#مننبایدعاشقتهیونگبشم
#مننبایدعاشقتهیونگبشم
پارت ۱
لیا ویو
سلام من کیم جولیا هستم ۱۵ سالمه بقیه لیا صدام میکنن من فن بی تی اسم و همشون رو اندازه هم دوست دادم اما ویکوک.......اونا خیلیییی خوبنن راستی من یه دوست صمیمی دارم اسمش هلناس انگار همزادمه ما خیلی خوب باهم کنار میاییمو خیلی شبیه همیم.... از همه نظر:-)
امروز جمعمه اس خداروشکر نیست برم مدرسه داشتم تو خونه میپوکیدم زنگ زدم هلنا باهم بریم بیرون...
مکالمشون
هلنا: هلو خر من
لیا: کمتر فحش کشم کن لنتیـ(خنده)
هلنا: حالا چکارم داشتی؟
لیا: میخاسم بگم بیا بریم بیرون من تو خونه حصلم سر رفته
هلنا: پس تو بیا خونه ی ما مامان بابام تا ۲ یا ۳ ماه دیگه نیستن رفتن روستا پیش مامان بزرگم...
لیا: عوممم اوک منتظرم باش خوراکی هم اماده کن
هلنا: اکی بای بای خر من
لیا:خدافظ(خنده)
لیا ویو:
آماده شدم رفتم خونه هلنا... کلی خوراکی خوش مزه رو میز بود نشستیم باهم کیدراما دیدیم و یه عالمه پشت سر هم کلاسی هامون غیبت کردیم(مگه میشه بریم پیش دوستامون غیبت نکنیم؟) باورم نمیشه این قدر زود گذشت ساعت ۵ صبح بود هنوز بیدار بودیم... رفتیم رو تخت بی هوش شدیم
(فردا صبح)
لیا: هلـــــنا بــیــدار شـــو
هلنا: چیه زمین به آسمون رسیده؟ جنگ شده؟ اصن من کجام؟ تو کی ای؟
لیا: اسکل بیدار شو باید بریم مدرسه
هلنا: اهااااا باید بریم مدرسه.....اگه از دم میز آریشم بلند شی آماده مشم.....
لیا: عومممم ببخشید(خجالت)
(بعد از مدرسه)
لیا: آخیش بالاخره تموم شد.من میرم خونه خودمون این چند روز مامان بابام خونه نیستن مجبورم برگردم
هلنا: اک بعدا میحرفیم بای بای خرم
لیا:خدافظ(خنده)
لیا ویو:
رسیدم خونه لباسامو عوض کردم دوش گرفتم آرایشم و پاک کردم واسه واسه خودم آهنگ گذاشتم که زنگ در اومد.... ای خداااا این کیه دیگه....
درو باز کردم اون اونننننن...
خمارییییییی😂😔
مخام کلی اذیتون کنم با این فیک....
اتفاقات خوبی در راه نیست دوزتانم.......
پارت ۱
لیا ویو
سلام من کیم جولیا هستم ۱۵ سالمه بقیه لیا صدام میکنن من فن بی تی اسم و همشون رو اندازه هم دوست دادم اما ویکوک.......اونا خیلیییی خوبنن راستی من یه دوست صمیمی دارم اسمش هلناس انگار همزادمه ما خیلی خوب باهم کنار میاییمو خیلی شبیه همیم.... از همه نظر:-)
امروز جمعمه اس خداروشکر نیست برم مدرسه داشتم تو خونه میپوکیدم زنگ زدم هلنا باهم بریم بیرون...
مکالمشون
هلنا: هلو خر من
لیا: کمتر فحش کشم کن لنتیـ(خنده)
هلنا: حالا چکارم داشتی؟
لیا: میخاسم بگم بیا بریم بیرون من تو خونه حصلم سر رفته
هلنا: پس تو بیا خونه ی ما مامان بابام تا ۲ یا ۳ ماه دیگه نیستن رفتن روستا پیش مامان بزرگم...
لیا: عوممم اوک منتظرم باش خوراکی هم اماده کن
هلنا: اکی بای بای خر من
لیا:خدافظ(خنده)
لیا ویو:
آماده شدم رفتم خونه هلنا... کلی خوراکی خوش مزه رو میز بود نشستیم باهم کیدراما دیدیم و یه عالمه پشت سر هم کلاسی هامون غیبت کردیم(مگه میشه بریم پیش دوستامون غیبت نکنیم؟) باورم نمیشه این قدر زود گذشت ساعت ۵ صبح بود هنوز بیدار بودیم... رفتیم رو تخت بی هوش شدیم
(فردا صبح)
لیا: هلـــــنا بــیــدار شـــو
هلنا: چیه زمین به آسمون رسیده؟ جنگ شده؟ اصن من کجام؟ تو کی ای؟
لیا: اسکل بیدار شو باید بریم مدرسه
هلنا: اهااااا باید بریم مدرسه.....اگه از دم میز آریشم بلند شی آماده مشم.....
لیا: عومممم ببخشید(خجالت)
(بعد از مدرسه)
لیا: آخیش بالاخره تموم شد.من میرم خونه خودمون این چند روز مامان بابام خونه نیستن مجبورم برگردم
هلنا: اک بعدا میحرفیم بای بای خرم
لیا:خدافظ(خنده)
لیا ویو:
رسیدم خونه لباسامو عوض کردم دوش گرفتم آرایشم و پاک کردم واسه واسه خودم آهنگ گذاشتم که زنگ در اومد.... ای خداااا این کیه دیگه....
درو باز کردم اون اونننننن...
خمارییییییی😂😔
مخام کلی اذیتون کنم با این فیک....
اتفاقات خوبی در راه نیست دوزتانم.......
- ۸.۱k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط