{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲

ملافه های سفید، کاکاشی وقتی چشمش را باز کرد اول ان ها را دید.
صبح ساکت، هر چند صدای پرندگان بلند بود و نور خورشید زیاد از حد داخل اتاق را روشن کرده بود.
ساعت چند بود؟
کاکاشی هوا را از بینی اش کشید داخل و روی تخت غلت خورد، بازوهایش را کش داد.
K:"...هوم"
آهسته بلند شد و روی تخت نشست، در حالی که چشم هایش را میمالید کم کم به یاد اورد.

|ععااحح اوبی..|

K:"استغفرالله، استغفرالله."
کاکاشی سعی کرد به هیچی از دیروز و دیشب و کلا روز های پیش فکر نکند.
گذشته ها گذشته
نفس عمیقی کشید و پایش را از زیر پتو بیرون اورد. تلاشی برای اینکه مثل یک مرد جنتلمن و کلاسیک از خواب بیدار شود.
K:"میخوام روزمو شروع کنم. باریکلا کاکاشی، نفسسس بکش."
دم، بازدم.
پای دیگرش را از زیر پتو اورد بیرون.
K:"...عای اَم گویینگ تو اِستارت مای بیوتیفول"
جمله ی دسته و پا شکسته ی انگلیسی اش بلافاصله قطع شد وقتی روی پاهایش ایستاد.
دلیل؟ کمردرد مثل تیری توی ستون فقراتش فرو رفت و باعث شد سریع به دیوار چنگ بزند.
ابروهایش توی هم رفت ولی سریع دوباره حالت چهره ی خونسردش را پوشید انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده:"عاها، مث اینکه ازین چصی بازیا به من نیومد-"
پلک زد. اوه.
چه باد خنکی توی قسمت پایین تنه اش میپیچید، لگنش ازاد بود. انگار هیچ‌پارچه ای ان را نپوشانده باشد.
یک لحظه چشم هایش را بست و از لخت مادرزاد بودن لذت برد.
بادی که از بین پنجره میامد داخل، میان موهایش پیچید و دستی به بدنش کشید.

یک ثانیه

دو ثانیه

K:"خب دیگه بسه تارزان بودن. شورتم کو؟"

کاکاشی سعی کرد بدون اینکه پیچ و تابی به کمرش وارد کند، زیر شلواری اش را از روی زمین بردارد. درد کمرش مثل لولای در بین استخوان های کمرش جیر جیر میکرد.
بعد از اینکه با هزار تا بدبختی شلوار و پیراهنش را هم پوشید، در اتاق را باز کرد.
ارام
بوی صبحانه کم کم به بینی اش رسید، گرم و صمیمی. صدای سرخ شدن روغن داغ همراه زمزمه های نامفهوم اوبیتو [احتمالا با خودش حرف میزد] از طرف اشپزخانه، مثل یک اهنربای نامرئی او را به سمت انجا میکشید.

O:"بله چشم، لطف کردین. نه بابا این چه حرفیه"
کاکاشی ابرویی بالا انداخت. اوبیتو با تلفن حرف میزد، پشتش به او بود و معلوم نبود در حال سوزاندن تخم مرغ هاست یا نه.
اهسته صندلی را عقب کشید و یک پایش را سر داد زیر میز قبل از اینکه روی ان بنشیند.
هر چند بلافاصله چهره اش جمع شد. درد استخوان با سوزش عذاب اوری داخل لگنش پیچید و رفت بالا، باعث شد ران هایش را به هم بچسباند.
همانجا نشست، منتظر.

O:"نه خودم میارمش، شما زحمت نکشید."
اوبیتو یک تخم مرغ را داخل بشقاب سر داد، گوجه فرنگی های قرمز مثل پله های خوراکی کنارش قرار گرفتند.
بعد خیارشور، نان تست در کنارش. رنگ ان کم کم دهان کاکاشی را آب انداخت.
O:"فداتون بشم، خدافظ."
و بالاخره با بشقاب برگشت.
هرچند وقتی دید کاکاشی مثل جغد انجا نشسته یک لحظه سکته ی مغزی را رد کرد:"یا امام هف....عه، کاکاشی."
K:"صبح بخیر."
کاکاشی با خونسردی همیشگی اش جواب داد، انگار این هم یک روز عادی بود. بدون درد لگن و کمر یا تخت به هم ریخته و اثار هنری شب قبل.
هر چند او فقط داشت سعی میکرد به روی خودش نیاورد. اینطوری راحت تر بود.
O:"این لحنو میشناسم؟"
اوبیتو با کنایه گفت، هر چند وقتی بشقاب را جلوی کاکاشی میگذاشت لبخندش مشخص بود.
O:"چطوری؟ خوب خوابیدی؟"
دستش حرکت کرد تا بین کتف های کاکاشی فرود بیاید، انگشت هایش عضلات او را ماساژ دادند.

کاکاشی مثل گربه ی تنبلی که تازه جای گرمی برای خواب پیدا کرده باشد، زیر لمس اوبیتو شل شد. پلکی زد و چنگالش را برداشت.
زندگی ایده ال
صبح از خواب بلند میشوی و متوجه میشوی که کمردرد داری. سعی میکنی با ان کنار بیای در حالی که شریکت هم در کنار تو خواهد بود.
برایت صبحانه درست میکند و پشتت را ماساژ میدهد...هوم. خوب که نه، فعلا عالی بنظر میرسید.
K:"خوب 'بیهوش' شدم. فعلا نفرینت میکنم تا ببینم چی میشه."
کاکاشی جواب داد هرچند بنظر نمیرسید واقعا دلخور باشد.
شاید از اعتمادش به ماساژ اوبیتو یا با اشتها خوردن صبحانه اش میشد فهمید؟ اوبیتو وانمود به متفکر بودن کرد هر چند گوشه ی لب هایش کم کم رو به بالا رفتند:"عجب."
دیدگاه ها (۲۴)

پارت ۳۰"نههه بچم، بچمو از زیر دست و پا نجات بدین!"صدای کوبید...

پارت ۲۸ساسکه داشت دنبال جیرایا میرفت.نسیم خنک شبانه زیر لباس...

پارت ۳۱گای دستش را بالا اورد و جلوی نور خورشید را گرفت.اشعه ...

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

بقیشO:"برات جالبه؟"اوبیتو تقریبا با شیطنت پرسید، اشاره به ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط