دوراهی
چند پارتی
پارت 3
اروم اروم چشمامو باز کردم.. به درو بر نگاه کردم.. وایی خشک شدم اروم اروم نشستم و یکم حرکت های کششی انجام دادم
به ساعت نگاهی انداختم ساعت، 9نیم بود... قرار بود 10رز رو ببرم کمپانی
یونجی: رز عزیزم بیدار شو.. رز میخوای بری پیش بابا ها
تا این کلمه رو گفتم رز مثل فنر از جا پرید
سریع اماده شدیم بهترین لباس رزو تنش کردم یه میکاپ ساده هم انجام دادم و رزم عروسکشو برداشت و حرکت کردیم بعد از 10 مین رسیدیم وقتی رسیدیم ساعت دقیق10بود...
میخواستم دیگه بالا نرم به جیمین و جین اوپا هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد پس تصمیم گرفتم خودم ببرمش
بادیگار1: با کی کار دارید خانم
بادیگار 2:خانم کیم خودتونن.. شما همسر اقای مین هستید؟
یونجی: بله خودمم.. دخترمو اوردم پدرش ببینه هماهنگ کردیم قبلا
بادیگارد 2:بله بله بفرماید.. تشریف ببرین طبقه 6
یونجی: ممنون
وارد اسانسور شدیم و بعد از گذشت چند مین به طبقه چهار رسیدیم
به طرف اتاق استراحت رفتم و در زدم
جیهوپ: کوک درو باز کن
کوک: چرا من این همه ادم
ته: چون تو کوچیک تری فهمیدی؟
کوک: من دیگه بزرگ شدم نمیتونی بهم زور بگی
ته: خاب باشه حالا اون درو باز کن
کوک:باسه.. کیه اومدم
جیهوپ: کیوت خر
یونجی: سلام
کوک: نونا.. چه عجب از این ورا
یونجی: رزو اوردم
رز اروم از پشت سرم بیرون اومد
رز: شلام
کوک: اووو تو چه خوشگلییییی گوگولییی
ویو جیمین با شنیدن صدای یونجی به شوگا نگاه کردم سعی داشت بیرونو ببینه و انگار محو صدای یونجی بود
کوک: نونا باید بیایی تو
یونجی: نه... مزاحم نمیشم فقط ساعت 3 میام دنبال رز
کوک: اصلا راه نداره
دست یونجی رو گرفت کشید داخل
سریع به شوگا نگاه کردم صورتش گلگ انداخته بود به یونجی خیره شده بود
به طرف یونجی رفتم و توری که شوگا هیونگ بشنوه گفتم
جیمین: یونجی عزیزم.. چرا زنگ نزدی بیام خودم دنبال رز
یونجی: هم به تو هم به جین اوپا زنگ زدم هیچ کدوم جواب ندادین
جیمین: اخ ببخشید حواسم نبود.. گوشیم تو شارژ بود خاموش بود
جین: من گوشیمو خونه جا گذاشتم
یونجی: خاب اشکال نداره فقط این رز تحویل شما من باید برم مشتری دارم..
جیمین: خدافظ
بقیه اعضا بجز شوگا: خدافظ
رز: عمو جیمین.. بغلم کن
جیمین: بیا بغلم عمو جون
شوگا اروم اروم نزدیک ما میشد
اروم دستشو گذاشت روی صورت رز
شوگا: چقدر تو خوشگلی
رز: شما رو من میشناسم؟
شوگا: خاب خاب من باباتم ـ
رز: بابایی من تویی(ذوق)
شوگا: اره
رز دستشو طرف شوگا بلند کزد و شوگا هم سریع بغلش کرد
رز: چه باباییه پیشی هستی
همه اعضا خندیدن
شوگا: خواب رز دوست داری ناهار چی بخوریم؟
رز: بی بیم باپ
شوگا: باشه عزیزم پس.. نامی هیونگ بی زحمت سفارشش بده
نامجون: باشه
بعد از 15مین سفارشا رسید
نامی: خاب پسرا بیایین غذا بخوریم
کوک و ته: اخخ اخخخ از کت کول افتادم.. هرچقدر شوگا هیونگ خستس بچش پز انرژیه
شوگا: به یونجی رفته
بعد از خوردن غذا اعضا روی مبل کنار هم نشسته بودم رز خوابش برده بود
شوگا: بچه ها حالا که دیگه اب از اسیاب گذشته و دیگه هیتری دورم وجود نداره.. میخوام از یونجی خاستگاری کنم
جیمین: چــــی
بقیه اعضا: کار خوبی میکنی
ویو جیمین
بعد از شنیدن اون حرف ساکت نشستم بنظر من شوگا هیونگ لیاقت عشق رز و یونجی رو نداره.. منم که این همه سال کنارشون بودم من عشق واقعی رو بهشون دادن
شوگا: جیمین؟ نظرت چیه
جیمین: ااا.. ااا. خاب خوبه.. پسرا من باید تا یجایی برم زود برمیگردم
اعضا: باشه خدافظ
سریع به سمت ماشینم رفتم و سوار شدم به بزرگترین مرکز طلافروشی رفتم و یه حلقه قشنگ خریدم
سریع به سمت محل کار یونجی رفتم
باهاش تماس گرفتم
جیمین: یونجی.. میشه یه چند لحظه بیایی دم در
یونجی: دم دری؟ اتفاقی واسه رز اقتاده؟
جیمین: نع نه رز سالمه پیشه شوگاس یه لحظه بیا فقط
یونجی: باشه
یونجی: سلام چی شده؟
جیمین: یونجی میدونم خیلی یهویی ولی کیم یونجی با من ازدواج میکنی؟
یونجی:...
پارت 3
اروم اروم چشمامو باز کردم.. به درو بر نگاه کردم.. وایی خشک شدم اروم اروم نشستم و یکم حرکت های کششی انجام دادم
به ساعت نگاهی انداختم ساعت، 9نیم بود... قرار بود 10رز رو ببرم کمپانی
یونجی: رز عزیزم بیدار شو.. رز میخوای بری پیش بابا ها
تا این کلمه رو گفتم رز مثل فنر از جا پرید
سریع اماده شدیم بهترین لباس رزو تنش کردم یه میکاپ ساده هم انجام دادم و رزم عروسکشو برداشت و حرکت کردیم بعد از 10 مین رسیدیم وقتی رسیدیم ساعت دقیق10بود...
میخواستم دیگه بالا نرم به جیمین و جین اوپا هرچی زنگ زدم کسی جواب نداد پس تصمیم گرفتم خودم ببرمش
بادیگار1: با کی کار دارید خانم
بادیگار 2:خانم کیم خودتونن.. شما همسر اقای مین هستید؟
یونجی: بله خودمم.. دخترمو اوردم پدرش ببینه هماهنگ کردیم قبلا
بادیگارد 2:بله بله بفرماید.. تشریف ببرین طبقه 6
یونجی: ممنون
وارد اسانسور شدیم و بعد از گذشت چند مین به طبقه چهار رسیدیم
به طرف اتاق استراحت رفتم و در زدم
جیهوپ: کوک درو باز کن
کوک: چرا من این همه ادم
ته: چون تو کوچیک تری فهمیدی؟
کوک: من دیگه بزرگ شدم نمیتونی بهم زور بگی
ته: خاب باشه حالا اون درو باز کن
کوک:باسه.. کیه اومدم
جیهوپ: کیوت خر
یونجی: سلام
کوک: نونا.. چه عجب از این ورا
یونجی: رزو اوردم
رز اروم از پشت سرم بیرون اومد
رز: شلام
کوک: اووو تو چه خوشگلییییی گوگولییی
ویو جیمین با شنیدن صدای یونجی به شوگا نگاه کردم سعی داشت بیرونو ببینه و انگار محو صدای یونجی بود
کوک: نونا باید بیایی تو
یونجی: نه... مزاحم نمیشم فقط ساعت 3 میام دنبال رز
کوک: اصلا راه نداره
دست یونجی رو گرفت کشید داخل
سریع به شوگا نگاه کردم صورتش گلگ انداخته بود به یونجی خیره شده بود
به طرف یونجی رفتم و توری که شوگا هیونگ بشنوه گفتم
جیمین: یونجی عزیزم.. چرا زنگ نزدی بیام خودم دنبال رز
یونجی: هم به تو هم به جین اوپا زنگ زدم هیچ کدوم جواب ندادین
جیمین: اخ ببخشید حواسم نبود.. گوشیم تو شارژ بود خاموش بود
جین: من گوشیمو خونه جا گذاشتم
یونجی: خاب اشکال نداره فقط این رز تحویل شما من باید برم مشتری دارم..
جیمین: خدافظ
بقیه اعضا بجز شوگا: خدافظ
رز: عمو جیمین.. بغلم کن
جیمین: بیا بغلم عمو جون
شوگا اروم اروم نزدیک ما میشد
اروم دستشو گذاشت روی صورت رز
شوگا: چقدر تو خوشگلی
رز: شما رو من میشناسم؟
شوگا: خاب خاب من باباتم ـ
رز: بابایی من تویی(ذوق)
شوگا: اره
رز دستشو طرف شوگا بلند کزد و شوگا هم سریع بغلش کرد
رز: چه باباییه پیشی هستی
همه اعضا خندیدن
شوگا: خواب رز دوست داری ناهار چی بخوریم؟
رز: بی بیم باپ
شوگا: باشه عزیزم پس.. نامی هیونگ بی زحمت سفارشش بده
نامجون: باشه
بعد از 15مین سفارشا رسید
نامی: خاب پسرا بیایین غذا بخوریم
کوک و ته: اخخ اخخخ از کت کول افتادم.. هرچقدر شوگا هیونگ خستس بچش پز انرژیه
شوگا: به یونجی رفته
بعد از خوردن غذا اعضا روی مبل کنار هم نشسته بودم رز خوابش برده بود
شوگا: بچه ها حالا که دیگه اب از اسیاب گذشته و دیگه هیتری دورم وجود نداره.. میخوام از یونجی خاستگاری کنم
جیمین: چــــی
بقیه اعضا: کار خوبی میکنی
ویو جیمین
بعد از شنیدن اون حرف ساکت نشستم بنظر من شوگا هیونگ لیاقت عشق رز و یونجی رو نداره.. منم که این همه سال کنارشون بودم من عشق واقعی رو بهشون دادن
شوگا: جیمین؟ نظرت چیه
جیمین: ااا.. ااا. خاب خوبه.. پسرا من باید تا یجایی برم زود برمیگردم
اعضا: باشه خدافظ
سریع به سمت ماشینم رفتم و سوار شدم به بزرگترین مرکز طلافروشی رفتم و یه حلقه قشنگ خریدم
سریع به سمت محل کار یونجی رفتم
باهاش تماس گرفتم
جیمین: یونجی.. میشه یه چند لحظه بیایی دم در
یونجی: دم دری؟ اتفاقی واسه رز اقتاده؟
جیمین: نع نه رز سالمه پیشه شوگاس یه لحظه بیا فقط
یونجی: باشه
یونجی: سلام چی شده؟
جیمین: یونجی میدونم خیلی یهویی ولی کیم یونجی با من ازدواج میکنی؟
یونجی:...
- ۲.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط