Part Who would have thought I would fall in love with
(Part6) Who would have thought I would fall in love with the mafia?
چند دقیقه ای نگذشت که خوابم برد …
کمی چشم هام رو مالش دادم و به ارومی بازشون کردم ، با فضایی جدید رو به رو شدم ، بعد از کمی دقت متوجه شدم اتاق هیونجینه ، نگاهی به ساعت انداختم که عدد 05:25 رو نشون میداد ، وحشت کردم سریعا از اتاق خارج شدم … و وارد اتاق خودم شدم ، بدنم از ترس میلرزید با استرس لباس هام رو چک کردم .. چیزی تغییر نکرده بود ، خیالم راحت شد …
+ هوف خیالم راحت شد
به سمت تخت رفتم تا کمی بیشتر بخابم اما تختم خیس بود و معلوم شد به خاطر بارش بارون و چکه کردن سقفه .. پس بهترین تصمیم این بود که برم و دوش بگیرم …. بعد از حموم روتین پوستیم رو انجام دادم … چشمم به لوازم ارایشی برندی که توی استند های چوبی چیده شده بود افتاد .. وسوسه شدم تا کمی ارایش کنم … یک ارایش ملایم اما زیبا انجام دادم ، یکی از لباس های گرون قیمت و زیبای کمد انتخاب کردم و پوشیدم ، موهام رو از دورم جمع کردم .. از جام بلند شدم و دفترچه ای که دیشب خریده بودم رو ورداشتم و به سمت میز سفید رنگی که گوشه اتاق قرار داشت رفتم و روی صندلیش نشستم و خودنویسی که روی میز قرار داشت رو ورداشتم و شروع به نوشتن کردم …
+ نمیتونم دقیق بگم که حالم چطوره .. اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم … چرا اینجام ؟ چرا من ؟ بین میلیون ها ادم روی زمین ؟ داره اتفاقاتی در من رخ میده که فکر نمیکنم عاقبت خوشی داشته باشه … دارم به فرد اشتباهی حس پیدا میکنم ..
صدای در باعث شد دفتر رو سریعا ببندم و نگاهم رو به در بدم ..
+ بفرمایید ؟
در از چهار چوب فاصله گرفت و هیونجین وارد شد … خواست حرفی بزنه اما به محظ اینکه نگاهم کرد ، متوقف شد و چیزی نگفت ..
+ چیزی شده ؟
_ ع عا صبحت بخیر
+ صبح تو ام بخیر .. ؟؟
_ باید باهات در باره موضوعی صحبت کنم ا.ت
چند دقیقه ای نگذشت که خوابم برد …
کمی چشم هام رو مالش دادم و به ارومی بازشون کردم ، با فضایی جدید رو به رو شدم ، بعد از کمی دقت متوجه شدم اتاق هیونجینه ، نگاهی به ساعت انداختم که عدد 05:25 رو نشون میداد ، وحشت کردم سریعا از اتاق خارج شدم … و وارد اتاق خودم شدم ، بدنم از ترس میلرزید با استرس لباس هام رو چک کردم .. چیزی تغییر نکرده بود ، خیالم راحت شد …
+ هوف خیالم راحت شد
به سمت تخت رفتم تا کمی بیشتر بخابم اما تختم خیس بود و معلوم شد به خاطر بارش بارون و چکه کردن سقفه .. پس بهترین تصمیم این بود که برم و دوش بگیرم …. بعد از حموم روتین پوستیم رو انجام دادم … چشمم به لوازم ارایشی برندی که توی استند های چوبی چیده شده بود افتاد .. وسوسه شدم تا کمی ارایش کنم … یک ارایش ملایم اما زیبا انجام دادم ، یکی از لباس های گرون قیمت و زیبای کمد انتخاب کردم و پوشیدم ، موهام رو از دورم جمع کردم .. از جام بلند شدم و دفترچه ای که دیشب خریده بودم رو ورداشتم و به سمت میز سفید رنگی که گوشه اتاق قرار داشت رفتم و روی صندلیش نشستم و خودنویسی که روی میز قرار داشت رو ورداشتم و شروع به نوشتن کردم …
+ نمیتونم دقیق بگم که حالم چطوره .. اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم … چرا اینجام ؟ چرا من ؟ بین میلیون ها ادم روی زمین ؟ داره اتفاقاتی در من رخ میده که فکر نمیکنم عاقبت خوشی داشته باشه … دارم به فرد اشتباهی حس پیدا میکنم ..
صدای در باعث شد دفتر رو سریعا ببندم و نگاهم رو به در بدم ..
+ بفرمایید ؟
در از چهار چوب فاصله گرفت و هیونجین وارد شد … خواست حرفی بزنه اما به محظ اینکه نگاهم کرد ، متوقف شد و چیزی نگفت ..
+ چیزی شده ؟
_ ع عا صبحت بخیر
+ صبح تو ام بخیر .. ؟؟
_ باید باهات در باره موضوعی صحبت کنم ا.ت
- ۴۲
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط