{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

Chapter: 1

Rāz dar Rag-hā
Part 30


---

📍 ویو: الا

یه بوی عجیب...
ترکیب الکل و دود سیگار.
پلک‌هام سنگین بودن، ولی با هر سختی‌ای بود بازشون کردم.

نور کم‌رنگی از یه چراغ سقفی افتاده بود روی دیوار سیمانی.
یه اتاق سرد... بدون پنجره... فقط یه در فلزی روبه‌رو.

سرم درد می‌کرد، ته گلوم خشک بود.
با ناله بلند شدم، ولی مچ دست‌هام...
بسته بودن.

یه زنجیر فلزی سرد دور دست‌هام قفل شده بود.

نفس‌هام تند شد.
چشمام دوید سمت اطراف — فقط یه صندلی، یه میز، و یه آیینه‌ی قدی روبه‌رو.
انگار یه اتاق بازجویی بود.

الا (زیر لب): لعنتی... سوهو...

در باز شد.
صدای قدم‌هاش، مثل همیشه، منظم و بی‌احساس بود.
با اون کت مشکی همیشگیش اومد داخل.

یه نگاهی بهم انداخت و درو بست.
آروم اومد سمتم.

سوهو: بالاخره بیدار شدی.

الا (با خشم): تو... دیوونه‌ای؟ چرا منو آوردی اینجا؟

سوهو (سرد): چون دیگه بهت اعتماد ندارم.

یه قدم نزدیک‌تر اومد، چشماشو دوخت به من.
سوهو: قرار نبود از کنترل خارج شی. قرار نبود اون‌جا خون بریزه.

الا: اون اتفاقی بود! نمی‌خواستم بکشمش!

سوهو (با تمسخر): ولی کشتی... مثل همیشه.
بعد صندلی روبه‌روم رو کشید و نشست.
سوهو: الا، می‌دونی بدترین دشمن یه مأمور چیه؟ احساس.
و تو... از لحظه‌ای که تهیونگ رو دیدی، تموم شدی.

ساکت موندم. نمی‌تونستم نگاش کنم.
هر کلمه‌اش مثل خنجر می‌رفت تو دلم.

الا (آروم): می‌خوای با من چیکار کنی؟

سوهو: فعلاً؟ هیچی. فقط یه انتخاب داری.
یا دوباره برگردی همون الا‌ی قبلی...
یا من خودم حذفمت می‌کنم.

صدای زنجیر تو سکوت اتاق پیچید.
چشم‌هام پر از اشک شده بودن، ولی نذاشتم بریزن.

من نباید ضعف نشون می‌دادم.
نباید دوباره احساسی می‌شدم...

اون لحظه، توی سکوت، یه تصمیم گرفتم —
باید دوباره همون الا‌ی قبلی بشم.
بی‌رحم. بی‌احساس. سرد.

حتی اگه برای این کار، مجبور شم تهیونگ رو نابود کنم.
دیدگاه ها (۱)

من....

از وقتی که این حرف و بهم گفته دیگه....

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 29---📍 ویو: الادست‌هام هنوز ...

مامان یادته....

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁸ویو اِلا___اون جمله هنوز تو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹²ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم…...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³³ویو اِلا___سرم هنوز روی شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط