{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی ب

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با لباس و کفشهای گرانقیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و میگریست.نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم نوشته شده بود "این هم میگذرد"
.علت را پرسیدم، گفت این دست خط من است.چند سال پیش در این نقطه هیزم میفروختم حال صاحب چندین کارخانه ام.پرسیدم چرا بعد چند سال برگشتی؟گفت آمدم تا بازبنویسم" این هم میگذرد"
دیدگاه ها (۵)

ای کاش....

دلنوشته های یک زن:سالهاست که زن بودن را فراموش کرده ایم.ساله...

درقبرستان بودم که دیدم مردی گریه کنان بود. گفتم مشکلت چیست ا...

فاصله یک لبخند تا جنون

نام: قرارداد نفرتPart:71هانا و تهیونگ زودتر از چیزی که فکر م...

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم، چشمم به مردی با ...

- روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط