رمان دریای عشق
رمان دریای عشق
پارت 2
(جهش زمانی به ۷ روز بعد)
ویو یونا
رزی: یادت باشه واسه فردا خوب تشویقم کنی
یونا : مراقب باش سام مریض نباشه ( سام : اسم اسب رزی )
رزی: خیلی دلشوره دارم ، فردا قراره تو بزرگترین و بهترین پیست اسب سواری مسابقه بدم ، ساعت ۱۰ شد باید برم وگرنه واسه فردا خواب میمونم. بای !
با رزی خداحافظی کردم و رفت
( فردا صبح)
رزی اومد دنبالم ، تو ماشین بودیم و من خیلی نگران بودم
رزی : یونا حالت خوبه ؟ خوب خوابیدی ؟
یونا : خوبم فقط یادته بهت گفتم یه پسره منو از وسط دریا نجات داد. من خوابش رو دیشب دیدم که داشت از وسط دریا بین دوتا کوسه نجاتم می داد.
رزی : بهتره خودت رو درگیر نکنی ، الان مسابقه شروع میشه
رسیدیم رزی رفت که خودش رو آماده کنه. منم کنار تشویق کنندگان بودم. یه پسر جذاب داشت میومد سمتم
جونگ کوک: سلام ، جونگ کوک هستم. شما همون دختری هستی که هفته پیش تو دریا بود
یونا : سلام ، منم یونا هستم. فکر کنم شما دوست کسی بودید که نجاتم داد
جونگ کوک: شما کلا بیهوش بودید چجوری منو یادته
یونا : پسر خالم داشت فیلم میگرفت . منم فیلمش رو دیدم ، شما طرفدار کی هستید ؟
جونگ کوک: همون پسری که نجاتتون داد ، رئیس این جاست و مسابقه میده . اسمش تهیونگ هست
یونا : واو ! دوست منم یکی از مسابقه دهندگان هست . اسمش رزی هست .
ویو نویسنده
مسابقه دهندگان پشت خط بودند و گزارشگر اسم هاشون رو میگفت
یونا و جونگ کوک هم زمان با هم دست شون رو به آنها گرفتند و گفتن ( اونجاست )
با هم خندیدند
ویو تهیونگ
داشتم مثل سال های پیش مسابقه میدادم ولی مثل قبل نبودم یه حس عجیبی داشتم
شرط پارت بعد
لایک : ۴
بازنشر: ۳
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ لطفاً گزارش نشه ❤️
پارت 2
(جهش زمانی به ۷ روز بعد)
ویو یونا
رزی: یادت باشه واسه فردا خوب تشویقم کنی
یونا : مراقب باش سام مریض نباشه ( سام : اسم اسب رزی )
رزی: خیلی دلشوره دارم ، فردا قراره تو بزرگترین و بهترین پیست اسب سواری مسابقه بدم ، ساعت ۱۰ شد باید برم وگرنه واسه فردا خواب میمونم. بای !
با رزی خداحافظی کردم و رفت
( فردا صبح)
رزی اومد دنبالم ، تو ماشین بودیم و من خیلی نگران بودم
رزی : یونا حالت خوبه ؟ خوب خوابیدی ؟
یونا : خوبم فقط یادته بهت گفتم یه پسره منو از وسط دریا نجات داد. من خوابش رو دیشب دیدم که داشت از وسط دریا بین دوتا کوسه نجاتم می داد.
رزی : بهتره خودت رو درگیر نکنی ، الان مسابقه شروع میشه
رسیدیم رزی رفت که خودش رو آماده کنه. منم کنار تشویق کنندگان بودم. یه پسر جذاب داشت میومد سمتم
جونگ کوک: سلام ، جونگ کوک هستم. شما همون دختری هستی که هفته پیش تو دریا بود
یونا : سلام ، منم یونا هستم. فکر کنم شما دوست کسی بودید که نجاتم داد
جونگ کوک: شما کلا بیهوش بودید چجوری منو یادته
یونا : پسر خالم داشت فیلم میگرفت . منم فیلمش رو دیدم ، شما طرفدار کی هستید ؟
جونگ کوک: همون پسری که نجاتتون داد ، رئیس این جاست و مسابقه میده . اسمش تهیونگ هست
یونا : واو ! دوست منم یکی از مسابقه دهندگان هست . اسمش رزی هست .
ویو نویسنده
مسابقه دهندگان پشت خط بودند و گزارشگر اسم هاشون رو میگفت
یونا و جونگ کوک هم زمان با هم دست شون رو به آنها گرفتند و گفتن ( اونجاست )
با هم خندیدند
ویو تهیونگ
داشتم مثل سال های پیش مسابقه میدادم ولی مثل قبل نبودم یه حس عجیبی داشتم
شرط پارت بعد
لایک : ۴
بازنشر: ۳
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ لطفاً گزارش نشه ❤️
- ۱۱۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط