{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با بغض گفت و بعد سرش رو توی سینه کوک پنهان کرد و اجازه ...

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 8
با بغض گفت و بعد سرش رو توی سینه کوک پنهان کرد و اجازه داد اشک هاش بریزن آلفای حرومزاده از خودراضی البته از نظر تهیونگ هم آروم پشتش رو نوازش کرد و گذاشت توی بغلش خودشو خالی کنه پنج دقیقه بعد صورتش رو قاب گرفت و لب هاشون رو بهم رسوند و طوری امگاش رو بوسید انگار آخرین باری هست که می تونه طعم شون رو بچشه،چه کسی میدونست شاید واقعا این آخرین بار بود ازش جدا شد بوسه ای روی دوتا کهکشان های قهوه ای کمرنگ رو به روش کاشت و چمدونش رو برداشت
-بهم قول دادیا
-اولا من قوای ندادم دوما هنوزم یه حرومزاده از خودراضی هستی سوما غلط کردی دیگه برگردی منتظرت می مونم تمام برو و سالم برگرد
-امیدوارم بتونم خواستت رو عملی کنم
دست تکون داد و ثانیه ای بعد فقط تهیونگ و امگای جیمین در اون مکان نفس می کشیدن زنگ در به صدا در اومد حتما جونگ‌کوک چیزی جا گذاشته بود! تهیونگ در رو بدون فکر باز کرد ولی اثری از کوک نبود اون...
جین پشت در بود و نفس نفس می زد
-شما دوتا زود باشید باید هر چه سریع تر از اینجا بریم اصلا امن نیست افراد اون دنبال مونن حالا هم که آلفا ها رفتن ژاپن دنبال یونگی هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم
رنگ چشمای جیمین تغییر کرد و به حالت اولیش یعنی قهوه ای تقریبا تیره برگشت و نگران به جین چشم دوخت تهیونگ هم گیج بهشون نگاه می کرد..منظورت جین از افراد اون کی بود؟! چرا فقط تهیونگ از هیچی خبر نداشت؟!!! جیمین فقط باشه ای گفت و دست تهیونگ رو کشید و هر سه در سریع ترین حالت ممکن سوار ماشین آئودی نقره ای رنگ جین شدن
-من هیچی برنداشتم!
تهیونگ وضعیتش رو اعلام کرد حسابی کلافه شده بود. به چه علت فاکی ای چیزی بهش نمی گفتن؟! اون از جونگ کوک که دو سال تمام ازش مافیا بودن شون رو مخفی کرده بود تا مبادا تهیونگ بخواد به خاطر این موضوع ولش کنه اینم از حالا که معلوم نبود چه خبر شده البته گویا برای همه معلوم بود به جز اون جین جوابش رو داد
-جایی که میریم همه چی هست نگران نباش فقط باید زودتر برسیم
-میشه یکی توضیح بده چه اتفاق فاکی ای داره میوفتههه؟
تقریبا داد زد و نفسش رو پر حرص بیرون داد نگاه طلب کارانه ای به امگا های جلو انداخت جیمین سرش رو چرخوند و لب زد
-حق داری عصبانی باشی...من فقط از چیزایی که یونگ بهم گفته اطلاع دارم نه کمتر و نه بیشتر می تونم همونا رو بهت بگم..قضیه از اینجا شروع شد که ماه پیش با یه باند خیلی قوی و خطرناک توی ژاپن معامله کردن چند روز بعد ژاپنی ها براشون پیغامی فرستادن که انگار محموله‌هایی با به عبارتی دیگه اسلحه هایی که ازشون خریدن همشون خرابن در صورتی که اینطور نبوده اونا هم تکذیب کردن اما ژاپنی ها ول کن نبودن و هی توی سئول مزاحمت ایجاد می کردن و... یونگی هم رفته بود ژاپن تا ببینه مشکل چیه
-جیمین متاسفم ولی باید بگم که.....یونگی واقعیت رو بهت نگفته
-چ-چی داری میگی سوکجین؟!! پس رفته اونجا چه غلطی کنه؟
-قرار بوده بهشون نفوذ کنه تا از نقشه شون سر در بیاره اون موقع که تو از طریق باند تون فهمیدی توی چه وضعیتیه در واقع گیر افتاده بوده
قلب جیمین درد گرفت اونا قبل از ازدواج شون به هم قول داده بودن تا چیزی رو از هم مخفی نکنن حالا یونگی زیر قولش زده بود تهیونگ سعی کرد تا کمی اوضاع رو بهتر بکنه هر چند اونم خیلی از دست آلفاش به خاطر نگفتن همچین مسئله مهمی دلخور بود
-هی چیمی حتما به خاطر اینکه نگرانش نباشی اینو بهت گفته
جیمین تهیونگ رو ایگنور کرد و رو به جین گفت
-لابد مأموریتش سه روز نبوده نه؟
-نه حدودا یک ماهی زمان می برده هر چند همون روز دوم گیر افتاده
در ادامه راه دیگه کسی حرفی نزد فقط هرازچندگاهی سه تایی آه می کشیدن سه ساعت تمام توی ماشین بودن تا رسیدن به جنگل جین ماشین رو برد داخل جنگل حدودا نیم ساعت هم توی جنگل لا به لای درخت ها رانندگی کرد تا اینکه پاش رو روی ترمز فشرد و از ماشین پیاده شد تهیونگ متعجب اطرافش رو آنالیز کرد
-وسط جنگل چه غلطی می کنیم؟!
جیمین زیر لب با غر گفت
-دو دقیقه دندون رو جیگر بزار منم نمی دونم اینجا کدوم قبرستونیه
هر دو پیاده شدن جین از صندوق عقب یه بیل و یه گونی شاخ و برگ بیرون آورد
-هی شما دوتا کله پوک ها! تهیونگ رو این بیل رو بگیر و باهاش رد پاهامون رو پاک کن جیمین تو هم یکم از این شاخ و برگ ها روشن بریز تا طبیعی به نظر بیاد
دست چپش رو بالا آورد و ساعت رولکس نقره ایش رو چک کرد
-زود باشید خیلی دیر کردیم
بدین ترتیب به سمت قصدی که جین می دونست کجاست به راه افتادن
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بابت تاخیر خیلی معذرت می خوام به کل یادم رفته بود باید آپ کنم🤧
Like:88
Comment:85
دیدگاه ها (۳۸)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³¹-من قراره اینجا کار کنم...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³²به قصر برگشتن و تهیونگ ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ³⁰با موهاش فرشته درخشان پ...

فالوشه نانازیاااا🎀✨@lna.kook

آلفا خوشتیپ من پارت : هفتم صبح ¥جیمین از خواب بلند شد دید یو...

عشق یا ترسpart 2``روز بعد``جیمین وارد کلاس شد و روی صندلی نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط