{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مالِ من

مالِ من

پارت ۶ | فرار

تمام شب...

ژولیت خوابش نبرد.

...

هر بار چشم‌هایش را می‌بست...

صورت لینو جلوی چشمش می‌آمد.

«از امروز...»

«مال منی.»

...

با هر بار یادآوری...

تمام بدنش می‌لرزید.

...

صبح...

اولین صدای بسته شدن درِ عمارت را شنید.

از پنجره نگاه کرد.

چند ماشین مشکی...

یکی‌یکی از عمارت خارج شدند.

...

لینو رفته بود.

...

ژولیت نفس عمیقی کشید.

همین حالا...

بهترین فرصت بود.

...

بی‌صدا از اتاق بیرون آمد.

راهروها خلوت بودند.

چند خدمتکار مشغول تمیزکاری بودند.

هیچ‌کس به او توجهی نکرد.

...

چند دقیقه بعد...

از درِ پشتی عمارت خارج شد.

...

برای اولین بار...

هوای آزاد را نفس کشید.

...

بدون اینکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند...

شروع به دویدن کرد.

...

نیم ساعت بعد...

جلوی خانه‌ی تنها کسی ایستاده بود که هنوز به او اعتماد داشت.

...

در باز شد.

دختر جوان با تعجب گفت:

«ژولیت؟!»

...

ژولیت دیگر طاقت نداشت.

همان‌جا...

در آغوش دوستش گریه کرد.

...

چند دقیقه بعد...

هر دو روی کاناپه نشسته بودند.

...

دوستش با نگرانی گفت:

«کی این بلا رو سرت آورده؟»

...

ژولیت فقط آرام گفت:

«یه...»

«مافیا.»

...

دختر چند ثانیه ساکت ماند.

بعد خیلی جدی گفت:

«باید شکایت کنی.»

...

ژولیت با وحشت سرش را بالا آورد.

«شکایت...؟»

...

«آره.»

«هیچ‌کس حق نداره یه آدم رو زندانی کنه.»

...

ژولیت دست‌هایش را محکم در هم قفل کرد.

دلش می‌گفت...

اشتباهه.

اما...

شاید...

این تنها راه نجاتش بود.

...

چند ساعت بعد...

جلوی ساختمان بزرگ دادگاه ایستاده بود.

...

پاهایش جلو نمی‌رفت.

...

دلش می‌خواست برگردد.

...

اما بالاخره...

با هزار تردید وارد شد.

...

داخل...

همه‌چیز آرام بود.

...

مردی حدوداً ۲۵ ساله...

کت‌وشلوار سرمه‌ای پوشیده بود.

پشت میزش نشسته بود.

...

همین که ژولیت را دید...

لبخند محترمانه‌ای زد.

«ببخشید.»

...

«اتفاقی افتاده؟»

...

ژولیت خیلی آرام گفت:

«نه...»

...

«فقط...»

...

«اشتباه اومدم.»

...

برگشت.

...

دو قدم برداشت.

...

اما...

اشک‌هایش بی‌اختیار سرازیر شدند.

...

ایستاد.

...

آرام برگشت.

...

با صدایی که از شدت ترس می‌لرزید...

گفت:

«نه...»

...

«یه چیزی شده...»

...

وکیل از جایش بلند شد.

...

«بیا داخل.»

...

درِ اتاق بسته شد.

...

ژولیت تازه میخواست حرف بزنه که...

بــوم!

...

در...

با شدت به دیوار کوبیده شد.

...

همه از جا پریدند.

...

مردی...

داخل چهارچوب ایستاده بود.

...

کت‌وشلوار کاملاً مشکی.

...

چشم‌های خشمگین.

...

رگ‌های گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بودند.

...

و...

تفنگی که داخل دستش...

از شدت فشار...

می‌لرزید.

...

لینو.

...

ژولیت رنگش پرید.

...

بی‌اختیار از جایش بلند شد.

...

لینو...

حتی یک کلمه هم نگفت.

...

مستقیم جلو آمد.

...

دستش را دور کمر ژولیت حلقه کرد.

...

او را محکم به سمت خودش کشید.

...

ژولیت از درد نفسش بند آمد.

...

«ولم کن...»

...

لینو با صدایی که از خشم می‌لرزید...

زمزمه کرد:

«فکر کردی...»

...

اونو به دیوار چسبوند

...

«فکر کردی...»

...

«میتونی...»

...

ناگهان...

با تمام قدرت فریاد زد:

«ازم فرار کنی؟! هـــان؟!»

...

تمام ساختمان در سکوت فرو رفت.

...

ژولیت از شنیدن صدای دادش...

تمام وجودش لرزید.

...

اشک‌هایش سرازیر شدند.

...

لینو هنوز کمرش را رها نکرده بود.

...

با صدایی آرام‌تر...

اما بسیار شکننده...

گفت:

«سه ساعت...»

...

«سه ساعت...»

...

«تمام شهر...»

...

«دنبالت گشتم...»

...

«آخرش...»

...

«اینجا پیدات کردم؟»

...

هر کلمه...

مثل خنجری...

در قلب ژولیت فرو می‌رفت.

...

وکیل با ترس جلو آمد.

«آقا لطفاً—»

...

لینو حتی نگاهش هم نکرد.

...

فقط گفت:

«دخالت نکن.»

...

بعد...

بدون اینکه فرصت دیگری به ژولیت بدهد...

او را با خودش از اتاق بیرون برد.

...

ژولیت مقاومت می‌کرد.

...

گریه می‌کرد.

...

اما...

قدرتش...

در برابر لینو...

هیچ بود.

...

وقتی درِ ماشین بسته شد...

ژولیت صورتش را در دستانش پنهان کرد

...

شاید...

اگر چند دقیقه زودتر آمده بود...

سرنوشتش...

چیز دیگری می‌شد.

اما...

تقدیر...

راه دیگری...

برای او نوشته بود.
دیدگاه ها (۰)

مالِ منپارت ۵ | قانون اولصبح...ژولیت با صدای باز شدن پرده‌ها...

شما ها اصن استی هستین؟؟؟ به نظر من ویسگون اصن فعالیتی از اسک...

مالِ منپارت ۳ | عمارت رئیسماشین مشکی...بعد از حدود یک ساعت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط