{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا

تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دست هایش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!
دیدگاه ها (۲)

چـــــقدر زیـــــباســـــت...کســــــی را "دوســــــت" بــــ...

عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق ...

کسی برای تو اینقدر بی قرار نبودگذشتی از من و رفتی، نه! این ق...

به ما یاد ندادن خودمون باشیم فقط ازمون خواستن بهترین باشیم ب...

می‌گویند دردِ دشمن زود فراموش می‌شود...اما دردِ کسی که تمامِ...

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

تنهایی، شبیه به یک خانه‌ی قدیمی و متروک است؛ در ابتدا سرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط