تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
فلیکس/ا.ت
امروز هم بروز عادی مثل روزای دیگه بود فقط با این تفاوت که...
بعد از اینکه فلیکس رفت سرکار تو هم تصمیم گرفتی با دوستت بری بیرون..
زمانیکه داشتین قدم میزدین تصمیم گرفتین برید به کافهای که فلیکس توش کار میکرد هم یه سری به اون بزنید هم یچیزی بخورید..
به کافه که رسیدید، در شیشهای رو به سمت داخل هل دادید و بعد از بلند شدن صدای زنگوله و جلب توجه تعدادی کارکن به سمت یه میز تو گوشهای ترین قسمت کافه رفتید..
رو صندلی ها نشستید و کمی بعد پسری با موهای نسکافه ای و فر به سمتتون اومد و سفارشتون رو گرفت و رفت..
همش سمت اون میز اصلی رو نگاه میکردی تا شاید بتونی فلیکس رو پیدا کنی اما اون انگار اونجا نبود..
یکم که گذشت که صدای خنده های ینفر رو شنیدی..
زیادی برات آشنا بود..
بیشتر که دقت کردی فهمیدی صدای خنده های فلیکسه..
اما..چرا یه صدای ضعیفی از خنده های یه دختر هم میومد؟!
نگاهت برگشت سمت همون میز و بلاخره فلیکس رو دیدی..
یه دختر کنارش بود که پیشبند بسته بود پس اون حتما همکارش بود..
ولی اون به چه حقی با شوهر تو حرف میزد و اینطوری اونو به خنده درآورده بود؟
یا اصن فلیکس برای چی داشت میخندید؟
مگه اون خنده ها فقط واسه تو نبودن؟
دوستت که انگار متوجه موضوع شده بود بدون وقت تلف کردن بلند شد و رفت و پولو و حساب کرد و برگشت و گفت که برگردید خونه..
.
.
رسیدید خونه و تو بلافاصله رفتی تو آشپزخونه (تا خودکشی کنی😑😂) تا یه لیوان آب بخوری..
بعد از اینکه یکم آروم شدی رفتی و لباسات رو عوض کردی و دوباره برگشتی پایین تو آشپزخونه(تا اینبار دیگه جدی خودکشی کنی🤣) تا برای شام غذا بپزی..
یک ساعت بعد صدای چرخیدن کلید تو قفل در و بعد باز شدن در رو شنیدی..
سعی کردی خودتو به اون راه بزنی(کدوم راه؟) و طوری وانمود کنی که انگار متوجه نشدی..
مدتی بعد دستای گرمی دور کمرت حلقه شد و بعد از اون نفس های گرمی رو گودی گردنت فرود اومد..
سرت رو برگردوندی و با فلیکس مواجه شدی که خستگی از چهرش میبارید..
با صدایی که سعی میکردی معمولی باشه اما تهش یه سردی عجیبی داشت بهش گفتی که بره و لباساش رو عوض کن تا اون موقع غذا هم آماده میشه..
.
.
موقع شام فلیکس بهت گفت که قراره با دوستاش(اعضا) برید بار تو هم قبول کردی و حالا تو اتاق مشترکتون بودی و داشتی دنبال یه لباس مناسب میگشتی..
یه لباس تنگ و کوتاه برداشتی و یه آرایش غلیظ کردی و بعد از درست کردن موهات و زدن عطر مورد علاقت از اتاق بیرون رفتی..
به سمت فلیکس رفتی..اون زمانی که متوجه حضورت شد سرش رو برگردوند و با توعی که یه لباس تنگ و کوتاه پوشیده بودی نگاه کرد میخواست دهم باز کنه تا چیزی بگه اما تو یه اشاره با دست یه ساعت کردی و کردی و بعد از کنارش رد شدی..
تو ماشین هیچ حرفی بینتون رد و بدل نشد و فقط صدای سکوت بود که همه جا رو پر کرده بود..
به بار که رسیدید از ماشین پیاده شدید و وارد شدید..
دوستای فلیکس رو پیدا کردید و رفتید و کنارشون نشستید..
یکم که گذشت خسته شدی و تصمیم گرفتی یکمی حال و هوا عوض کنی برای همین از کنار فلیکس بلند شدی و به سمت قسمتی که الکل هارو تحویل میدادن رفتی..
رو یه صندلی نشستی و یه الکل ۵۰ درصدی سفارش دادی و منتظر موندی..
کمی بعد به لیوان و یه بطری الکل جلوت قرار گرفت سرت رو بلند کردی تا تشکر که کنی که با دیدن بارمنی که جلوت بود یه لبخند کوچیک زدی..
تو اون شخص رو میشناختی، قبلنا یعنی وقتی که هنوز با فلیکس ازدواج نکرده بودی همیشه آخر هفته ها به این بار میومدی و تا صبح با دوستات وقت میگذروندی..
بقدری به این بار اومده بودی همین بارمنی که الان جلوت بود دیگه میشناختت..
فقط چون مدت زیادی از اون روزا گذشته بود تو فکر نمیکردی که اون هنوزم اینجا کار بکنه برای همین کمی شوک شدی..!
.
.
تا زمانی که رو اون صندلی نشسته بودی با اون بارمن صحبت میکردی و میخندیدی و اهمیتی به دور و برت نمیدادی تا اینکه گوشیت زنگ خورد..
وقتی نگاه کردی با اسم و شماره فلیکس مواجه شدی، جواب دادی و با یه حالت خمار و مست باهاش حرف زدی..
بهت گفت که سریع برگردی پیشش تا به خونه برید تو مخالفت کردی و میگفتی که دلت میخاد بیشتر بمونی تا اینکه با احساس دستای شخصی رو شونت سرت رو برگردوندی و دیدی فلیکس با گوشیِ کنار گوشش پشت سرت ایستاده..
گوشی رو قطع کرد و دستت رو گرفت و از رو صندلی بلندت کرد و از اون بار خارجت کرد..
.
.
به خونه که رفتید فلیکس مهلت حرف زدن بهت نداد و سریع انداختت رو شونش(ببخشیداا ولی مگه گونی سیب زمینی داری بلند میکنی؟؟؟) و بردت تو اتاق...
بقیشو نمیدونم چی شد ولی خدایی یه صداهای خیلی عجیبی از تو اتاقتون میومد😶😶🌫
موضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم گرفته بود و تو.. )
فلیکس/ا.ت
امروز هم بروز عادی مثل روزای دیگه بود فقط با این تفاوت که...
بعد از اینکه فلیکس رفت سرکار تو هم تصمیم گرفتی با دوستت بری بیرون..
زمانیکه داشتین قدم میزدین تصمیم گرفتین برید به کافهای که فلیکس توش کار میکرد هم یه سری به اون بزنید هم یچیزی بخورید..
به کافه که رسیدید، در شیشهای رو به سمت داخل هل دادید و بعد از بلند شدن صدای زنگوله و جلب توجه تعدادی کارکن به سمت یه میز تو گوشهای ترین قسمت کافه رفتید..
رو صندلی ها نشستید و کمی بعد پسری با موهای نسکافه ای و فر به سمتتون اومد و سفارشتون رو گرفت و رفت..
همش سمت اون میز اصلی رو نگاه میکردی تا شاید بتونی فلیکس رو پیدا کنی اما اون انگار اونجا نبود..
یکم که گذشت که صدای خنده های ینفر رو شنیدی..
زیادی برات آشنا بود..
بیشتر که دقت کردی فهمیدی صدای خنده های فلیکسه..
اما..چرا یه صدای ضعیفی از خنده های یه دختر هم میومد؟!
نگاهت برگشت سمت همون میز و بلاخره فلیکس رو دیدی..
یه دختر کنارش بود که پیشبند بسته بود پس اون حتما همکارش بود..
ولی اون به چه حقی با شوهر تو حرف میزد و اینطوری اونو به خنده درآورده بود؟
یا اصن فلیکس برای چی داشت میخندید؟
مگه اون خنده ها فقط واسه تو نبودن؟
دوستت که انگار متوجه موضوع شده بود بدون وقت تلف کردن بلند شد و رفت و پولو و حساب کرد و برگشت و گفت که برگردید خونه..
.
.
رسیدید خونه و تو بلافاصله رفتی تو آشپزخونه (تا خودکشی کنی😑😂) تا یه لیوان آب بخوری..
بعد از اینکه یکم آروم شدی رفتی و لباسات رو عوض کردی و دوباره برگشتی پایین تو آشپزخونه(تا اینبار دیگه جدی خودکشی کنی🤣) تا برای شام غذا بپزی..
یک ساعت بعد صدای چرخیدن کلید تو قفل در و بعد باز شدن در رو شنیدی..
سعی کردی خودتو به اون راه بزنی(کدوم راه؟) و طوری وانمود کنی که انگار متوجه نشدی..
مدتی بعد دستای گرمی دور کمرت حلقه شد و بعد از اون نفس های گرمی رو گودی گردنت فرود اومد..
سرت رو برگردوندی و با فلیکس مواجه شدی که خستگی از چهرش میبارید..
با صدایی که سعی میکردی معمولی باشه اما تهش یه سردی عجیبی داشت بهش گفتی که بره و لباساش رو عوض کن تا اون موقع غذا هم آماده میشه..
.
.
موقع شام فلیکس بهت گفت که قراره با دوستاش(اعضا) برید بار تو هم قبول کردی و حالا تو اتاق مشترکتون بودی و داشتی دنبال یه لباس مناسب میگشتی..
یه لباس تنگ و کوتاه برداشتی و یه آرایش غلیظ کردی و بعد از درست کردن موهات و زدن عطر مورد علاقت از اتاق بیرون رفتی..
به سمت فلیکس رفتی..اون زمانی که متوجه حضورت شد سرش رو برگردوند و با توعی که یه لباس تنگ و کوتاه پوشیده بودی نگاه کرد میخواست دهم باز کنه تا چیزی بگه اما تو یه اشاره با دست یه ساعت کردی و کردی و بعد از کنارش رد شدی..
تو ماشین هیچ حرفی بینتون رد و بدل نشد و فقط صدای سکوت بود که همه جا رو پر کرده بود..
به بار که رسیدید از ماشین پیاده شدید و وارد شدید..
دوستای فلیکس رو پیدا کردید و رفتید و کنارشون نشستید..
یکم که گذشت خسته شدی و تصمیم گرفتی یکمی حال و هوا عوض کنی برای همین از کنار فلیکس بلند شدی و به سمت قسمتی که الکل هارو تحویل میدادن رفتی..
رو یه صندلی نشستی و یه الکل ۵۰ درصدی سفارش دادی و منتظر موندی..
کمی بعد به لیوان و یه بطری الکل جلوت قرار گرفت سرت رو بلند کردی تا تشکر که کنی که با دیدن بارمنی که جلوت بود یه لبخند کوچیک زدی..
تو اون شخص رو میشناختی، قبلنا یعنی وقتی که هنوز با فلیکس ازدواج نکرده بودی همیشه آخر هفته ها به این بار میومدی و تا صبح با دوستات وقت میگذروندی..
بقدری به این بار اومده بودی همین بارمنی که الان جلوت بود دیگه میشناختت..
فقط چون مدت زیادی از اون روزا گذشته بود تو فکر نمیکردی که اون هنوزم اینجا کار بکنه برای همین کمی شوک شدی..!
.
.
تا زمانی که رو اون صندلی نشسته بودی با اون بارمن صحبت میکردی و میخندیدی و اهمیتی به دور و برت نمیدادی تا اینکه گوشیت زنگ خورد..
وقتی نگاه کردی با اسم و شماره فلیکس مواجه شدی، جواب دادی و با یه حالت خمار و مست باهاش حرف زدی..
بهت گفت که سریع برگردی پیشش تا به خونه برید تو مخالفت کردی و میگفتی که دلت میخاد بیشتر بمونی تا اینکه با احساس دستای شخصی رو شونت سرت رو برگردوندی و دیدی فلیکس با گوشیِ کنار گوشش پشت سرت ایستاده..
گوشی رو قطع کرد و دستت رو گرفت و از رو صندلی بلندت کرد و از اون بار خارجت کرد..
.
.
به خونه که رفتید فلیکس مهلت حرف زدن بهت نداد و سریع انداختت رو شونش(ببخشیداا ولی مگه گونی سیب زمینی داری بلند میکنی؟؟؟) و بردت تو اتاق...
بقیشو نمیدونم چی شد ولی خدایی یه صداهای خیلی عجیبی از تو اتاقتون میومد😶😶🌫
- ۲۸۰
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط