{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی نامجون

درخواستی نامجون


پارت اول



صبح بود و نور خورشید از لابه‌لای پنجره‌های کوچک خوابگاه به داخل می‌ریخت.

نامی با لباس‌های ساده‌اش روی تختش نشسته بود و دفترش را ورق می‌زد اما چشمش گهگاه به پنجره می‌رفت.
در کوچه‌ی روبه‌رو، ات قدم می‌زد.

نامی با خودش گفت.

– «چقدر شبیه نقاشی‌های خوش‌رنگه…»


ات کیسه‌ای در دست داشت و هر بار که چیزی را می‌خرید، لبخندی بی‌اختیار روی ل*بش می‌نشست.

نامی دلش می‌خواست جلو برود و سلام کند، اما همیشه فقط نگاه می‌کرد و قلبش آرام می‌کوبید.


بعدازظهرها، نامی و ات گاهی همزمان از خوابگاه بیرون می‌رفتند.
گاهی کنار بقالی کوتاه همدیگر را می‌دیدند .

ات نگاهی می‌انداخت و لبخند می‌زد، نامی هم سرخ می‌شد و لبخند می‌زد.

هیچ‌کدام حرف زیادی نمی‌زدند، اما هر نگاه مثل گفت‌وگویی ع*میق بود:

– «امروز چطور بود؟»

– «خوب… مثل همیشه.»

و هر کلمه، کوچک اما پرمعنا، دل هر دو را گرم می‌کرد.


یک روز، ات از بقالی برگشت و دید نامی کنار در خوابگاه منتظرش است.
قلبش تند زد. نزدیک شد و گفت:

– «تو… چرا اینجایی؟»

نامی لبخند زد و گفت:

– «خواستم مطمئن بشم سالم رسیدی.»

ات سرخ شد و چیزی نگفت، فقط دستش را کمی تکان داد.
آن دست کوچک در دست نامی، حس یک دنیای امنیت را به او داد.


شب که شد، هر دو کنار پنجره نشسته بودند.
باران آرام روی شیشه می‌خورد.

نامی پتویی روی شانه‌های ات انداخت و لیوانی شیر داغ آورد.
ات با چشم‌های خیس نگاهش کرد و گفت:

– «تو همیشه می‌دونی چی می‌خوام؟»

نامی سرش را پایین انداخت و لبخند زد:

– «نه… ولی می‌خوام تنها نباشی.»

و آن شب، اولین بار، هر دو احساس کردند که در کنار هم، دنیا امن‌ترین جای ممکن است.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۸)

پارت دوم هوا کمی تاریک شده بود. ابرها آسمان را پر کرده بودند...

پارت سوم ( اخر ) صبح شد و نور خورشید از لای پرده‌های نازک خو...

Jimin hot🔥...همینجوری هم نمیشه این بشر هندل کرد چه برسه به ا...

Rap line...(⁠。⁠♡⁠‿⁠♡⁠。⁠)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎ات با حرص از روی تخت بلند شد...

پارت ۲۴صبح شد و نور ملایم خورشید از پنجره خوابگاه به داخل تا...

ادامهٔ تکپارتی 😅ات محکم بدون ذره ای مکث  : نه کوک خنسرد :اما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط