پارت سوم اخر
پارت سوم ( اخر )
صبح شد و نور خورشید از لای پردههای نازک خوابگاه به داخل اتاق میتابید.
ات هنوز روی نیمکت کنار پنجره نشسته بود، پتوی کوچک روی شانههایش و لیوان شیر داغ در دستش.
نامی کنار او نشست، دفترش را کنار گذاشت و با نگاه مهربانش او را تماشا کرد.
– «خوابت خوب بود؟»
– «آره… تقریبا.»
ات با خندهی کمی خجالتزده پاسخ داد.
– «میخوای امروز با هم بریم کتابخانه؟»
ات سرش را تکان داد و لبخندی زد، و همان لحظه، نامی حس کرد که دلش پر از گرما شده است.
آن روز، نامی با دقت مراقب بود.
وقتی ات از راه میرفت، دستش را در دستش میگرفت.
وقتی او میخندید، سعی میکرد لبخندش را جبران کند و در تمام روز، حتی یک لحظه هم از او غافل نمیشد.
ات هم به مرور یاد گرفت که میتواند روی نامی حساب کند.
هر بار که احساس ترس یا نگرانی میکرد، کافی بود دستش را به دست نامی بدهد تا حس امنیت تمام وجودش را پر کند.
یک عصر بارانی، باران آرام روی شیشهها میبارید و صدای قطرهها ریتم آرامی ایجاد کرده بود.
ات کنار پنجره نشسته بود و کتابی در دست داشت، اما چشمهایش به باران و ذهنش به خاطرهی آن شب وحشتناک دوخته شده بود.
نامی آمد، پتویی روی شانههایش انداخت و لیوانی شیر داغ آورد.
کنار او نشست و گفت:
– «میدونی… حتی وقتی دنیا ترسناک به نظر میاد، تو میتونی با من باشی.»
ات سرش را روی شانهی او گذاشت و لبخند آرامی زد.
– «و تو همیشه اینجا هستی… حتی وقتی من نمیبینمت.»
نامی دستش را گرفت و آرام فشار داد:
– «و همیشه خواهم بود.»
روزها گذشت و زندگی آرام به خوابگاه برگشت.
هر دو با هم بازیهای کوچک میکردند، مثل پنهانکاری، رقابتهای شیرینی و درست کردن نوشیدنیهای گرم.
حتی لحظههای کوتاه، مثل خوردن شیرینی کنار پنجره یا نگاه کردن به باران، برایشان خاطرهانگیز شد.
ات گاهی دستش را به دست نامی میداد و سرخ میشد. نامی هم لبخند میزد و دلش را خوش میکرد که توانسته بود قلب او را آرام کند.
یک شب، دوباره کنار پنجره نشسته بودند. باران آرام میبارید و نور چراغهای شهر از شیشهها عبور میکرد.
ات به نامی نگاه کرد و گفت:
– «میدونی… اون شب خیلی ترسیدم… ولی الان… حس میکنم دنیا جای امنیه.»
نامی لبخند زد و دستش را گرفت:
– «چون دیگه تنها نیستی و من همیشه کنارت خواهم بود.»
ات آرام سرش را روی شانهی او گذاشت و لبخند کوچکی زد.
نامی هم آرام سرش را به شانهی او تکیه داد.
در دل آن شب بارانی، فقط یک چیز باقی ماند:
دو نفر که حالا مطمئن بودند هرچقدر دنیا هم سخت شود، با هم میتوانند همهی ترسها و تاریکیها را پشت سر بگذارند.
پایان
صبح شد و نور خورشید از لای پردههای نازک خوابگاه به داخل اتاق میتابید.
ات هنوز روی نیمکت کنار پنجره نشسته بود، پتوی کوچک روی شانههایش و لیوان شیر داغ در دستش.
نامی کنار او نشست، دفترش را کنار گذاشت و با نگاه مهربانش او را تماشا کرد.
– «خوابت خوب بود؟»
– «آره… تقریبا.»
ات با خندهی کمی خجالتزده پاسخ داد.
– «میخوای امروز با هم بریم کتابخانه؟»
ات سرش را تکان داد و لبخندی زد، و همان لحظه، نامی حس کرد که دلش پر از گرما شده است.
آن روز، نامی با دقت مراقب بود.
وقتی ات از راه میرفت، دستش را در دستش میگرفت.
وقتی او میخندید، سعی میکرد لبخندش را جبران کند و در تمام روز، حتی یک لحظه هم از او غافل نمیشد.
ات هم به مرور یاد گرفت که میتواند روی نامی حساب کند.
هر بار که احساس ترس یا نگرانی میکرد، کافی بود دستش را به دست نامی بدهد تا حس امنیت تمام وجودش را پر کند.
یک عصر بارانی، باران آرام روی شیشهها میبارید و صدای قطرهها ریتم آرامی ایجاد کرده بود.
ات کنار پنجره نشسته بود و کتابی در دست داشت، اما چشمهایش به باران و ذهنش به خاطرهی آن شب وحشتناک دوخته شده بود.
نامی آمد، پتویی روی شانههایش انداخت و لیوانی شیر داغ آورد.
کنار او نشست و گفت:
– «میدونی… حتی وقتی دنیا ترسناک به نظر میاد، تو میتونی با من باشی.»
ات سرش را روی شانهی او گذاشت و لبخند آرامی زد.
– «و تو همیشه اینجا هستی… حتی وقتی من نمیبینمت.»
نامی دستش را گرفت و آرام فشار داد:
– «و همیشه خواهم بود.»
روزها گذشت و زندگی آرام به خوابگاه برگشت.
هر دو با هم بازیهای کوچک میکردند، مثل پنهانکاری، رقابتهای شیرینی و درست کردن نوشیدنیهای گرم.
حتی لحظههای کوتاه، مثل خوردن شیرینی کنار پنجره یا نگاه کردن به باران، برایشان خاطرهانگیز شد.
ات گاهی دستش را به دست نامی میداد و سرخ میشد. نامی هم لبخند میزد و دلش را خوش میکرد که توانسته بود قلب او را آرام کند.
یک شب، دوباره کنار پنجره نشسته بودند. باران آرام میبارید و نور چراغهای شهر از شیشهها عبور میکرد.
ات به نامی نگاه کرد و گفت:
– «میدونی… اون شب خیلی ترسیدم… ولی الان… حس میکنم دنیا جای امنیه.»
نامی لبخند زد و دستش را گرفت:
– «چون دیگه تنها نیستی و من همیشه کنارت خواهم بود.»
ات آرام سرش را روی شانهی او گذاشت و لبخند کوچکی زد.
نامی هم آرام سرش را به شانهی او تکیه داد.
در دل آن شب بارانی، فقط یک چیز باقی ماند:
دو نفر که حالا مطمئن بودند هرچقدر دنیا هم سخت شود، با هم میتوانند همهی ترسها و تاریکیها را پشت سر بگذارند.
پایان
- ۱۰.۸k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط