Chapter
Chapter:1
Part:17
_سلام خانم کوچولو..کمک نمیخوای؟
نفر دیگشون گفت:به نظر وسایلات خیلی زیاده..این جاده هم که برای تو خیلی خطرناکه..نظرت چیه که ما برسونیمت؟
دیار سرشو به معنی نه تکون داد و به راهش ادامه داد.
یهو یه دست رو دوشش حسی کرد و بعد برگشت.
دوباره همون پسرا بودن.
_چرا ناز میکنی؟..نزار از راه دیگهای سوار ماشین کنیمت
دیار سریع احساس ترس کرد و بغض کرد.
فقط دلش میخواست یه نفر بیاد و نجاتش بده.
و همینطور هم شد.
یه ماشین جی کلاس کنارشون پارک کرد.
با کسی که ازش پیاده شد.
نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه.
جونگکوک با موهایی که رو پیشانیش ریخته شده بود و استایلی که جذابیتشو به رخ همه میکشید به سمتشون اومد.
_دیار...تو سوار شو..
قلنج گردنشو شکست و ادامه داد:من با آقایون صحبت دارم
دیار از تو شک در اومد و به سمت ماشین رفت ولی یکی از اونا از لباسش کشید و انداختش تو بغلش و چاقو رو زیر گلوش گذاشت.
جونگکوک نفس کلافه ای کشید و گفت:ببین بچه جون....من هزار نفر مثل تورو زمین زدم...حتی گنده ترا...عین بچه آدم ولش کن برو خونت.
پسره چاقو رو بیشتر زیر گلوی دیار فشار داد و گفت:به تو چه آخه؟..برو گمشو عوضی...هه..ما بیشتریم بنظرم همین الان فرار کن
دوستاش گارد گرفتن.
دیار با ترس دو تا دستاشو گرفت.
جونگکوک هوفی کشید و گفت:خیلی خب.
و بعد کتشو در آورد.
و با یه حرکت غیر منتظره با دستای نیرومندش زد زیر دستشو چاقو پرید رو هوا.
رفت جلوتر مشتی نثار پسره کرد که دیارو آزاد کرد.
فوری دست دیارو گرفت.
در ماشینو باز کرد و سوار ماشین کردش.
قبل اینکه در ماشینو ببنده با صدای آرومی به دیار گفت:خوبی؟
اما هنوز حرفش تموم نشده بود که چاقویی محکم به پشتش خورد.
دیار هینی کشید و دستشو محکم رو دهنش گذاشت که اشکاش سرازیر شد.
جونگکوک چشماشو محکم بست به سختی گفت:نترس..آه.....چیزی نیست
و بعد عقب رفت و در ماشینو بست.
دیار اشک میریخت و دستاشو جلو صورتش گرفته بود.
جونگکوک با اون وضعش مبارزه میکرد.
انگار نه انگار که نصف یه چاقو تو بدنش بود.
تیشرت سفیدش از پشت کاملا خونی شده بود.
و دیار خودشو مقصر همه اینا میدونست
جونگکوک تونست دوتاشونو زمین بزنه ولی یکیشون هنوز مونده بود.
با یه لگد محکم به جای حساس اون پسر
زمینش زد.
دیگه انگار چشماش تار میدید.
لنگ لنگان به سمت کتش رفت و از رو ماشین برش داشت.
به سمت در راننده رفت.
Part:17
_سلام خانم کوچولو..کمک نمیخوای؟
نفر دیگشون گفت:به نظر وسایلات خیلی زیاده..این جاده هم که برای تو خیلی خطرناکه..نظرت چیه که ما برسونیمت؟
دیار سرشو به معنی نه تکون داد و به راهش ادامه داد.
یهو یه دست رو دوشش حسی کرد و بعد برگشت.
دوباره همون پسرا بودن.
_چرا ناز میکنی؟..نزار از راه دیگهای سوار ماشین کنیمت
دیار سریع احساس ترس کرد و بغض کرد.
فقط دلش میخواست یه نفر بیاد و نجاتش بده.
و همینطور هم شد.
یه ماشین جی کلاس کنارشون پارک کرد.
با کسی که ازش پیاده شد.
نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه.
جونگکوک با موهایی که رو پیشانیش ریخته شده بود و استایلی که جذابیتشو به رخ همه میکشید به سمتشون اومد.
_دیار...تو سوار شو..
قلنج گردنشو شکست و ادامه داد:من با آقایون صحبت دارم
دیار از تو شک در اومد و به سمت ماشین رفت ولی یکی از اونا از لباسش کشید و انداختش تو بغلش و چاقو رو زیر گلوش گذاشت.
جونگکوک نفس کلافه ای کشید و گفت:ببین بچه جون....من هزار نفر مثل تورو زمین زدم...حتی گنده ترا...عین بچه آدم ولش کن برو خونت.
پسره چاقو رو بیشتر زیر گلوی دیار فشار داد و گفت:به تو چه آخه؟..برو گمشو عوضی...هه..ما بیشتریم بنظرم همین الان فرار کن
دوستاش گارد گرفتن.
دیار با ترس دو تا دستاشو گرفت.
جونگکوک هوفی کشید و گفت:خیلی خب.
و بعد کتشو در آورد.
و با یه حرکت غیر منتظره با دستای نیرومندش زد زیر دستشو چاقو پرید رو هوا.
رفت جلوتر مشتی نثار پسره کرد که دیارو آزاد کرد.
فوری دست دیارو گرفت.
در ماشینو باز کرد و سوار ماشین کردش.
قبل اینکه در ماشینو ببنده با صدای آرومی به دیار گفت:خوبی؟
اما هنوز حرفش تموم نشده بود که چاقویی محکم به پشتش خورد.
دیار هینی کشید و دستشو محکم رو دهنش گذاشت که اشکاش سرازیر شد.
جونگکوک چشماشو محکم بست به سختی گفت:نترس..آه.....چیزی نیست
و بعد عقب رفت و در ماشینو بست.
دیار اشک میریخت و دستاشو جلو صورتش گرفته بود.
جونگکوک با اون وضعش مبارزه میکرد.
انگار نه انگار که نصف یه چاقو تو بدنش بود.
تیشرت سفیدش از پشت کاملا خونی شده بود.
و دیار خودشو مقصر همه اینا میدونست
جونگکوک تونست دوتاشونو زمین بزنه ولی یکیشون هنوز مونده بود.
با یه لگد محکم به جای حساس اون پسر
زمینش زد.
دیگه انگار چشماش تار میدید.
لنگ لنگان به سمت کتش رفت و از رو ماشین برش داشت.
به سمت در راننده رفت.
- ۱۳.۹k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط