#چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part¹⁷
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
پلک هام رو از هم باز میکنم.چندبار پلک زدم تا به نور عادت کنم.خودم رو روی کاناپه که دراز کشیدم دیدم. گوشیم رو برداشتم و ساعت رو چک کردم
۰۸:۴۱
به موقع بیدار شدم.
دوروبرم رو نگاه کردم و هان رو دیدم که داره کفش هاش رو میپوشه.
به سمتش رفتم
+کجا میری؟
پشتش به من بود ولی بدون این که برگرده جوابم رو داد
_بیرون جایی کار دارم
+که اینطور...
کفش هاش رو پوشید و در خونه رو باز کرد و رفت بیرون.
رفتارش برعکس دیشب خیلی سرد بود.
رفتم دستشویی و کار های لازم رو کردم و بعدبه داخل آشپزخونه رفتم و یک قهوه برای خودم درست کردم که یه نا با موهای آشفته و قیافه ای خنده دار از اتاق بیرون اومد.
+صبح بخیر
×صبح توهم بخیر(خوابآلود)
یه نا داخل دستشویی رفت و من هم براش یک قهوه درست کردم.
از دستشویی به سمت من اومد.
قهوه رو برداشت و خیلی آروم خورد.
به سمت اتاق رفتم و لباس هام رو پوشیدم،یک عصر خوش بو زدم و آرایش ملایمی کردم. از اتاق اومدم بیرون و به سمت در رفتم که یه نا اومد سمتم.
×میگم...میشه کلید خونه رو بدی؟
سرم رو به نشونه آره تکون دادم و کلید هارو از پیشکش جاکفشی برداشتم و به یه نا دادم
+بیا
یه نا لبخندی زد
×مرسی
لبخندی زدم و از خونه بیرون اومدم و راهی کافه شدم.
ویو هان
خون زخم هایی که روی بدن و صورتش ایجاد کردم روی کل لباسام ریخته بود ولی بازم از کاری که میکردم لذت میبردم.
تفنگم رو روی رون پاش قرار دادم و فشار دادم
_پس تو بهش گفتی هر.زه؟
درحالی که گریه میکنه جوابم رو میده
€نه...من...هق...این رو نگفتم...هق...لطفا بزار برم...هق
به رون پاش شلیک کردم و دوباره خون روی لباسم ریخت.
سوهو تنها کاری که میکرد داد زدن و گریه کردن بود.
_دیگه جرئت نکن نزدیکش شی
€باشه...دیگه نزدیکش نمیشم...اصلا سمتش هم نمیرم...فقط بزار برم
از روی صندلی چرمی که روش نشسته بودم بلند شدم(اینجا هان توی خونه سوهوعه و هان روی صندلی چرم نشسته بود و سوهو هم جلوش روی زمین بود)
یکی از افرادم لباس های نو و جدیدی برام آورد و داد بهم تا بپوشمشون
ادامه دارد...
(سلام ناناصا خوبید؟میدونم خیلی دیر گذاشتم و واقعا عذر میخوام...یکم حالم بده و برای همین دیر گذاشتم)
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part¹⁷
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
پلک هام رو از هم باز میکنم.چندبار پلک زدم تا به نور عادت کنم.خودم رو روی کاناپه که دراز کشیدم دیدم. گوشیم رو برداشتم و ساعت رو چک کردم
۰۸:۴۱
به موقع بیدار شدم.
دوروبرم رو نگاه کردم و هان رو دیدم که داره کفش هاش رو میپوشه.
به سمتش رفتم
+کجا میری؟
پشتش به من بود ولی بدون این که برگرده جوابم رو داد
_بیرون جایی کار دارم
+که اینطور...
کفش هاش رو پوشید و در خونه رو باز کرد و رفت بیرون.
رفتارش برعکس دیشب خیلی سرد بود.
رفتم دستشویی و کار های لازم رو کردم و بعدبه داخل آشپزخونه رفتم و یک قهوه برای خودم درست کردم که یه نا با موهای آشفته و قیافه ای خنده دار از اتاق بیرون اومد.
+صبح بخیر
×صبح توهم بخیر(خوابآلود)
یه نا داخل دستشویی رفت و من هم براش یک قهوه درست کردم.
از دستشویی به سمت من اومد.
قهوه رو برداشت و خیلی آروم خورد.
به سمت اتاق رفتم و لباس هام رو پوشیدم،یک عصر خوش بو زدم و آرایش ملایمی کردم. از اتاق اومدم بیرون و به سمت در رفتم که یه نا اومد سمتم.
×میگم...میشه کلید خونه رو بدی؟
سرم رو به نشونه آره تکون دادم و کلید هارو از پیشکش جاکفشی برداشتم و به یه نا دادم
+بیا
یه نا لبخندی زد
×مرسی
لبخندی زدم و از خونه بیرون اومدم و راهی کافه شدم.
ویو هان
خون زخم هایی که روی بدن و صورتش ایجاد کردم روی کل لباسام ریخته بود ولی بازم از کاری که میکردم لذت میبردم.
تفنگم رو روی رون پاش قرار دادم و فشار دادم
_پس تو بهش گفتی هر.زه؟
درحالی که گریه میکنه جوابم رو میده
€نه...من...هق...این رو نگفتم...هق...لطفا بزار برم...هق
به رون پاش شلیک کردم و دوباره خون روی لباسم ریخت.
سوهو تنها کاری که میکرد داد زدن و گریه کردن بود.
_دیگه جرئت نکن نزدیکش شی
€باشه...دیگه نزدیکش نمیشم...اصلا سمتش هم نمیرم...فقط بزار برم
از روی صندلی چرمی که روش نشسته بودم بلند شدم(اینجا هان توی خونه سوهوعه و هان روی صندلی چرم نشسته بود و سوهو هم جلوش روی زمین بود)
یکی از افرادم لباس های نو و جدیدی برام آورد و داد بهم تا بپوشمشون
ادامه دارد...
(سلام ناناصا خوبید؟میدونم خیلی دیر گذاشتم و واقعا عذر میخوام...یکم حالم بده و برای همین دیر گذاشتم)
- ۹۳۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط