پارت اول

پارت اول:
داستان از دیدگاه یونگی: ۷ صبح بود ، از خواب بیدار شد و به ساعت گوشیش نگاه کرد ، لبخند محوی زد و با خودش گفت: روز جدیدی داری شروع می‌کنی یونگی ، ببینیم امروز چه اتفاقاتی سرت میاد . از رو تختش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت ، مامانش مثل همیشه برای رسوندن سفارش های خیاطی اش به مغازه رفته بود و احتمالا تا آخر شب اونجا بود ، نان توست رو از یخچال بیرون آورد و شروع کرد به خوردن صبحانه ، دوش خیلی سریع گرفت و به اتاقش رفت تا لباساش رو عوض کنه ، بلوز آستین کوتاه لش بادمجانی تنش کرد که جلوش با قرمز نوشته شده بود: ( GANGSTAR) ، شلوار لی آبی کمرنگ مدل لش رو که زانو هاش پاره بود رو تنش کرد ، دستبند ، انگشتر و گردنبند های مدل زنجیری شو انداخت ، موهاش رو یکم خشک کرد و روی پیشانی اش ریخت ، کفش های اسپورت سفیدش رو پاش کرد و سمت دانشگاه راه افتاد ، در راه ، کیفش رو روی شونه هاش جابه‌جا می‌کرد تا شونه هاش خسته نشه ، تا لنگ ظهر دانشگاه بود ، در راه برگشت هم مثل همیشه اخمو و خسته بود ، دیگه داشت از زندگی تکراریش خسته میشد ، همسن و سالاش هرروز با پارتنز هاشون بیرون میرفتن ، اما یونگی اهل اینجور کارا نبود برا همین معمولاً بعد دانشگاه به خونشون می‌رفت و درس میخواند ، به ورودی کوچشون رسید ، ماشین گرون قیمتی جلوی ورودی کوچشون رو بسته بود و یونگی نمی‌توانست ازش رد بشه به همین دلیل با صدای بلندی گفت: این ماشین برا کیه ؟ وقتی جوابی نگرفت صداش رو بلندتر کرد و گفت: پرسیدم این خودرو واسه کیه ، بیاد بکشش اینور تر . دیگه داشت اعصابش خورد میشد برا همین با مشت به ماشین کوبید و باعث شد دزدگیر ماشین شروع کنه به سر و صدا کردن ، همراهش یونگی هم داد میزد: پرسیدم این آشغالدونی برا کیه ، بیا گوهت رو ببر یه جای دیگه پارک کن . همان لحظه از پشت یکی از ساختمانها دوتامرد قدبلند که کت و شلوار سیاه پوشیده بودن بیرون اومدن ، از حالتشون میشد فهمید که بادیگارد هستن چون وسعتشون یه مرد دیگه راه می‌رفت ، مرد یکم قدش کوتاه تر از بادیگارد هاش بود ، کت و شلوار سیاه پوشیده بود ، چند گردنبند طلا گردنش بود ، موهاش قهوه‌ای نسکافه ای بود که بینش چند تار سفید بود ، موهاش رو عقب داده بود ، مرد بور بود ، مثل یونگی چشم ابرو مشکی نبود .
داستان از دیدگاه جیمین: جیمین نزدیک اومد و گفت: این آشغالدونی برا منه. یونگی هنوزم عصبی بود و گفت: بکش کنار می‌خوام برم خونه. جیمین سمت یونگی خم شد و موهاش رو کنار زد تا بتونه چشماش رو ببینه ، زبونش رو از داخل دهنش به لپش کشید و گفت: خب ، می‌تونستی آروم هم بگی یا منتظر بمونی الان میومدم . یونگی خودشو عقب کشید و گفت: این دیگه به فهم شما ربط داره که نباید جلوی یه کوچه نگه دارید. جیمین اخماش تو هم رفت ولی حرفی نزد و سوار ماشین شد و به طرف امارتش رفت ، بادیگارد گفت: قربان ، اگه میخواستین می‌تونستم حقش رو بزارم کف دستش . جیمین گفت: لازم نیست ، با اینکه بی ادب بود اما بازم از جسارت و شجاعت و جرئتش خوشم اومد ، بهتره زیر نظر داشته باشمش ، به دردم میخوره . جیمین لبخندی زد و به راهش ادامه داد.
سلام دوستان پارت اول 🩵💜
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم: داستان از دیدگاه جیمین: در اتاق کارش در امارتش نشس...

پارت چهارم: داستان از دیدگاه یونگی: سوار ماشین مرد مقابلش شد...

فیک تازه:معرفی افراد داخل فیک : یونگی ( آگوست دی) : یونگی یه...

پارت دهم : داستان از دیدگاه جیمین: کاپشنش را در آورده بود و ...

¹⁸پارت²my month

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط