سر به اره تکون دادم. نمیتونستم نگاه ازش بکنم. دستم رو اروم بلند کرد و روي زانوي خودش گذاشت و دست خودشم روی دستم گذاشت و گفت
جیمین :اما گاهي واقعیت ها شیرین ترن..حتي اگه تلخ باشن..
نفسم مقطع و لرزون شده بود. دست آزادش رو برد پشت سرم..
خشك شده بي حرکت موندم. نرم موبندم رو گرفت و اروم بازش کرد.
لرزي تو تنم افتاد. با دوتا انگشتش دسته موي صاف شدمو گرفت و عین
قيچي از بالا تا پایین لاي انگشتاش کشیدش. بي قرار به دستم روي زانوش نگاه کردم. شیطون گفت
جیمین : بهونه امشب رو میشنوم.. تند تو چشماش نگاه کردم. خبیثانه منتظر نگام میکرد. اروم گفتم
الا: بهونه اي ندارم.. ابرو بالا انداخت
جیمین :جدي؟
و با دست آزادش یه دکمه بالاي پیرهنم رو باز کرد. نفسم تند شد.
که فشار نرمي به دستم روي زانوش بود . داد و دست سمت دکمه دومي رفت. نفسم داشت بند میومد و ریز میلرزیدم..
که فك كنم لرزم رو دید دکمه دوم رو رها کرد و انگشتاش رو روي زانوش لاي انگشتام فرو برد و کنار گوشم خيلي گرم زمزمه کرد
جیمین : چیزی نیست .الا.. قرار نیست اذیتت کنم. از گرماي نفساش نفسم بند اومد و به زور و خمار سر چرخوندم و نگاش کردم. صورتش خيلي به صورتم نزديك بود و نوع نگاه و صداي اونم خمار بود..
تلخ گفت
جیمین : واسه بچه بازي و يا شهوت نکشیدمت توي اين بازي.. قضيه... خيلي جدي تر و بزرگتر از اونه که فکرشو
وجودم نقش بسته بود. اما هنوز گرماي تن و صداش کشنده بود..
داشتم خفه میشدم. تند چشمامو بستم و برای پس زدنش دستمو روي سينه اش گذاشتم. پیشونیشو به پیشونیم چسبوند
و اون يکي دستم رو هم بلند کرد و روي سينه اش گذاشت.
به زور و اروم گفتم
الا: یه هفته دیگه... لطفاً...
دیدگاه ها (۲)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 172♡⁠。⁠)⁩با ناز...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط