{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



هوا کمی تاریک شده بود.
ابرها آسمان را پر کرده بودند و باد سردی از بین درختان کوچه می‌گذشت.

ات با کیسه‌ای کوچک در دست، از بقالی برمی‌گشت. نان تازه و شیرینی‌ها در کیسه تاب می‌خوردند، اما چیزی در دلش سنگین بود.

همان‌طور که قدم می‌زد، حس عجیبی به او دست داد.
سایه‌ای پشت سرش حرکت می‌کرد.
صدای پای کسی که آرام و نامطمئن به نظر می‌رسید، او را می‌ترساند.
قلبش تند می‌زد، دستش را روی قلبش گذاشت و پاهایش بی‌اختیار تندتر حرکت کردند.


ات دوید، اما ناگهان پایش به سنگی گیر کرد و زمین خورد.
کیسه از دستش افتاد، نان‌ها و شیرینی‌ها روی زمین ریختند.
اشک‌هایش سرازیر شد، اما چیزی بدتر از درد جسمانی وجود داشت.

اون سایه هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، با زور نه چندان کمی که برایش باقی مونده بود، از جایش بلند شد اما دیگر دیر شده بود، اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد.


در گوشه‌ای تاریک، پشت دیواری ترک‌خورده نشست و زانوهایش را بغل کرد. دستان کوچک و لرزانش را به سینه‌اش فشرد و سعی کرد آرام شود، اما گریه امانش را بریده بود، تموم اون لحظات مثل یک فیلم هر لحظه، هر ثانیه از جلوی چشمانش عبور می‌کرد.

التماس‌هایش، گریه‌هایش، حس سرد بودن زمین روی کمر و زانو هایش، همه همه اون اتفاقات ترسناک و ناگوار که برای بچه ای به سن اون زیادی بود.


در همان لحظه، صدایی آشنا در تاریکی پیچید:

– «ات؟ تو اینجایی؟!»

ات سرش را بالا آورد و چشم‌هایش به نامی افتاد.
نفسش بند آمد.
نامی جلو آمد، زانو زد و دست‌های سرد او را گرفت.

– «چی شده؟ چرا این‌جایی؟»

ات چیزی نگفت، فقط خودش را در آغوش او انداخت.
گریه‌هایش گونه‌های نامی را خیس کرد، اما نامی فقط آرام سرش را نوازش کرد:

– «دیگه نترس… من اینجام.

نامی دست او را گرفت و آرام بلند شد.
قدم به قدم، مسیر تاریک و سرد کوچه را طی کردند.
نامی کیسه افتاده را هم برداشت، اما بیشتر از همه به حفظ امنیت ات فکر می‌کرد.
در تمام مسیر، نه تنها دستش را رها نکرد، بلکه با نگاهش به او می‌گفت:

– «هیچ اتفاقی نمی‌افته، تا وقتی من هستم.»

وقتی به خوابگاه رسیدند، نامی پتویی روی شانه‌های ات انداخت و او را روی نیمکت کنار پنجره نشاند.
لیوانی آب به دستش داد.
ات هنوز هق‌هق آرامی داشت، اما حس می‌کرد دنیا دوباره امن شده است.

نامی کنار او نشست، و لبخند آرامی زد:

– «می‌دونی… حتی قوی‌ترین آدم‌ها هم گاهی می‌ترسن. مهم اینه که تنها نمونن.»

ات به او نگاه کرد، و در همان لحظه، لبخند کوچکی روی ل*ب‌هایش نشست.
نامی هم لبخند زد، و در سکوت، حس کردند که دیگر هیچ ترسی نمی‌تواند بین آن‌ها فاصله ایجاد کند.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت سوم ( اخر ) صبح شد و نور خورشید از لای پرده‌های نازک خو...

I will continue to love you... JIMIN 💓

درخواستی نامجونپارت اول صبح بود و نور خورشید از لابه‌لای پنج...

Jimin hot🔥...همینجوری هم نمیشه این بشر هندل کرد چه برسه به ا...

پارت ۲۴صبح شد و نور ملایم خورشید از پنجره خوابگاه به داخل تا...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

get drunk. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط