me: My many years of lov
me: My many years of lov
Part:⑦②
ویو یک ماه بعد
امروز روز عروسیم بود با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم رفتم حموم و بعد اومدم بیرون مو هامو خشک کردم روتین پوستیمم انجام دادم که دیدم در زدن دو تا دختر اومدن داخل که میخواستن آمادم کنن بعد کلی کار میکاپم کردن کمکم کردن لباس عروسمو بپوشم بعد پوشیدن دسته گلم رو برداشتم و روم به طرف پنجره کردم اون دونفر هم رفته بودن و من منتظر کوک بودم بلخره صدای در اومد و با ذوق برگشتم درست بود خودش بود وقت دیدم محوم شد و فقط نگاهم میکردم اروم اروم رفتم به سمتش
ویو کوک
خیلی خوشگل شده بود عاشقش شدم برای بار دوم عاشقش شدم
ویو داخل تالار
با کوک وارد شدیم کلی عکس و فیلم رومون بود بعد کلی احوال پرسی و کادو ها مراسم تموم شد
ویو ²⁰بعد
کوک³⁸سالش بود و میونگ³⁶سالش بود یک دختر داشتن به اسم جانگ می (به معنی گل رز) و پسر با اسم جیانگ (معنی رود بزرگ)
پسر دون دو زوج عاشق با دختر تهیونگ و نیونگ ازدواج کرد و دختر ناناسمون با پسر تهیونگ و نیونگ حالا چند سال میگذره و بچه ها اون ها ⁷سالشونه
ویو میونگ
داشتم برای یانگ هی(دختر جانگ می نوش) داستان زندگی خودمو کوک رو میگفتم ولی با سانسور میگفتم قرار بود که جیانگ هم بیاد الان فقط جانگ می اومده بود داخل پذیرایی نشسته بود و منو یانگ هی داخل اتاق که گفت
یانگ هی: اوما عکس آپا و خودتو بهم نشون میدی
☆آره قشنگم
*رفتم و از کشو براش عکس خودمو کوک رو اوردم که دهنش باز موند و هی نگاه میکرد به منو و هی نگاه به عکس که بلخره گفت*
یانگ هی: جونننن چه داف بودید اوما چرا انقدر اندامت خوب بودهههه(ذوق)
☆فداتشم من
یانگ هی: باید به ماما نشون بدم
ویو میونگ
با کلی دویدن رسید پایین منم رفتم که دیدم در زدن و یانگ هی درو باز کرد و پرید داخل بغل کوک و گفت
یانگ هی: بابا بزرگ چه دافی بودین اون موقع
جانگ می: سلام بابایی دخترم سلام کردی
یانگ هی: ببخشید خیلی ذوق داشتم سلام
-سلام به روی ماه تون
یانگ هی: مامان نگاه کن چقدر اوما با آپا جذاب بودن
☆ههه هر کی ندونه فکر میکنه پیر شدیم(خنده زورکی)
-عزیزم تو همین الانشم جذابی
و همشون به خوبی و خوشی زندگی کردن و کوک سر قولش موند هیچ وقت دیگه بهش خیانت نکرد.
پایان.
Part:⑦②
ویو یک ماه بعد
امروز روز عروسیم بود با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم رفتم حموم و بعد اومدم بیرون مو هامو خشک کردم روتین پوستیمم انجام دادم که دیدم در زدن دو تا دختر اومدن داخل که میخواستن آمادم کنن بعد کلی کار میکاپم کردن کمکم کردن لباس عروسمو بپوشم بعد پوشیدن دسته گلم رو برداشتم و روم به طرف پنجره کردم اون دونفر هم رفته بودن و من منتظر کوک بودم بلخره صدای در اومد و با ذوق برگشتم درست بود خودش بود وقت دیدم محوم شد و فقط نگاهم میکردم اروم اروم رفتم به سمتش
ویو کوک
خیلی خوشگل شده بود عاشقش شدم برای بار دوم عاشقش شدم
ویو داخل تالار
با کوک وارد شدیم کلی عکس و فیلم رومون بود بعد کلی احوال پرسی و کادو ها مراسم تموم شد
ویو ²⁰بعد
کوک³⁸سالش بود و میونگ³⁶سالش بود یک دختر داشتن به اسم جانگ می (به معنی گل رز) و پسر با اسم جیانگ (معنی رود بزرگ)
پسر دون دو زوج عاشق با دختر تهیونگ و نیونگ ازدواج کرد و دختر ناناسمون با پسر تهیونگ و نیونگ حالا چند سال میگذره و بچه ها اون ها ⁷سالشونه
ویو میونگ
داشتم برای یانگ هی(دختر جانگ می نوش) داستان زندگی خودمو کوک رو میگفتم ولی با سانسور میگفتم قرار بود که جیانگ هم بیاد الان فقط جانگ می اومده بود داخل پذیرایی نشسته بود و منو یانگ هی داخل اتاق که گفت
یانگ هی: اوما عکس آپا و خودتو بهم نشون میدی
☆آره قشنگم
*رفتم و از کشو براش عکس خودمو کوک رو اوردم که دهنش باز موند و هی نگاه میکرد به منو و هی نگاه به عکس که بلخره گفت*
یانگ هی: جونننن چه داف بودید اوما چرا انقدر اندامت خوب بودهههه(ذوق)
☆فداتشم من
یانگ هی: باید به ماما نشون بدم
ویو میونگ
با کلی دویدن رسید پایین منم رفتم که دیدم در زدن و یانگ هی درو باز کرد و پرید داخل بغل کوک و گفت
یانگ هی: بابا بزرگ چه دافی بودین اون موقع
جانگ می: سلام بابایی دخترم سلام کردی
یانگ هی: ببخشید خیلی ذوق داشتم سلام
-سلام به روی ماه تون
یانگ هی: مامان نگاه کن چقدر اوما با آپا جذاب بودن
☆ههه هر کی ندونه فکر میکنه پیر شدیم(خنده زورکی)
-عزیزم تو همین الانشم جذابی
و همشون به خوبی و خوشی زندگی کردن و کوک سر قولش موند هیچ وقت دیگه بهش خیانت نکرد.
پایان.
- ۱۵.۱k
- ۱۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط