{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایتِ ما و خدا؛

حکایتِ ما و خدا؛
حکایتِ عجیبی است!
مثِل قصه ی استاد نقره کارِ!
میگویند وقتی استادِ نقره کار، نقره را صیقل میدهد،
آن را داخل آتش نگه میدارد،
اما چشم از نقره برنمیدارد،
تا زمانی نقره را در آتش نگه میدارد که عکس خود را در نقره ی صیقل یافته ببیند!!!
درست مثلِ خدا...!!!
وقتی میخواهد صیقل پیدا کنیم،
مارادرآتشِ سختی های خود وارد میکند؛
اما چشم از ما برنمیدارد؛
تا جایی که عکسِ خودش را در ما ببیند!!!
،،روزگارتان پر از نگاه قشنگ خدا،،
دیدگاه ها (۳)

بگذار آرامش را برایت معنا کنمآرامش یعنی یک خانه ی چوبی خارج ...

ﺗﻮ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻨﯽ ﻣﻦ ﻏﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻨﯽ ﻣﻦ ﮐﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡﺍﮔﺮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺗ...

ﺩﻋﻮﺗﻢ ﮐﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﻧﺞ ﯾﻪ ﺭﻭﯾﺎﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﻮﻧﻢ ...

عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد...لیلی و مجنون قصه ی شیرین ت...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۳۱ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت اول: تلاقی نور و ص...

My Vampire Mate Season 2 part : 84

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

KIM V

《검은 마음》پارت دهم | روزهای معمولی... یا شاید نهصبح سه‌شنبه...ح...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط