{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۵۹)

اینم از تخم مرغهای هفت سین من :-Dپاتریک و باب اسفنجی رو تقد...

ای چشم تو آغاز بی پایان بودنشعر نگاهت آخرین شوق سرودنای سایه...

دل وحشت زده در سينه من مي‌لرزيددست من ضربه به ديوار زندان ك...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

پارت ۲۶ناروتو با استرس داشت وسایلش را جمع میکرد.در دید ساسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط