رمان دریای عشق
رمان دریای عشق
پارت3
ویو تهیونگ
مسابقه شروع شد
گزارشگر: ۱،۲،۳ حرکت
با صدای تفنگ حرکت کردم ، مثل همیشه از همه جلوتر بودم
گزارشگر: تهیونگ از همه جلو تره ، مثل سال های پیش کسی نمی دونه به اون برسه
ولی بین تشویق کنندگان همون دختری که هفته پیش نجاتش دادم رو دیدم . نمی تونستم چشمم رو ازش بردارم ، داشت به من نگاه میکرد
گزارشگر: چه چیز باور نکردنی یه دختر جوان ( رزی ) از تهیونگ افسانه ای جلو زد . برو رزی !
حواسم رو جمع کردم ولی دومین نفر شدم
ویو یونا
رزی برنده شده بود. آنقدر سروصدا کرده بودم که گلوم میسوخت
جونگ کوک: بریم پیششون
قبول کردم
وقتی رزی منو دید داد زد و پرید بغلم ، خیلی خوشحال بود چون بهترین سوارکار آسیا رو شکست داده بود
تهیونگ اومد سمتمون و خودش رو معرفی کرد
یونا : میدونم ، جونگ کوک درباره تون گفته
و خنده ریزی کردم
ویو تهیونگ
جونگ کوک و دختر دریایی اومدن سمتم
همون دختری که نفر اول شد رفت تو بغلش ، بهش حسودیم شد و کمی با خشم به خودم گفتم : (( تو مال منی ))
نگاهشون به من خورد ، خودم رو معرفی کردم ولی انگار جونگ کوک منو رو معرفی کرده
یونا خودش رو معرفی کرد و رزی با عجله و خندون اومد جلو
رزی : سلام من رزی هستم دوست یونا ، خیلی خوشحالم که با شما مسابقه دادم
ویو یونا
با تهیونگ و جونگ کوک خداحافظی کردیم و من رفتم خونه
پدرم عصبانی رو مبل نشسته بود
پدر یونا : باورم نمیشه ! من بهترین جاسوس آسیا ، نمی تونم رئیس گروه مافیا horse ( اسب ) رو پیدا کنم
یونا : اشکالی نداره ، بیشتر تلاش کن
پدر یونا : آخه
یونا : یادته ، همیشه تو بچگی بهم میگفتی ( برای هر مشکلی راهی هست ) مگه نه
پدر یونا : نظرت چیه تو به جای من بری . برو تو گروهشون و رئیسشون رو واسم پیدا کن ، من هر کاری میکنم شناسایی م میکنن
به خاطره پدرت میری ؟
شرط
لایک : ۴
کامنت : ۲
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
پارت3
ویو تهیونگ
مسابقه شروع شد
گزارشگر: ۱،۲،۳ حرکت
با صدای تفنگ حرکت کردم ، مثل همیشه از همه جلوتر بودم
گزارشگر: تهیونگ از همه جلو تره ، مثل سال های پیش کسی نمی دونه به اون برسه
ولی بین تشویق کنندگان همون دختری که هفته پیش نجاتش دادم رو دیدم . نمی تونستم چشمم رو ازش بردارم ، داشت به من نگاه میکرد
گزارشگر: چه چیز باور نکردنی یه دختر جوان ( رزی ) از تهیونگ افسانه ای جلو زد . برو رزی !
حواسم رو جمع کردم ولی دومین نفر شدم
ویو یونا
رزی برنده شده بود. آنقدر سروصدا کرده بودم که گلوم میسوخت
جونگ کوک: بریم پیششون
قبول کردم
وقتی رزی منو دید داد زد و پرید بغلم ، خیلی خوشحال بود چون بهترین سوارکار آسیا رو شکست داده بود
تهیونگ اومد سمتمون و خودش رو معرفی کرد
یونا : میدونم ، جونگ کوک درباره تون گفته
و خنده ریزی کردم
ویو تهیونگ
جونگ کوک و دختر دریایی اومدن سمتم
همون دختری که نفر اول شد رفت تو بغلش ، بهش حسودیم شد و کمی با خشم به خودم گفتم : (( تو مال منی ))
نگاهشون به من خورد ، خودم رو معرفی کردم ولی انگار جونگ کوک منو رو معرفی کرده
یونا خودش رو معرفی کرد و رزی با عجله و خندون اومد جلو
رزی : سلام من رزی هستم دوست یونا ، خیلی خوشحالم که با شما مسابقه دادم
ویو یونا
با تهیونگ و جونگ کوک خداحافظی کردیم و من رفتم خونه
پدرم عصبانی رو مبل نشسته بود
پدر یونا : باورم نمیشه ! من بهترین جاسوس آسیا ، نمی تونم رئیس گروه مافیا horse ( اسب ) رو پیدا کنم
یونا : اشکالی نداره ، بیشتر تلاش کن
پدر یونا : آخه
یونا : یادته ، همیشه تو بچگی بهم میگفتی ( برای هر مشکلی راهی هست ) مگه نه
پدر یونا : نظرت چیه تو به جای من بری . برو تو گروهشون و رئیسشون رو واسم پیدا کن ، من هر کاری میکنم شناسایی م میکنن
به خاطره پدرت میری ؟
شرط
لایک : ۴
کامنت : ۲
❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
- ۳۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط