جونگکوک چند لحظه فقط به بشقاب خالیاش خیره ماند نفسش آرام ولی سنگین بالا ...
𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
جونگکوک چند لحظه فقط به بشقاب خالیاش خیره ماند. نفسش آرام، ولی سنگین بالا میآمد.
صدایش که در فضا پیچید، آرام اما مطمئن بود:
— من از احساسات خودم مطمئنم… اما سعی میکنم احساسات لوسیا رو هم درک کنم.
اگر این موضوع دوطرفه نباشه…
زن بلافاصله، بیآنکه اجازه دهد جملهاش تمام شود، با لحنی سرد و قاطع گفت:
— ازش دور میشی!
جونگکوک لحظهای مکث کرد. سرش را بالا آورد، مستقیم در چشمانش نگاه کرد. هیچچیز نگفت…
فقط سری تکان داد، آهسته و تأییدآمیز.
و با حرکتی آرام صندلی را عقب کشید، صدای خشخش پایههایش روی پارکت پیچید.
از جایش بلند شد:
— دیگه باید برم.
چرخیدو به سمت ورودی رفت، لباس های نیمه خیسش را برداشت. وسط راه قدمهایش کند شد، چیزی به یادش آمد. چرخید و گفت:
— لباس همسرتون رو… به لوسیا میدم.
زن فقط نگاهی آرام و کوتاه کرد، لبخندی محو روی لبش نشست.
جونگکوک بیکلمه، فقط با تکان سری خداحافظیگونه، بیرون زد.
هوای بیرون هنوز نمناک بود. بارون تقریباً بند آمده بود، اما باد سردی میان شاخهها میپیچید.
قدمهایش روی سنگفرش حیاط صدا میداد، یکنواخت… مثل ضربان قلبش.
کنار ماشین ایستاد، دستش روی در ماند.
نفسی عمیق کشید. هوای سرد وارد ریههایش شد، اما به جایش قلبش داغتر شد.
ناخودآگاه سر بلند کرد…
نگاهش به پنجرهی طبقهی بالا افتاد.
چراغ اتاق لوسیا هنوز روشن بود. پرده کمی کنار رفته بود و نور گرم، مثل نوری خسته، از لای آن بیرون میریخت.
نه سایهای دید، نه حرکتی.
چند لحظه همانطور ماند، میان باد و سکوت.
چشمانش پر از چیزی بود که نمیشد اسمش را گذاشت امید یا پشیمانی…
فقط احساسی که تا عمق استخوان میسوزاند.
لبهایش بیصدا حرکت کردند، انگار داشت زیر لب چیزی میگفت، که فقط خودش و باد شنیدند.
سپس سوار ماشین شد، موتور را روشن کرد، و با نورهای مات چراغها در تاریکی خیابان محو شد.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
جونگکوک چند لحظه فقط به بشقاب خالیاش خیره ماند. نفسش آرام، ولی سنگین بالا میآمد.
صدایش که در فضا پیچید، آرام اما مطمئن بود:
— من از احساسات خودم مطمئنم… اما سعی میکنم احساسات لوسیا رو هم درک کنم.
اگر این موضوع دوطرفه نباشه…
زن بلافاصله، بیآنکه اجازه دهد جملهاش تمام شود، با لحنی سرد و قاطع گفت:
— ازش دور میشی!
جونگکوک لحظهای مکث کرد. سرش را بالا آورد، مستقیم در چشمانش نگاه کرد. هیچچیز نگفت…
فقط سری تکان داد، آهسته و تأییدآمیز.
و با حرکتی آرام صندلی را عقب کشید، صدای خشخش پایههایش روی پارکت پیچید.
از جایش بلند شد:
— دیگه باید برم.
چرخیدو به سمت ورودی رفت، لباس های نیمه خیسش را برداشت. وسط راه قدمهایش کند شد، چیزی به یادش آمد. چرخید و گفت:
— لباس همسرتون رو… به لوسیا میدم.
زن فقط نگاهی آرام و کوتاه کرد، لبخندی محو روی لبش نشست.
جونگکوک بیکلمه، فقط با تکان سری خداحافظیگونه، بیرون زد.
هوای بیرون هنوز نمناک بود. بارون تقریباً بند آمده بود، اما باد سردی میان شاخهها میپیچید.
قدمهایش روی سنگفرش حیاط صدا میداد، یکنواخت… مثل ضربان قلبش.
کنار ماشین ایستاد، دستش روی در ماند.
نفسی عمیق کشید. هوای سرد وارد ریههایش شد، اما به جایش قلبش داغتر شد.
ناخودآگاه سر بلند کرد…
نگاهش به پنجرهی طبقهی بالا افتاد.
چراغ اتاق لوسیا هنوز روشن بود. پرده کمی کنار رفته بود و نور گرم، مثل نوری خسته، از لای آن بیرون میریخت.
نه سایهای دید، نه حرکتی.
چند لحظه همانطور ماند، میان باد و سکوت.
چشمانش پر از چیزی بود که نمیشد اسمش را گذاشت امید یا پشیمانی…
فقط احساسی که تا عمق استخوان میسوزاند.
لبهایش بیصدا حرکت کردند، انگار داشت زیر لب چیزی میگفت، که فقط خودش و باد شنیدند.
سپس سوار ماشین شد، موتور را روشن کرد، و با نورهای مات چراغها در تاریکی خیابان محو شد.
ادامه دارد...
- ۵.۷k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط