{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت ۱۲ | تاریکی

پرونده‌ها روی میز پخش بودند و صدای ورق خوردن کاغذها و تایپ کردن، فضای اتاق را پر کرده بود.

بیرون هم باران شدیدی شروع شده بود.

صدای رعد هر چند دقیقه یک‌بار در ساختمان می‌پیچید.

نِلا مشغول بررسی یکی از طرح‌ها بود که—

تق!

تمام چراغ‌ها خاموش شدند.

همه‌چیز در یک لحظه فرو رفت در تاریکی مطلق.

نه نور راهرو.

نه حتی چراغ اضطراری.

هیچ‌چیز.

سیاهی مطلق.

چند ثانیه سکوت بود...

و بعد صدای جیغ چند نفر از بخش‌های مختلف شرکت بلند شد.

یکی از کارکنان

«وااای! برق رفت!»

یکی از دخترها

«من هیچی نمی‌بینم!»

رعد دیگری زد.

بووووم!

نِلا از ترس از جایش بلند شد

لی نِلا

«وای... وای نه...»

دوباره رعد زد.

این بار نِلا واقعاً ترسید.

صدای جیغ چند دختر از اطراف شنیده می‌شد و باران با شدت به شیشه‌های بزرگ شرکت می‌کوبید.

نِلا دستش را جلوی خودش گرفته بود، اما حتی دست خودش را هم نمی‌دید.

لی نِلا

«آقای کیم...؟»

صدایش لرزید.

جوابی نشنید.

چند لحظه بعد، صدای تهیونگ از میان تاریکی بلند شد.

کیم تهیونگ

«نِلا؟»

نِلا جواب نداد.

تهیونگ چراغ گوشی‌اش را روشن کرد.

نور کوچکی در تاریکی افتاد و شروع کرد به پیدا کردنش.

کیم تهیونگ

«نِلا، کجایی؟»

بالاخره نور گوشی روی صورت ترسیده ی نِلا افتاد.

تهیونگ سریع به سمتش رفت.

کیم تهیونگ

«هی... چیزی نیست.»

نِلا با صدای لرزان گفت:

لی نِلا

«خیلی تاریکه...»

تهیونگ دستش را گرفت و او را کنار خودش کشید.

کیم تهیونگ

«برق‌ها مشکل پیدا کردن. با پشتیبانی تماس گرفتن، دارن میان درستش کنن.»

نِلا هنوز می‌ترسید.

صدای رعد دوباره بلند شد و ناخودآگاه دست تهیونگ را محکم‌تر گرفت.

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط دستش را رها نکرد و همراه نِلا به سمت لابی رفت.

وقتی به لابی رسیدند، نور چند گوشی از اطراف دیده می‌شد و کارکنان هنوز مضطرب بودند.

تهیونگ وسط لابی ایستاد.

صدایش بلند و محکم در تمام سالن پیچید.

کیم تهیونگ

«ساکت.»

همه کم‌کم آرام شدند.

کیم تهیونگ

«آروم باشید. برق مشکل پیدا کرده، اتفاق خاصی نیفتاده.»

چند ثانیه مکث کرد.

کیم تهیونگ

«همه همین‌جا بشینید. کسی بدون هماهنگی راه نره. با ترس انداختن تو دل همدیگه، چیزی درست نمی‌شه.»

کارکنان کم‌کم روی صندلی‌ها و مبل‌های لابی نشستند.

نِلا هنوز کنار تهیونگ ایستاده بود.

تهیونگ نگاهی به او انداخت.

***

چند دقیقه بعد، صدای تکنسین‌ها از راهرو شنیده شد.

پس از مدتی چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شدند.

اول لابی.

بعد راهروها.

و در نهایت تمام طبقات.

چند نفر نفس راحتی کشیدند.

نِلا هم آه بلندی کشید.

انگار تازه به خودش اومده باشه اروم از تهیونگ جدا شد و تشکر کرد.

کیم تهیونگ

«خوب، بریم سر کار.»


---

نزدیک نیم ساعت بعد، گروه مربوط به پروژه‌ی Maison Laurent برای جلسه‌ی اصلی وارد اتاق کنفرانس شدند.

جلسه شروع شد.

هرکس ایده‌اش را ارائه داد.

طرح‌ها بررسی شدند، ایرادها گفته شد و پیشنهادهای مختلف روی میز آمد.

تا اینکه نوبت نِلا رسید.

نِلا لپ‌تاپش را جلو کشید و طرحش را نمایش داد.

شروع کرد به توضیح دادن جزئیات.

هرچه بیشتر توضیح می‌داد، توجه افراد حاضر بیشتر می‌شد.

وقتی حرفش تمام شد، چند ثانیه سکوت برقرار شد.

یکی از اعضای تیم فرانسوی سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

الکساندر لوران

«این ایده واقعاً قابل توسعه است.»

مینهو لبخند زد.

آنا زیرلب به نِلا گفت:

جانگ آنا

«دیدی گفتم می‌ترکونی؟»

نِلا لبخند کوچکی زد.

تهیونگ اما همچنان به طرح خیره بود.

چند دقیقه بعد، نظر نهایی جلسه تقریباً مشخص شد؛ ایده‌ی نِلا بیشترین توجه را به خودش جلب کرده بود.

ساعت از پنج صبح گذشته بود.

همه خسته بودند.

جلسه بالاخره تمام شد.

الکساندر و یکی از کارمندانش روی صندلی‌های روبه‌روی میز لم دادند و تقریباً همان‌جا چشم‌هایشان را بستند.

مینهو هم از شدت خستگی روی صندلی تکیه داد.

آنا آرام خمیازه کشید.

نِلا لپ‌تاپش را بست و.سرش را روی میز گذاشت.

تهیونگ اما هنوز نرفته بود.

چند دقیقه دیگر نشست و دوباره طرح نِلا را بررسی کرد.

صفحه را بالا و پایین کرد.

چند نکته را یادداشت کرد.

بعد دستش را زیر چانه‌اش گذاشت.

چشم‌هایش سنگین شده بودند.

آخر سر، لپ‌تاپ را بست.

به صندلی تکیه داد...

و چشم‌هایش را بست.

در اتاق خودش، نِلا هم بعد از یک روز و شب کامل کار، روی تخت اتاقش افتاد.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

چشم‌هایش بسته شد.

و بالاخره شرکت به سکوت خاصی کشیده شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر این فیک زیاد خوب نشد دیگه ببخشیدد...

شرطا
۲۲لایک
1۵کامنت
دیدگاه ها (۱۷)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۰ | مهمان‌های فرانسوییک ساعت از شروع کار...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت سوم | اولین برخورددرِ آسانسور که باز شد، ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

خانوم مدیرعاملپارت هشتم | بی‌نقص‌ترین کارمندلی نِلاتقریباً چ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۶ | خانه‌ی الکساندربعد از ساعت‌ها رانندگ...

خانوم مدیرعاملپارت نهم | ساعت هفتلی نِلابعد از برگشتن به اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط