{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرستار با صدایی آرام اما قاطع گفت:

پرستار با صدایی آرام اما قاطع گفت:
«شاهزاده تهیونگ… لطفاً برای سلامت آسا، فعلاً اتاق را ترک کنید. ما باید درمان را ادامه دهیم، و حضور شما—هرچند با نیت خیر—ممکن است باعث تحریک احساسات او شود.»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد. چشمانش پر از اشک، گلویش خشک و قلبش فشرده بود. نگاه آخر را به آسا انداخت… او هنوز بی‌صدا فقط نگاه می‌کرد. نه مخالفت، نه رضایت… فقط نگاه.

تهیونگ آهسته برخاست. سری به نشانه احترام برای پرستاران خم کرد و گفت:
«فقط… فقط لطفاً، وقتی حالش بهتر شد، بهم اطلاع بدید. هر زمان… هر ساعتی که باشه. من منتظر می‌مونم.»

پرستار لبخند کوتاهی زد:
«حتماً شاهزاده. قول می‌دهم.»

تهیونگ از اتاق خارج شد و در را آرام پشت سرش بست. در راهرو ایستاد، دستانش را در جیب شنلش فرو برد، سرش را بالا گرفت و نفس عمیقی کشید.
دلش هنوز کنار تخت آسا مانده بود… اما حالا باید صبر می‌کرد. صبری که برای او، سخت‌تر از هر سرمایی بود که تا امروز تجربه‌اش کرده بود.
دیدگاه ها (۱)

دو هفته گذشت...برف‌های زمستان آرام‌آرام روی بام‌های قصر نشست...

دو هفته گذشت...برف‌های زمستان آرام‌آرام روی بام‌های قصر نشست...

چند روز گذشته بود. زمستان همچنان بر دیوارهای قصر چنگ انداخته...

چند روز گذشته بود. زمستان همچنان بر دیوارهای قصر چنگ انداخته...

1ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خو...

دستانش را به صورت سفید دخترک رساند و چانه اش را بین دستانش گ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط