دوراهی

چند پارتی
پارت 2
یونجی: رز.. تو دوست داری بری بابا رو ببینی
رز: خاب اره.. یعنی نه.. خاب چیزه مامانی وقتی بچه های مهد کودکو میبینم که با باباهاشون میان میرن خیلی دوست دارم که منم بابام بیاد ولی خاب اون نیست... بخاطر اینکه منو تنها گذاشته هم دوست ندارم برم پیشش
یونجی: رز بابا تورو خیلی دوست داره ولی خیلی گرفتار بود میخواد فردا تورو ببینه
رز: من تنها نمیرم
یونجی: نترس عزیز دلم عمو جیمین و عمو جینم اونجان
رز: خاب اگه عمو جیمی و عمو جین اونجا باشن میرم
یونجی: افرین مامانی حالا بیا ناهارمونو بخوریم

بعد از جدا شدن منو شوگا من با جیمین و جین اوپا در ارتباط بودم
واقعا تو بزرگ کردن رز بهم کمک کردن
(پرش به بعد از ظهر ساعت 4 عصر)
روی مبل نشسته بودم و داشتم با رز تلوزیون نگاه میکردم
که زنگ در به صدا در اومد
یونجی: من میرم باز میکنم
جیمین: سلامم
یونجی: سلامم چه عجب میدونی چند وقته نیومدی؟ یک هفته ای میشه ها
جیمین: ببخشید سرم خیلی شلوغ بود.. ولی در عوضش این دسته گل تقدیم شما
یونجی: مناسبتیه خبر ندارم؟؟
جیمین: فرض کن از برای دلجوییه
یونجی: اوههه.. باشه.. اا بیا داخل.. رز بیا ببین کی اومد
رز: عمو جیمین
جیمین: جانممم.. سلام زیبای من.. دختر کوچولوی نازم..

جیمین همیشه رز رو دخترم صدا میکرد اونو مثل دختر خودش دوست داشت.. راستش اون قشنگ حس امنیت رو به من و رز میداد منو رز خیلی بهش وابسته بودیم
راستش اگه برگردم عقب سعی میکنم بجای اینکه با شوگا اشنا شم با جیمین بشم...
جیمین: رز ببین چیا برات خریدم
یونجی: هی جیمینا چرا انقدر زیاد اسباب بازی خریدی دیگه جانداریم کجا بزارمشون
جیمین: اشکال نداره بابا بزار بچه بازی کنه.. راستی دارم برای رز و تو طبقه بالای خونم یه. اتاق درست میکنم که بیشتر بیایین پیش من بمونین
یونجی: ممنون ولی بهت زحمت نمیدیم
جیمین: زحمت چیه بابا.. شما مثل خانواده منین
یونجی: رز خودت با اسباب بازیات بازی کن من با عمو کار دارم باشه؟
رز: باشه مامان
یونجی: جیمین بیا اینور بشین
جیمین: چیزی شده؟ داری نگرانم میکنی!
یونجی: خاب جیمین.. امروز شوگا زنگ زده بود
جیمین: چـــــــــــــی برای چــــــــی اصلا به چه حقی بهت زنگ زده
یونجی: هی اروم باش.. گفتش میخواد رزو ببینه.. رزم خیلی دوست دار ببینتش
فردا قرار شد بیارمش کمپانی.. لطفا تو جینم اونجا باشین خیالم راحت باشه
جیمین: نگران نباش.. خودم پیششم
باید با بقیه اعضا حرف بزنم ببینم اصلا از این موضوع خبر دارن؟

سریع گوشیشو در اورد و شماره نامجون هیونگو گرفت
و ماجرا رو براش تعریف کرد
نامجون: خاب ببین جیمین رز هم حق داره باباشو ببینه شوگا نمیخواست این اتفاق بیوفته ولی من و جیهوپ خیلی باهاش حرف زدیم تا رازی شدش
جیمین: بهتر نبود اول به من بگین؛
نامجون: حالا اشکال نداره.. توهم زودتر بیا کمپانی کلی کار داریم... خدافظ
جیمین: الو الو هیونگ.. نامی هیونگ الووو
یونجی: چیشدش؟
جیمین: مثل اینکه نامجون جیهوپ باهاش حرف زدن که رازی شه رز رو ببینه... من باید برم کمپانی کاری نداری
یونجی: نه
رز: خدافظ عمو
جیمین: خدافظ عزیزم.. خدافظ یونجی
یونجی: خدافظ

جیمین رفت انقدر خسته بودم که یه قرص سردرد خوردم و روی مبل دراز کشیدم رزم توی تختش دراز کشیده بود
کم کم چشمام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم----
دیدگاه ها (۲)

دوراهی

دوراهی

دو راهی

یه ناشناسمون نشه؟ 🫠🎀لطفا کویر نشه🥺✨https://daigo.ir/secret/5...

جیهوپ و جیمین 🛐🛐🛐سِوٌآلَ پٓسِتٌ : کدوم آیدل رو بیشتر دوست دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط