Part

#Part240
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸


"سام"

همه ی زنها انقدر لوندند یا فقط شیرین اینطوریه
انقد با عشوه و لوند حرف میزد که ناخوداگاه اختیارم از دستم در میره
نمیتونم خودم رو کنترل کنم الان همین الان میخوام حسش کنم

از کاراش غرق لذت شده بودم
حسادتش که از همه بدتر، وقتی حسود میشه چرا انقدر لذت بخشه؟

صورتم رو به صورتش داشتم نزدیک میکردم که سرفه ی سه نفر رو شنیدم
که بعدش هم صدای رحمان

_ آقا اینجا ٣ تا سینگل محترم نشستند لطفاً وارد صحنه های +١٨ نشید
بعد خودشون هم شروع کردند به خندیدن
شیرین هم ریز ریز زیر گوشم خندید
نفسهاش که بهم میخورد بدتر میشدم
_ شیرین نکن!

یهو متعجب گفت

+ سام مگه من چیکار کردم!
اومد از رو پام بلند شه که محکم گرفتمش
_ از جات تکون نخور!
با خنده گفتم
_ به اندازه ی کافی آبروم رو پیش دوستام بردی الان هم همینکه بلند بشی کلاً رسوا میشم
سوالی نگام کرد که با چشمام به پایین اشاره کردم که تازه متوجه شد

دستش رو برد سمت لباش و هیع کوتاهی کشید
_ خاک تو سرم، سام چقدر تو بی جنبه ای، آخه من که کاری نکردم!
لبم رو گاز گرفتم و آروم زیر گوشش گفتم

_ بذار بریم خونه دارم برات! اون موقع میفهمی کاری کردی یا نه

اخم مصنوعی کرد ولی اون نیمچه لبخندش مشخص بود که چقدر هم خوشش اومده از این شیطونی من ولی یه لحظه انگار چیزی یادش اومده باشه لبخند و اخمش پرید و نگاهش ترسیده شد
_ چیزی شده؟
سرش رو اروم تکون داد و سعی کرد لبخند بزنه و زمزمه کرد
_ نه عزیزم
دیدگاه ها (۱)

#Part241#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 مدیون بچه ها بودم ...

#Part242#آدمای_شرطی🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 نمیدونم شاید اگه خو...

#Part239#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 همه همراه هم داشتی...

#Part238#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 سام خندید و دستش ر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۲۴ و بلند شد و کتری رو روشن ک...

ظهور ازدواج پارت ۴۱۲هر دو به پهلو و نزديك هم دراز کشیده بودي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط