اوای فنوت
اوای فنوت
part =۴۰
(یک هفته بعد از اون حادثه – تالار شورای قصر)
ایزابل روی صندلی مخصوص کنار تهیونگ نشسته بود. هنوز دستش روی شکمش بود، ولی صورتش جدی و مصمم. امروز قرار بود مسئله مهمی حل بشه: بحران غلات.
چند هفته بود که بارون نمیبارید. محصولات کشاورزی از بین رفته بود، خواربار گرون شده بود، و مردم جنوب کشور داشتند قحطی رو تجربه میکردند. وزیرا همه پیشنهاد میدادند: از فرانسه کمک بخواهند، از اسپانیا غله وارد کنند، یا مالیات رو افزایش بدهند.
ولی هیچکدوم از این راهحلها عملی نبود.
آقای روسی، وزیر اعظم، بلند شد و گفت: "علیاحضرت، بهترین راه اینه که از پادشاه اسپانیا درخواست کمک کنیم. اون کلی غله داره."
وزیر خزانه گفت: "اما اسپانیا کلی بهره میخواد. ما پول نداریم."
وزیر جنگ گفت: "پس از فرانسه کمک بخواهید. اونها حداقل با ما صلح کردن."
تهیونگ گفت: "فرانسه؟ اونایی که پشت توطئه بیانکا بودن؟ هرگز."
همه ساکت شدند. بنبست.
ایزابل بلند شد. همه نگاهش کردن.
"اجازه بدید من حرف بزنم."
تهیونگ با تعجب ولی با افتخار نگاهش کرد. "بفرما."
ایزابل رفت وسط تالار. یه نقشه بزرگ روی میز پهن بود. به وزیرا نگاه کرد.
"شما همه دارید به خارج نگاه میکنید. ولی جواب داخل خودمونه."
روسی با تحقیر گفت: "ملکه جان، داخل که چیزی نداره. خشکسالی همه جا رو گرفته."
ایزابل لبخند زد. اون لبخندی که یعنی "تو هیچی نمیدونی".
"من چند روزه دارم اسناد قدیمی قصر رو میخونم. توی یکی از نامههای پدربزرگ تهیونگ، چیزی پیدا کردم. توی شمال شرقی کشور، نزدیک کوهستان، یه دریاچه هست. اطرافش زمین حاصلخیزه، چون آب زیرزمینی داره. اگه اونجا رو کشت کنیم، نه تنها جلوی قحطی رو میگیره، بلکه میتونیم به کشورهای همسایه هم صادرات داشته باشیم."
یکی از وزیرا خندید: "ملکه جان، اون منطقه کوهستانی و سرده. هیچی اونجا سبز نمیشه."
ایزابل برگشت و نگاه تندی بهش کرد. "شما چند بار به اون منطقه سفر کردید؟"
وزیر سکوت کرد. ایزابل ادامه داد: "من خودم یه بار با پدرم رفته بودم شکار. اون زمینها بکرن. فقط نیاز به یه کانال آبیاری دارن که از دریاچه به دشت برسه. مهندسای خودمون میتونن ظرف شش ماه این کار رو انجام بدن."
تالار همهمه کرد. روسی دوباره حرف زد: "این یه ریسک بزرگیه. اگه نشه چی؟ ما تازه ورشکسته میشیم."
ایزابل گفت: "اگه نشه، من تاج و تخت رو میذارم کنار. ولی اگه بشه، نصف کشور از گرسنگی نجات پیدا میکنه."
همه مات و مبهوت موندند. ایزابل با اعتماد به نفس کامل ایستاده بود. تهیونگ بلند شد و گفت:
"من به ملکه اعتماد دارم. طرح تصویب شد."
---
سه روز بعد – باغ قصر
کار شروع شده بود. مهندسا رفتند منطقه، کشاورزا داوطلب شدن، و مردم جنوب هم امیدوار شده بودند.
ایزابل زیر درخت پرتقال نشسته بود، داشت نامهای از پدرش میخوند. پادشاه فرانسه نوشته بود:
"دخترم، شنیدم یه بحران رو حل کردی. آفرین. شاید من اشتباه کردم. شاید تو لایق تاج و تخت فرانسه هم هستی."
ایزابل نامه رو مچاله کرد و انداخت دور. سوفیا اومد کنارش نشست.
"خبر خوب؟"
ایزابل خندید: "پدرم داره تعریفم میکنه. یعنی یا خیلی میترسه، یا خیلی نقشه داره."
سوفیا گفت: "شاید هر دو."
هر دو خندیدند.
لوسین از راه رسید. تعظیم کرد و گفت: "ملکه جان، من به حرفاتون توی شورا خیلی افتخار کردم. شما یک استراتژیست واقعی هستید."
ایزابل گفت: "لوسین، تو چرا هیچوقت توی جلسات حرف نمیزنی؟"
لوسین شانه بالا انداخت: "چون حرفهاتون از حرف من بهتره."
ایزابل با نگاه عمیقی بهش گفت: "تو یه رازی داری، لوسین. میدونم. ولی تا وقتی به من خیانت نکنی، من به تو اعتماد دارم."
لوسین لبخند زد. ولی پشت لبخندش، یه درد قدیمی قایم بود. یه راز. یه خیانت. یه روزی باید لو میرفت...
---
همون شب – راهروهای قصر
ایزابل نمیتونست بخوابه. تصمیم گرفت یه قدم بزنه. سوفیا خواب بود، تهیونگ توی جلسه شبانه بود. تنها رفت توی راهرو.
همین که رسید به راهروی شرقی، یه سایه از کنارش رد شد. ایزابل برگشت. کسی نبود.
باز همون حس آشنا. کسی داره نگاهش میکنه.
دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت: "نترس عزیزم. مامانت اینجاست."
و به راهش ادامه داد. نمیدونست که پشت ستون، یه دستکش چرمی سیاه افتاده. کسی که ایزابل رو هل داده بود، دستکشش رو جا گذاشته بود...
صبح بعد، سوفیا دستکش رو پیدا کرد و برد پیش ایزابل.
ایزابل دستکش رو گرفت و برگردوند. توش حروف R.D. حک شده بود.
"R.D. ... این حروف مال کیه؟"
کسی نمیدونست. فقط لوسین که از دور نگاه میکرد، میدونست. R.D. مخفف Rahal Dominique بود. برادر دومینیک.
ولی چیزی نگفت. هنوز وقتش نرسیده بود...
---
ادامه دارد.....
part =۴۰
(یک هفته بعد از اون حادثه – تالار شورای قصر)
ایزابل روی صندلی مخصوص کنار تهیونگ نشسته بود. هنوز دستش روی شکمش بود، ولی صورتش جدی و مصمم. امروز قرار بود مسئله مهمی حل بشه: بحران غلات.
چند هفته بود که بارون نمیبارید. محصولات کشاورزی از بین رفته بود، خواربار گرون شده بود، و مردم جنوب کشور داشتند قحطی رو تجربه میکردند. وزیرا همه پیشنهاد میدادند: از فرانسه کمک بخواهند، از اسپانیا غله وارد کنند، یا مالیات رو افزایش بدهند.
ولی هیچکدوم از این راهحلها عملی نبود.
آقای روسی، وزیر اعظم، بلند شد و گفت: "علیاحضرت، بهترین راه اینه که از پادشاه اسپانیا درخواست کمک کنیم. اون کلی غله داره."
وزیر خزانه گفت: "اما اسپانیا کلی بهره میخواد. ما پول نداریم."
وزیر جنگ گفت: "پس از فرانسه کمک بخواهید. اونها حداقل با ما صلح کردن."
تهیونگ گفت: "فرانسه؟ اونایی که پشت توطئه بیانکا بودن؟ هرگز."
همه ساکت شدند. بنبست.
ایزابل بلند شد. همه نگاهش کردن.
"اجازه بدید من حرف بزنم."
تهیونگ با تعجب ولی با افتخار نگاهش کرد. "بفرما."
ایزابل رفت وسط تالار. یه نقشه بزرگ روی میز پهن بود. به وزیرا نگاه کرد.
"شما همه دارید به خارج نگاه میکنید. ولی جواب داخل خودمونه."
روسی با تحقیر گفت: "ملکه جان، داخل که چیزی نداره. خشکسالی همه جا رو گرفته."
ایزابل لبخند زد. اون لبخندی که یعنی "تو هیچی نمیدونی".
"من چند روزه دارم اسناد قدیمی قصر رو میخونم. توی یکی از نامههای پدربزرگ تهیونگ، چیزی پیدا کردم. توی شمال شرقی کشور، نزدیک کوهستان، یه دریاچه هست. اطرافش زمین حاصلخیزه، چون آب زیرزمینی داره. اگه اونجا رو کشت کنیم، نه تنها جلوی قحطی رو میگیره، بلکه میتونیم به کشورهای همسایه هم صادرات داشته باشیم."
یکی از وزیرا خندید: "ملکه جان، اون منطقه کوهستانی و سرده. هیچی اونجا سبز نمیشه."
ایزابل برگشت و نگاه تندی بهش کرد. "شما چند بار به اون منطقه سفر کردید؟"
وزیر سکوت کرد. ایزابل ادامه داد: "من خودم یه بار با پدرم رفته بودم شکار. اون زمینها بکرن. فقط نیاز به یه کانال آبیاری دارن که از دریاچه به دشت برسه. مهندسای خودمون میتونن ظرف شش ماه این کار رو انجام بدن."
تالار همهمه کرد. روسی دوباره حرف زد: "این یه ریسک بزرگیه. اگه نشه چی؟ ما تازه ورشکسته میشیم."
ایزابل گفت: "اگه نشه، من تاج و تخت رو میذارم کنار. ولی اگه بشه، نصف کشور از گرسنگی نجات پیدا میکنه."
همه مات و مبهوت موندند. ایزابل با اعتماد به نفس کامل ایستاده بود. تهیونگ بلند شد و گفت:
"من به ملکه اعتماد دارم. طرح تصویب شد."
---
سه روز بعد – باغ قصر
کار شروع شده بود. مهندسا رفتند منطقه، کشاورزا داوطلب شدن، و مردم جنوب هم امیدوار شده بودند.
ایزابل زیر درخت پرتقال نشسته بود، داشت نامهای از پدرش میخوند. پادشاه فرانسه نوشته بود:
"دخترم، شنیدم یه بحران رو حل کردی. آفرین. شاید من اشتباه کردم. شاید تو لایق تاج و تخت فرانسه هم هستی."
ایزابل نامه رو مچاله کرد و انداخت دور. سوفیا اومد کنارش نشست.
"خبر خوب؟"
ایزابل خندید: "پدرم داره تعریفم میکنه. یعنی یا خیلی میترسه، یا خیلی نقشه داره."
سوفیا گفت: "شاید هر دو."
هر دو خندیدند.
لوسین از راه رسید. تعظیم کرد و گفت: "ملکه جان، من به حرفاتون توی شورا خیلی افتخار کردم. شما یک استراتژیست واقعی هستید."
ایزابل گفت: "لوسین، تو چرا هیچوقت توی جلسات حرف نمیزنی؟"
لوسین شانه بالا انداخت: "چون حرفهاتون از حرف من بهتره."
ایزابل با نگاه عمیقی بهش گفت: "تو یه رازی داری، لوسین. میدونم. ولی تا وقتی به من خیانت نکنی، من به تو اعتماد دارم."
لوسین لبخند زد. ولی پشت لبخندش، یه درد قدیمی قایم بود. یه راز. یه خیانت. یه روزی باید لو میرفت...
---
همون شب – راهروهای قصر
ایزابل نمیتونست بخوابه. تصمیم گرفت یه قدم بزنه. سوفیا خواب بود، تهیونگ توی جلسه شبانه بود. تنها رفت توی راهرو.
همین که رسید به راهروی شرقی، یه سایه از کنارش رد شد. ایزابل برگشت. کسی نبود.
باز همون حس آشنا. کسی داره نگاهش میکنه.
دستش رو گذاشت روی شکمش و گفت: "نترس عزیزم. مامانت اینجاست."
و به راهش ادامه داد. نمیدونست که پشت ستون، یه دستکش چرمی سیاه افتاده. کسی که ایزابل رو هل داده بود، دستکشش رو جا گذاشته بود...
صبح بعد، سوفیا دستکش رو پیدا کرد و برد پیش ایزابل.
ایزابل دستکش رو گرفت و برگردوند. توش حروف R.D. حک شده بود.
"R.D. ... این حروف مال کیه؟"
کسی نمیدونست. فقط لوسین که از دور نگاه میکرد، میدونست. R.D. مخفف Rahal Dominique بود. برادر دومینیک.
ولی چیزی نگفت. هنوز وقتش نرسیده بود...
---
ادامه دارد.....
- ۲۶۹
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط