{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه

ماه
در آغوش شب
به خواب می رود و
من هنوز بیدارم
مگر می شود
بی تو به خواب رفت
خاطره ها صف می کشند به خیالم
و من خمار یک لحظه دیدنت
با من چه کردی؟
هیچ چیز جای خودش نیست
در تنم لحظه ها تب دارند و
من چه بی تابانه
بر شانه های اسیر شب
تا انتهای گردسوز دلتنگیم
با خیال تو سفر خواهم کرد...
دیدگاه ها (۲)

ناز پروده عشق تو شدم ، جان منیدرد خود با که بگویم که ، تو در...

امشب بغلم کن کمی آرام بگیرمآنقدر فشارم بده اصلاً که بمیرماین...

به ساز عشق میخوانم به یاد آن دو چشمانتبساط گل به لب دارم ،بی...

هیچ میدانی که شب شد من شدم دیوانه اتبی سر و سامان شدم اواره...

#عید_قربان_مبارکما چه داریم برایت ای عشق! که بریزیم به پایت ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط