{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز گذشته بود. زمستان همچنان بر دیوارهای قصر چنگ اندا

چند روز گذشته بود. زمستان همچنان بر دیوارهای قصر چنگ انداخته بود و سرمایی ملایم در راهروها جریان داشت. در اتاقی آرام و روشن، آسا روی تخت سفید بیمارستانی دراز کشیده بود، ملحفه‌ای گرم دورش پیچیده، و نور خورشید از پنجره نیمه‌باز به آرامی روی صورت رنگ‌پریده‌اش می‌تابید.

پرستارها آرام و بی‌صدا رفت‌وآمد می‌کردند. صدای گاه‌به‌گاه ابزارهای پزشکی و زمزمه‌های آهسته، سکوت اتاق را می‌شکست.

و ناگهان...

چشم‌های آسا آرام و بی‌صدا باز شدند. ابتدا نور برایش تند بود، ولی بعد از چند ثانیه، توانست سقف سفید اتاق را تشخیص دهد. پلک زد. چند بار. نگاهش میان نور پنجره، شاخه‌های یخ‌زده بیرون، و صورت پرستار کنار تخت جا‌به‌جا شد.

اما هیچ کلمه‌ای از لب‌هایش بیرون نیامد.

پرستار با شگفتی و لبخندی گرم جلو آمد:
«آسا؟ صدای منو می‌شنوی؟ پلک بزن اگه صدای منو می‌شنوی.»

آسا آهسته پلک زد. فقط یک‌بار.

قلب پرستار از خوشی لرزید. فوراً از اتاق بیرون رفت تا پزشک و تهیونگ را خبر کند.

اما درون اتاق، سکوتی سرد و آرام حکم‌فرما بود—سکوتی که تنها یک چیز در آن روشن بود: آسا زنده است.
اما هنوز، چیزی درونش فریاد نمی‌زد... تنها نگاه می‌کرد.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای قدم‌هایی شتاب‌زده در راهرو پیچید. در اتاق باز شد و تهیونگ با نفس‌نفس‌زنان وارد شد. نگاهش بلافاصله روی چشمان باز آسا قفل شد.

چشمانی که دیگر بسته نبودند… هرچند هنوز خاموش و بی‌جان، اما زنده.

تهیونگ چند لحظه خشک‌اش زد. بعد انگار ناگهان تمام احساسات فروخورده‌اش آزاد شده باشند، لب‌هایش لرزید و اشک بی‌اختیار از چشمانش جاری شد.
آرام جلو رفت، اما درست قبل از اینکه به تخت برسد، یکی از پرستاران الهه مراقبت با ملایمت جلو آمد و گفت:

«لطفاً… فعلاً اجازه لمس او را ندارید. وضعیتش هنوز ناپایدار است.»

تهیونگ فقط سرش را تکان داد، نفس عمیقی کشید و زانو زد کنار تخت. با فاصله.
دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه‌اش بلند نشود.

زمزمه‌ای زیر لب گفت:
«تو برگشتی… آسا… تو برگشتی…»

آسا فقط نگاهش کرد. بی‌کلام. بی‌حرکت. اما نگاهش آرام گرفت… انگار قلبش تهیونگ را شناخته بود، حتی اگر هنوز زبانش خاموش بود.

لحظه‌ای کوتاه، اما برای تهیونگ، آن نگاه، مهم‌ترین نشانه‌ی زندگی بود.
دیدگاه ها (۱۸)

پرستار با صدایی آرام اما قاطع گفت:«شاهزاده تهیونگ… لطفاً برا...

دو هفته گذشت...برف‌های زمستان آرام‌آرام روی بام‌های قصر نشست...

چند روز گذشته بود. زمستان همچنان بر دیوارهای قصر چنگ انداخته...

چند روز گذشته بود. زمستان همچنان بر دیوارهای قصر چنگ انداخته...

#تصادف#تک_پارتی(از کتابی و رسمی نوشتن زیاد، خوشم نمیاد. ولی ...

پارت: 10اسم: رویایی ترسناکتهیونگ همیشه از صدای بارون خوشش می...

1ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط