𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 6
از زبان ا.ت؛
حوصلهی حرف زدن نداشتم..
ساعدم رو روی چشمهام گذاشتم و چشمهامو بستم، شاید یه کم بخوابم و حالم بهتر بشه!
ولی فایدهای نداشت...
چند ساعت بعد با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم،،
مینجی گوشی رو برداشت و گفت:
مینجی: حالت خوب نیست، جواب بدم؟
ا.ت: خوبم، گوشی رو بده... الو؟
تهیونگ: کجایی؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟
ا.ت: حالم خوب نبود، بیمارستانم..
تهیونگ: چی؟! چرا نگفتی بیام؟
ا.ت: اولاً سرم داد نزن، دوماً مینجی باهامه.
آدرس بیمارستان رو خواست و منم بهش دادم،چند دقیقه بعد رسید..
همین که وارد اتاق شد، مینجی به بهونهای رفت بیرون...
تهیونگ: کجات درد میکنه؟
خواستم جواب بدم که در اتاق باز شد و جونگکوک اومد داخل...
جونگکوک: بهبه، جناب کیم! تو اینجایی؟
از اونجایی که تهیونگ و جونگکوک باهم خیلی صمیمی بودن، سریع همدیگه رو بغل کردن و چند دقیقه مشغول حرف زدن شدن..
بعد تهیونگ رو به جونگکوک کرد و گفت:
تهیونگ: تو میدونستی ا.ت اومده اینجا؟
جونگکوک: آره، بیهوش ش...
یه -اهم- بلند کردم و با اخم نگاش کردم...
اونم سریع حرفش رو خورد...
تهیونگ: چییی؟ بیهوش شده بود؟
جونگکوک: حالا که چیزی نشده، مهم اینه حالش خوبه..
با یه چشمک ادامه داد،،
جونگکوک: حواسم بهش هست خیالت راحت!
یه چشمغره بهش رفتم... اونم کم نیاورد و با همون نگاه سرد همیشگیش زل زد بهم!
هردومون از هم متنفر بودیم!
ولی فقط به خاطر تهیونگ هیچوقت چیزی به هم نمیگفتیم...
اه، انگار همین یه نفر کم بود که امروز ببینمش...!
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
𝑷𝒂𝒓𝒕: 6
از زبان ا.ت؛
حوصلهی حرف زدن نداشتم..
ساعدم رو روی چشمهام گذاشتم و چشمهامو بستم، شاید یه کم بخوابم و حالم بهتر بشه!
ولی فایدهای نداشت...
چند ساعت بعد با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم،،
مینجی گوشی رو برداشت و گفت:
مینجی: حالت خوب نیست، جواب بدم؟
ا.ت: خوبم، گوشی رو بده... الو؟
تهیونگ: کجایی؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟
ا.ت: حالم خوب نبود، بیمارستانم..
تهیونگ: چی؟! چرا نگفتی بیام؟
ا.ت: اولاً سرم داد نزن، دوماً مینجی باهامه.
آدرس بیمارستان رو خواست و منم بهش دادم،چند دقیقه بعد رسید..
همین که وارد اتاق شد، مینجی به بهونهای رفت بیرون...
تهیونگ: کجات درد میکنه؟
خواستم جواب بدم که در اتاق باز شد و جونگکوک اومد داخل...
جونگکوک: بهبه، جناب کیم! تو اینجایی؟
از اونجایی که تهیونگ و جونگکوک باهم خیلی صمیمی بودن، سریع همدیگه رو بغل کردن و چند دقیقه مشغول حرف زدن شدن..
بعد تهیونگ رو به جونگکوک کرد و گفت:
تهیونگ: تو میدونستی ا.ت اومده اینجا؟
جونگکوک: آره، بیهوش ش...
یه -اهم- بلند کردم و با اخم نگاش کردم...
اونم سریع حرفش رو خورد...
تهیونگ: چییی؟ بیهوش شده بود؟
جونگکوک: حالا که چیزی نشده، مهم اینه حالش خوبه..
با یه چشمک ادامه داد،،
جونگکوک: حواسم بهش هست خیالت راحت!
یه چشمغره بهش رفتم... اونم کم نیاورد و با همون نگاه سرد همیشگیش زل زد بهم!
هردومون از هم متنفر بودیم!
ولی فقط به خاطر تهیونگ هیچوقت چیزی به هم نمیگفتیم...
اه، انگار همین یه نفر کم بود که امروز ببینمش...!
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
- ۵۰۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط