part Who would have thought I would fall in love with
part 5 ) Who would have thought I would fall in love with the mafia?
هیونجین سوالی رو مطرح کرد :
_ کجا باید بریم ؟
+ خانه سالمندان خیابون …..
_ چقدر زود شکسته شد این پیره مرد اخرین باری که دیدمش خیلی سرحال بود
+ مگه تو میشناسیش ؟
_ بیخیال وارد جزئیات نشیم بچه
+ میخام بدونم
_ ولی من قرار نیست چیزی بگم
….
حدود نیم ساعتی توی راه بودیم ، رسیدیم به خونه ی بزرگی که روی سر درش بزرگ نوشته بودن ( خانه ی سالمندان ) … به همراه هیونجین وارد خونه شدیم ، با خانومی مواجه شدیم که اتاق پدر بزرگم رو نشونمون داد و با احترام گفت :
= فقط ازتون خواهش میکنم حرف هایی نزنید که روی اعصاب و روان اقای کیم تاثییر بذاره ، ایشون نیاز به ارامش دارن ..
+ بله حواسم هست
= ممنون
بعد از رفتن خانوم ، تقه ای به در زدم و اروم وارد اتاق شدم ، پدر بزرگم مشغول دیدن تلوزیون بود ..
+ سلام پدر بزرگ
\ اوه سلام دختر عزیزم ، چه غافلگیریی ، خوشحالم از دیدنت
+ منم همینطور
به سمتش رفتم و اروم در اغوشش گرفتم
/ میبینم که با اقای هوانگ قرار میذاری
+ نه پدر بزرگ ایشون فقط .. دوستمه
/ ایشالا خوشبخت شین
+ پدر بزرگگگگ
/ « خنده »
ساعتی با هم وقت گذروندیم دیدن پدر پزرگم بهترین اتفاق توی این چند روز بود ، با خوشحالی ازش خداحافظی کردم و قول دادم تا طی مدت کمتری به دیدنش بیام .. از خونه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ..
_ پاساژ …..
+ چرا پاساژ ؟
_ میخام برای فردی که دوسش دارم کادو بخرم ، تو دختری و سلیقت بیشتر بهش نزدیکه پس باید کمکم کنی
+ باشه
« پرش زمانی به توی فروشگاه »
_ این رو پرو کن
+ عامم باشه
بعد از تعویض لباسام خودم رو توی ایینه نگاه کردم ، خیلی بهم میومد … از اتاق پرو خارج شدم و به سمت هیونجین رفتم …
_ واو واقعا تو تنت قشنگه ، همینو برای خودت وردار
+ خیلی قشنگه ولی من پول همراهم ندارم
_ من حساب میکنم
+ واقعا ؟؟
_ بله
حساب کردیم و از مغازه خارج شدیم .. با کتابخونه ای که روی به روی مغازه بود مواجه شدیم ..
_ نظرت با کتاب خونه چیه ؟
+ عالیهه
وارد کتابخونه شدیم ، خیلی قشنگ بود ، پر از گل و گیاه های زیبا و کلا سبک خاصی داشت و انرژی خوبی به ادم منتقل میکرد …هردو مشغول نگاه کردن کتاب ها بودیم …. حسابی محو دفتر های زیباشون شده بودم که دستی ناگهان شونه ام رو لمس کرد …
برگشتم و با هیونجین مواجه شدم ..
_ کدوم رو میخای ؟
+ نه من ،، چیزی نمیخام
_ پس خودم انتخاب میکنم … اقا این دوتارو بزار
بعد از پرداخت صورت حساب از مغازه خارج شدیم .. و سوار ماشین شدیم …..
نویسنده قشنگم : wisgoon.com/sanasana1313/
هیونجین سوالی رو مطرح کرد :
_ کجا باید بریم ؟
+ خانه سالمندان خیابون …..
_ چقدر زود شکسته شد این پیره مرد اخرین باری که دیدمش خیلی سرحال بود
+ مگه تو میشناسیش ؟
_ بیخیال وارد جزئیات نشیم بچه
+ میخام بدونم
_ ولی من قرار نیست چیزی بگم
….
حدود نیم ساعتی توی راه بودیم ، رسیدیم به خونه ی بزرگی که روی سر درش بزرگ نوشته بودن ( خانه ی سالمندان ) … به همراه هیونجین وارد خونه شدیم ، با خانومی مواجه شدیم که اتاق پدر بزرگم رو نشونمون داد و با احترام گفت :
= فقط ازتون خواهش میکنم حرف هایی نزنید که روی اعصاب و روان اقای کیم تاثییر بذاره ، ایشون نیاز به ارامش دارن ..
+ بله حواسم هست
= ممنون
بعد از رفتن خانوم ، تقه ای به در زدم و اروم وارد اتاق شدم ، پدر بزرگم مشغول دیدن تلوزیون بود ..
+ سلام پدر بزرگ
\ اوه سلام دختر عزیزم ، چه غافلگیریی ، خوشحالم از دیدنت
+ منم همینطور
به سمتش رفتم و اروم در اغوشش گرفتم
/ میبینم که با اقای هوانگ قرار میذاری
+ نه پدر بزرگ ایشون فقط .. دوستمه
/ ایشالا خوشبخت شین
+ پدر بزرگگگگ
/ « خنده »
ساعتی با هم وقت گذروندیم دیدن پدر پزرگم بهترین اتفاق توی این چند روز بود ، با خوشحالی ازش خداحافظی کردم و قول دادم تا طی مدت کمتری به دیدنش بیام .. از خونه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم ..
_ پاساژ …..
+ چرا پاساژ ؟
_ میخام برای فردی که دوسش دارم کادو بخرم ، تو دختری و سلیقت بیشتر بهش نزدیکه پس باید کمکم کنی
+ باشه
« پرش زمانی به توی فروشگاه »
_ این رو پرو کن
+ عامم باشه
بعد از تعویض لباسام خودم رو توی ایینه نگاه کردم ، خیلی بهم میومد … از اتاق پرو خارج شدم و به سمت هیونجین رفتم …
_ واو واقعا تو تنت قشنگه ، همینو برای خودت وردار
+ خیلی قشنگه ولی من پول همراهم ندارم
_ من حساب میکنم
+ واقعا ؟؟
_ بله
حساب کردیم و از مغازه خارج شدیم .. با کتابخونه ای که روی به روی مغازه بود مواجه شدیم ..
_ نظرت با کتاب خونه چیه ؟
+ عالیهه
وارد کتابخونه شدیم ، خیلی قشنگ بود ، پر از گل و گیاه های زیبا و کلا سبک خاصی داشت و انرژی خوبی به ادم منتقل میکرد …هردو مشغول نگاه کردن کتاب ها بودیم …. حسابی محو دفتر های زیباشون شده بودم که دستی ناگهان شونه ام رو لمس کرد …
برگشتم و با هیونجین مواجه شدم ..
_ کدوم رو میخای ؟
+ نه من ،، چیزی نمیخام
_ پس خودم انتخاب میکنم … اقا این دوتارو بزار
بعد از پرداخت صورت حساب از مغازه خارج شدیم .. و سوار ماشین شدیم …..
نویسنده قشنگم : wisgoon.com/sanasana1313/
- ۷.۴k
- ۲۵ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط