دوراهی
پارت 4
ویو یونجی
مو خیلی جیمینو دوست داشتم تا سال های اول فکر میکردم اگه شوگا برگرده بهش برگردم ولی بعد از اون به جیمین وابسته شدم... نمیتونم یروز بدون اون بمونم..
رزم همینطور رزم اونو خیلی دوست داره ایندفعه به قلب خودم نگاه کردم و با عشق این درخواست رو قبول کردم
یونجی: اره (بغض)
جیمین اروم بلند شد و یونجی رو بغل کرد بوسه ای روی سرش گذاشت
جیمین: عاشقتم
یونجی: منم... جیمینا بهتره بری ممکنه یکی ببینتمون
جیمین: خاب ببینه.. امشب با رز بیایین خونه من.. اتاقاتون امادس
یونجی: باشه.. راستی یک ساعت دیگه میام دنبالش
جیمین: باشه عزیزم... فعلا خداحافظ
یونجی: خدافظ.. مراقب باش
وارد سالن شدم و شروع کردم به ادامه کارم.. مشتری اخر طرحش خیلی ریز کاری داشت دقیق یک ساعت طول کشید
ویو جیمین
بعد از اینکه جوابو از یونجی گرفتم با خیال راحت برگشتم کمپانی... اون دیگه برای خودمه.. کسی نمیتونه مانع زندگی منو اونو دخترم شه
شوگا: کجا رفته بودی جیمی؟
جیمین: رفتم تا یه جایی کار داشتم... رز عزیزم مامان داره میاد دنبالت.. وسایلاتو جمع کن باش
شوگا: یادت نره اسباب بازی هایی که برات خریدمو برداری دخترم
جیمین: نیازی نیست هیونگ.. یونجی ناراحت میشه
شوگا: میخوام.. با یونجی حرف بزنم
میخواستم تمام ماجرا رو برای شوگا هیونگ تعریف کنم ولی.. وقتی گفت میخواد باهاش حرف بزنه عصبانی شدم.. ولی یکم که باخودم فکر کردم گفتم دلیلی نداره عصبانی شم اون بله رو بهم داده
همینجوری تو فکر بودم که یکی از کارکن های کمپانی صدام کرد باهاش تا طبقه بالا رفتم تا یسری چیچز هارو چک کنم
ویو شوگا
جیمین رفت بالا خواستم برم پیش رز که یه گوشی شروع به زنگ خوردن کرد
گوشی جیمین بود.. به اسم روی اون نگاه کردم(یونجی عزیزم ♥)
چرا اینجوری سیوش کرده جواب دادم
یونجی: الو عزیزم؟ من جلوی در کمپانیم میشه رز رو بیاری پایین!
شوگا: باشه
و گوشیو قطع کردم
وقتی. داشتم با رز به طرف در ورودی میرفتم هزارتا فکر یه سرم میخورد.. که یکی از اونها این بود
یکی بین جیمین و یونجی چیزیهــ؟
رز: مامانییی
یونجی: عزیز دلم..
نگاهی بع من انداخت و
یونجی: سلام.. با اجازتون ما دیگه میریم
شوگا: یونجی.. میخوام باهات حرف بزنم قول میدم وقتتو نگیرم
یونجی.....
بنظرتون اخرس چی میشه؟ 😉
ویو یونجی
مو خیلی جیمینو دوست داشتم تا سال های اول فکر میکردم اگه شوگا برگرده بهش برگردم ولی بعد از اون به جیمین وابسته شدم... نمیتونم یروز بدون اون بمونم..
رزم همینطور رزم اونو خیلی دوست داره ایندفعه به قلب خودم نگاه کردم و با عشق این درخواست رو قبول کردم
یونجی: اره (بغض)
جیمین اروم بلند شد و یونجی رو بغل کرد بوسه ای روی سرش گذاشت
جیمین: عاشقتم
یونجی: منم... جیمینا بهتره بری ممکنه یکی ببینتمون
جیمین: خاب ببینه.. امشب با رز بیایین خونه من.. اتاقاتون امادس
یونجی: باشه.. راستی یک ساعت دیگه میام دنبالش
جیمین: باشه عزیزم... فعلا خداحافظ
یونجی: خدافظ.. مراقب باش
وارد سالن شدم و شروع کردم به ادامه کارم.. مشتری اخر طرحش خیلی ریز کاری داشت دقیق یک ساعت طول کشید
ویو جیمین
بعد از اینکه جوابو از یونجی گرفتم با خیال راحت برگشتم کمپانی... اون دیگه برای خودمه.. کسی نمیتونه مانع زندگی منو اونو دخترم شه
شوگا: کجا رفته بودی جیمی؟
جیمین: رفتم تا یه جایی کار داشتم... رز عزیزم مامان داره میاد دنبالت.. وسایلاتو جمع کن باش
شوگا: یادت نره اسباب بازی هایی که برات خریدمو برداری دخترم
جیمین: نیازی نیست هیونگ.. یونجی ناراحت میشه
شوگا: میخوام.. با یونجی حرف بزنم
میخواستم تمام ماجرا رو برای شوگا هیونگ تعریف کنم ولی.. وقتی گفت میخواد باهاش حرف بزنه عصبانی شدم.. ولی یکم که باخودم فکر کردم گفتم دلیلی نداره عصبانی شم اون بله رو بهم داده
همینجوری تو فکر بودم که یکی از کارکن های کمپانی صدام کرد باهاش تا طبقه بالا رفتم تا یسری چیچز هارو چک کنم
ویو شوگا
جیمین رفت بالا خواستم برم پیش رز که یه گوشی شروع به زنگ خوردن کرد
گوشی جیمین بود.. به اسم روی اون نگاه کردم(یونجی عزیزم ♥)
چرا اینجوری سیوش کرده جواب دادم
یونجی: الو عزیزم؟ من جلوی در کمپانیم میشه رز رو بیاری پایین!
شوگا: باشه
و گوشیو قطع کردم
وقتی. داشتم با رز به طرف در ورودی میرفتم هزارتا فکر یه سرم میخورد.. که یکی از اونها این بود
یکی بین جیمین و یونجی چیزیهــ؟
رز: مامانییی
یونجی: عزیز دلم..
نگاهی بع من انداخت و
یونجی: سلام.. با اجازتون ما دیگه میریم
شوگا: یونجی.. میخوام باهات حرف بزنم قول میدم وقتتو نگیرم
یونجی.....
بنظرتون اخرس چی میشه؟ 😉
- ۵.۵k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط