من عاشق چشمت شدم نه عقل بودو نه دلی

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بودو نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود
دیدگاه ها (۱)

مگر بـه لطف لبت شعر من شکر بشودتو تر کنی لب و این شعر شعر تر...

هر صباحی تازه گردد جان مااز نسیم طرهٔ جان پرورتهمچو جان وصل ...

بهترین واژه همان"لبخند"استکه ازلبهای همه دور شده ست!کاش می ش...

من عاشق چشمانت شدم نه عقلی بود و نه دلی چیری نمیدانم ازاین د...

سلامممممم😭🌷🌷🌷اقای ××: ات بلاخره فهمید؟ته: اره همه چیز رو فهم...

پارت چهارم:داستان از دیدگاه جیمین: چند روزی بود که با یونگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط