I can be myself with him
I can be myself with him
Part³⁸
بلند شدم..لیا از روی زمین بلند شد و عقب رفت..با هر قدمش،منم بهش نزدیک تر میشدم
اونقدر رفت عقب که به دیوار خورد..موهامو به عقب هدایت کردم
دست راستمو روی شونش گذاشتم و به دیوار فشار دادم..فکر کنم خیلی دردش اومد..ازم جاخالی داد..ناخونم به دیوار خورد و شکست..با دست چپم گلوش رو گرفتم و فشار دادم:
-ببین چیکار کردی..ناخونم شکست
لیا:ولم..ولم...کن..التماست..می..کنم
-دیر گفتی
یکم دستمو شل کردم اما بازم نمیتونست نفس بکشه
-زمانی که سرت توی زندگیم بود باید فکرشو میکردی(داد)
داشت خفه میشد
کنترلی روی خودم نداشتم..خب منم مشکلات روانی خودمو دارم..قرصام،باید استفادهاشون کنم!
اما وقتی مدت طولانی مدت ازشون فارغ میشم،همین میشه
یهو دستی دور کمرم حلقه شد و منو عقب کشید..لیا نفسنفس میزد و سرفه میکرد
از دستش فهمیدم تهیونگه..با صدای بلند گفتم:
-ولم کن،این عوضی باید بمیره(داد)
دست و پا میزدم تا از بغلش در بیام..موهام توی صورتم ریخته بود..حالم واقعا بد بود،خیلی!
اشکام بدون اجازهام سرازیر شدن..به دستش مشت میزدم اما قوی تر از این حرفا بود
لیا سریع بلند شد و اونجا رو ترک کرد
از تحرک زیاد خسته شدم
کمکم اروم شدم
تهیونگ وقتی مطمئن شد من دیگه کاری نمیکنم ولم کرد..از بغلش در اومدم..اروم به سمت دیوار رفتم و بهش تکیه دادم
پاهام روی زمین فرود اومد..دستمو روی چشمام گذاشتم..بی صدا اشک ریختم..درست مثل بچگیهام
تنها صدایی که پخش میشد،صدای قدم های تهیونگ به سمت من بود..سمت راستم نشست و دستشو روی شونه ی سمت چپم گذاشت..با صدا گرفته گفتم:
-چرا همه ازم متنفرن؟
+نیلسو...
-چرا باهام مشکل دارن؟
+چون تو زیادی خاصی..هیچکس نمیتونه درکت کنه..هرچیزی که لازمه رو بهم بگو..حتی اگر نگی،من بازم کنارتم
نفس عمیقی کشیدم:
-مرسی تهیونگا..حداقل تو کنارمی
و سرمو روی شونش گذاشتم
کمی گذشت..با کمکش بلند شدم و سمت کلاس رفتم..لیا روی صندلیش نشسته بود..لب در وایساده بودم
یهو لیا بلند شد و جلوی پاهام زانو زد:
لیا:ببخشید..دیگه کاریت ندارم..متاسفم
پوزخندی زدم..از کنارش رد شدم و بهش محل ندادم
روی صندلیم نشستم..تهیونگ برام یه ابمیوه اورد..اون همیشه بهترینه
یکی از قرصام رو برداشتم و با ابمیوه خوردم
هوففف..به خیر گذشت
مدیر وارد شد..با ورود اون،دما سه درجه پایین اومد
نگاه سردش بین من و لیا گذشت..بعد با صدای محکم شروع به صحبت کرد:
مدیر:خانم چوی لیا،توی دوربین دیدیم که خانم جانگ نیلسو گلوتونو گرفته،واقعیه؟
لیا:بله..اما..اما ما باهم از این شوخی ها داریم و مشکلی نیست..نیاز نیست شما دخالت کنید
مدیر:متوجه شدم..پس اگر موردی بود بهم بگید
و چشمغرهای بهم رفت..شیطونه میگفت بزنم دهنشو با اسفالت یکی کنم
نههههه نیلسو این چه حرفیه که میزنیی؟تو دختر خوبیه هستی و هیچ قتل یا کتکی انجام نمیدی
اما بعد از خارج شدن مدیر،همهمه ها شروع شد...
*ادامه دارد...
Part³⁸
بلند شدم..لیا از روی زمین بلند شد و عقب رفت..با هر قدمش،منم بهش نزدیک تر میشدم
اونقدر رفت عقب که به دیوار خورد..موهامو به عقب هدایت کردم
دست راستمو روی شونش گذاشتم و به دیوار فشار دادم..فکر کنم خیلی دردش اومد..ازم جاخالی داد..ناخونم به دیوار خورد و شکست..با دست چپم گلوش رو گرفتم و فشار دادم:
-ببین چیکار کردی..ناخونم شکست
لیا:ولم..ولم...کن..التماست..می..کنم
-دیر گفتی
یکم دستمو شل کردم اما بازم نمیتونست نفس بکشه
-زمانی که سرت توی زندگیم بود باید فکرشو میکردی(داد)
داشت خفه میشد
کنترلی روی خودم نداشتم..خب منم مشکلات روانی خودمو دارم..قرصام،باید استفادهاشون کنم!
اما وقتی مدت طولانی مدت ازشون فارغ میشم،همین میشه
یهو دستی دور کمرم حلقه شد و منو عقب کشید..لیا نفسنفس میزد و سرفه میکرد
از دستش فهمیدم تهیونگه..با صدای بلند گفتم:
-ولم کن،این عوضی باید بمیره(داد)
دست و پا میزدم تا از بغلش در بیام..موهام توی صورتم ریخته بود..حالم واقعا بد بود،خیلی!
اشکام بدون اجازهام سرازیر شدن..به دستش مشت میزدم اما قوی تر از این حرفا بود
لیا سریع بلند شد و اونجا رو ترک کرد
از تحرک زیاد خسته شدم
کمکم اروم شدم
تهیونگ وقتی مطمئن شد من دیگه کاری نمیکنم ولم کرد..از بغلش در اومدم..اروم به سمت دیوار رفتم و بهش تکیه دادم
پاهام روی زمین فرود اومد..دستمو روی چشمام گذاشتم..بی صدا اشک ریختم..درست مثل بچگیهام
تنها صدایی که پخش میشد،صدای قدم های تهیونگ به سمت من بود..سمت راستم نشست و دستشو روی شونه ی سمت چپم گذاشت..با صدا گرفته گفتم:
-چرا همه ازم متنفرن؟
+نیلسو...
-چرا باهام مشکل دارن؟
+چون تو زیادی خاصی..هیچکس نمیتونه درکت کنه..هرچیزی که لازمه رو بهم بگو..حتی اگر نگی،من بازم کنارتم
نفس عمیقی کشیدم:
-مرسی تهیونگا..حداقل تو کنارمی
و سرمو روی شونش گذاشتم
کمی گذشت..با کمکش بلند شدم و سمت کلاس رفتم..لیا روی صندلیش نشسته بود..لب در وایساده بودم
یهو لیا بلند شد و جلوی پاهام زانو زد:
لیا:ببخشید..دیگه کاریت ندارم..متاسفم
پوزخندی زدم..از کنارش رد شدم و بهش محل ندادم
روی صندلیم نشستم..تهیونگ برام یه ابمیوه اورد..اون همیشه بهترینه
یکی از قرصام رو برداشتم و با ابمیوه خوردم
هوففف..به خیر گذشت
مدیر وارد شد..با ورود اون،دما سه درجه پایین اومد
نگاه سردش بین من و لیا گذشت..بعد با صدای محکم شروع به صحبت کرد:
مدیر:خانم چوی لیا،توی دوربین دیدیم که خانم جانگ نیلسو گلوتونو گرفته،واقعیه؟
لیا:بله..اما..اما ما باهم از این شوخی ها داریم و مشکلی نیست..نیاز نیست شما دخالت کنید
مدیر:متوجه شدم..پس اگر موردی بود بهم بگید
و چشمغرهای بهم رفت..شیطونه میگفت بزنم دهنشو با اسفالت یکی کنم
نههههه نیلسو این چه حرفیه که میزنیی؟تو دختر خوبیه هستی و هیچ قتل یا کتکی انجام نمیدی
اما بعد از خارج شدن مدیر،همهمه ها شروع شد...
*ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط