LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۳۱
*دو روز بعد*
+ وسایلشو اروم بزار تو ماشین
÷ باشه رئیس
+(دست ات را گرفت)
اروم-... بیا
-(همانطور که به کمک جونگ کوک از پله های جلوی در بیمارستان پایین می امد،به زیر پایش نگاه میکرد. دستش همانطور روی بانداژ زخم گردنش مانده بود)
میکَنَمش دیگه-
+دس نزن بهش
-(دستش را پایین اورد و سوار ماشین شد و به صندلی تکیه داد. قفسه ی سینه اش با تفس های عمیقش بالا و پایین میشد)
+(کنار ات در صندلی پشت نشست، کتش را فیکس کرد و کراواتش را ازاد کرد)
÷(در جلوی ماشین را باز کرد و در صندلب کنار راننده نشستُ با یک حرکت دستش، راننده شروع به حرکت به سمت عمارت کرد)
-(سرش را به بالای صندلی ماشین تکیه داده بودُ صورتش به سمت پنجره ی کنارش بود. چشمانش بسته بودند و فقط به ارامی نفس میکشید)
+(لحظه ای سرش را برگرداند و با اخمان در هم رفته و صورت جدی اش که حالت همیشگیِ چهره اش بود، به چهره ی نا راحتِ ات خیره شد.)
-(از حالت چهره اش معلوم بود گردنش درد میکردُ درد به همه جای بدنش سرایت کرده بود؛ دستش را دوباره بلند کرد و به سمت بانداژ دور زخم گردنش برد)
+دست نزن-(دست ات را گرفت و پایین اورد)
-(نه چشمانش را باز کرد و نه سرش را هم به سمت جونگ کوک برگرداند.مشخص بود که بانداژ نازک روی زخم گردنش، او را ازرده کرده بود)
+(همچنان دست ات را در دستش نگه داشت و سرش را برگرداند به سمت پنجره ی سمت خودش)
*۳۰ دقیقه بعد*
[عمارت]
" عه اومدن
/ (به سمت حیاط عمارت امد)
+(از ماشین پیاده شد و به طرف در ات رفتُ ان را گشود. دست ات را گرفت)
بیا بیرون
-(به ارامی و به کمک جونگ کوک از ماشین پیاده شد)
// ات!...خوبی دختر!؟
-(سرشرا به ارامی تکان داد)
" خوشالم حالت خوبه دختر-
' یکم بگذره بهترم میشه
÷(از ماشین پیاده شد و از پشت ماشین چمدون ات را خارج کرد. به سمت یکی از گارد ها برگشت)
چمدون خانمُ ببرین اتاقش-
+(همانطور که ات را در بغلش نگه داشته بود گفت)
نه ببرین اتاق من...فعلا اونجا میمونه تا حالش بهتر شه
؟ (گارد تعظیم کرد و چمدون را برد)
-(ات با وجود اینکه با این موضوع شدیدا مخالفت میکرد اما اکنون به قدری خسته بودُ درد داشت که چیزی از حرف بقیه نمیفهمید)
+( ات را به داخل عمارت برد و بعد به ارامی به بالای پله ها، در نهایت رو به روی اتاق خودش ایستاد و در او را گشود. ارام ات را داخل برد و روی تخت قرار داد)
+(از کنار ات بلند شد و کراواتش را کشیدُ از دور گردنش دراورد؛ کتش را در اورد. جلوی اینه ایستاد و دستش را لای موهایش بردُ نفس عمیقی کشید)
-(چیزی نگذشت که خوابش برد. تنها حرکت، حرکت قفسه ی سینه اش با هر نفس بود. )
+(سرش را برگرداند و به ات که ارامُ بی صدا روی تخت خوابیده بود، نگاهی انداخت)
-(دستش را دوباره به سمت زخم گردنش برد؛ تقصیری هم نداشت، احساس خارش زخم، زیر پنبه ی بانداژ، کلافه اش کرده بود؛ حتی در خواب)
+الان زخمو میکَنی ات.
(دست ات را گرفت.کمی به چهره ی معصوم و غرق در خواب شیرینش نگاه کردو بعد به ارامی کنارش ، روی تخت نشست. با دستش دست ات را نگه داشته بود تا مبادا به سمت گردنش ببرد . باورش نمیشد مردی به سرد بودن خودش، روزی جوری اسیر یک دختر شود که فکرش را هم نمیکرد...همانطور که به او خیره شده بود،دست دیگرش را به ارامی سمت پیشانی ات برد و شروع کرد پیشانی او را نوازش کردن..کمیبعد، خوابش برد. دقیقا بالا سر ات..و در کنار ات...)
*۲ ساعت بعد*
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۳۱
*دو روز بعد*
+ وسایلشو اروم بزار تو ماشین
÷ باشه رئیس
+(دست ات را گرفت)
اروم-... بیا
-(همانطور که به کمک جونگ کوک از پله های جلوی در بیمارستان پایین می امد،به زیر پایش نگاه میکرد. دستش همانطور روی بانداژ زخم گردنش مانده بود)
میکَنَمش دیگه-
+دس نزن بهش
-(دستش را پایین اورد و سوار ماشین شد و به صندلی تکیه داد. قفسه ی سینه اش با تفس های عمیقش بالا و پایین میشد)
+(کنار ات در صندلی پشت نشست، کتش را فیکس کرد و کراواتش را ازاد کرد)
÷(در جلوی ماشین را باز کرد و در صندلب کنار راننده نشستُ با یک حرکت دستش، راننده شروع به حرکت به سمت عمارت کرد)
-(سرش را به بالای صندلی ماشین تکیه داده بودُ صورتش به سمت پنجره ی کنارش بود. چشمانش بسته بودند و فقط به ارامی نفس میکشید)
+(لحظه ای سرش را برگرداند و با اخمان در هم رفته و صورت جدی اش که حالت همیشگیِ چهره اش بود، به چهره ی نا راحتِ ات خیره شد.)
-(از حالت چهره اش معلوم بود گردنش درد میکردُ درد به همه جای بدنش سرایت کرده بود؛ دستش را دوباره بلند کرد و به سمت بانداژ دور زخم گردنش برد)
+دست نزن-(دست ات را گرفت و پایین اورد)
-(نه چشمانش را باز کرد و نه سرش را هم به سمت جونگ کوک برگرداند.مشخص بود که بانداژ نازک روی زخم گردنش، او را ازرده کرده بود)
+(همچنان دست ات را در دستش نگه داشت و سرش را برگرداند به سمت پنجره ی سمت خودش)
*۳۰ دقیقه بعد*
[عمارت]
" عه اومدن
/ (به سمت حیاط عمارت امد)
+(از ماشین پیاده شد و به طرف در ات رفتُ ان را گشود. دست ات را گرفت)
بیا بیرون
-(به ارامی و به کمک جونگ کوک از ماشین پیاده شد)
// ات!...خوبی دختر!؟
-(سرشرا به ارامی تکان داد)
" خوشالم حالت خوبه دختر-
' یکم بگذره بهترم میشه
÷(از ماشین پیاده شد و از پشت ماشین چمدون ات را خارج کرد. به سمت یکی از گارد ها برگشت)
چمدون خانمُ ببرین اتاقش-
+(همانطور که ات را در بغلش نگه داشته بود گفت)
نه ببرین اتاق من...فعلا اونجا میمونه تا حالش بهتر شه
؟ (گارد تعظیم کرد و چمدون را برد)
-(ات با وجود اینکه با این موضوع شدیدا مخالفت میکرد اما اکنون به قدری خسته بودُ درد داشت که چیزی از حرف بقیه نمیفهمید)
+( ات را به داخل عمارت برد و بعد به ارامی به بالای پله ها، در نهایت رو به روی اتاق خودش ایستاد و در او را گشود. ارام ات را داخل برد و روی تخت قرار داد)
+(از کنار ات بلند شد و کراواتش را کشیدُ از دور گردنش دراورد؛ کتش را در اورد. جلوی اینه ایستاد و دستش را لای موهایش بردُ نفس عمیقی کشید)
-(چیزی نگذشت که خوابش برد. تنها حرکت، حرکت قفسه ی سینه اش با هر نفس بود. )
+(سرش را برگرداند و به ات که ارامُ بی صدا روی تخت خوابیده بود، نگاهی انداخت)
-(دستش را دوباره به سمت زخم گردنش برد؛ تقصیری هم نداشت، احساس خارش زخم، زیر پنبه ی بانداژ، کلافه اش کرده بود؛ حتی در خواب)
+الان زخمو میکَنی ات.
(دست ات را گرفت.کمی به چهره ی معصوم و غرق در خواب شیرینش نگاه کردو بعد به ارامی کنارش ، روی تخت نشست. با دستش دست ات را نگه داشته بود تا مبادا به سمت گردنش ببرد . باورش نمیشد مردی به سرد بودن خودش، روزی جوری اسیر یک دختر شود که فکرش را هم نمیکرد...همانطور که به او خیره شده بود،دست دیگرش را به ارامی سمت پیشانی ات برد و شروع کرد پیشانی او را نوازش کردن..کمیبعد، خوابش برد. دقیقا بالا سر ات..و در کنار ات...)
*۲ ساعت بعد*
لذت ببرین♡♤
- ۱۳.۳k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط