{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه آمد و هی دور تو چرخید...دلش ریخت

ماه آمد و هی دور تو چرخید...دلش ریخت
با دیدن این منظره خورشید دلش ریخت

نزدیک زمین شد، همه جا آتشی افتاد
از سوختنت ابر که ترسید، دلش ریخت

باران زد و لیلای درختان شدی آنروز
باران زد ومجنون تو شد بید... دلش ریخت

آشفته که در باد سوی خانه دویدی
یک شهر-فقط بوی تو پیچید- دلش ریخت

در راه ترا دیدم و افتادم و هرکس-
آن بغض مرا دید که ترکید دلش ریخت

یکسو زدی از صورت خود موی خودت را
تا آینه چشمان تو را دید دلش ریخت
دیدگاه ها (۳)

از دست تو 🫵💞گفتمش عشق منی، خندید و گفت از دستِ توبغض کردم، ب...

برده عمارت جئون

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

#درخواستی#انعکاس_خشم#پارت¹قطرات درشت باران پاییز با ضرب‌آهنگ...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

### پارت ۸: پیمانِ شکستهبوی تندِ نم، آهنِ زنگ‌زده و دریا، او...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۲ | تاریکیپرونده‌ها روی میز پخش بودند و ...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هشتمساعت نزدیک پنج بود.باران از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط