دو هفته گذشت...
دو هفته گذشت...
برفهای زمستان آرامآرام روی بامهای قصر نشسته بودند، اما درون یکی از اتاقها، گرمایی تازه در حال شکلگیری بود.
قلب آسا، پس از روزها مراقبت شبانهروزی و درمان توسط الهههای مراقبت، حالا نیرومندتر شده بود. صدای تپشهایش دیگر بیرمق و بیجان نبود.
او آرامآرام شروع به حرف زدن کرده بود و گاهی لبخندهای کوچکش، روزهای سخت تهیونگ را کمی روشنتر میکرد.
تهیونگ و آسا حالا بیشتر با هم حرف میزدند. سکوتی که روزی بینشان دیوار بود، حالا تبدیل به فضای امنی شده بود که در آن میتوانستند حتی بدون کلام، همدیگر را بفهمند.
گاهی تهیونگ کنارش کتاب میخواند و گاهی آسا با صدایی آرام برایش از خاطرات کودکیاش میگفت. با آنکه آسا هنوز گاهی ضعیف میشد، تهیونگ همیشه کنارش بود، بیادعا، بیتوقع.
تا اینکه...
شبی دیگر، در تالار بزرگ قصر، شاه به همراه هفت پسرش دور میز شام جمع شده بودند. فضای گرمی حاکم بود، صدای قاشق و چنگال، خندههای پراکنده، و گفتوگوهایی بیدغدغه شنیده میشد.
اما ناگهان شاه نگاهی به جمع انداخت و با لبخندی پنهان گفت:
«پسرانم… چند ماهی گذشته. همراهان شما مدت زیادیست در کنار شما هستند… فکر نمیکنید وقت آن است که درباره نوههای آیندهی خاندان سلطنتی فکر کنیم؟»
ناگهان همه سرها به سمت شاه چرخید.
جیمین آب دهانش را بهسختی قورت داد.
کوک لبخند زد.
هوپی نگاهی به نارا انداخت.
و شوگا فقط چایاش را مزهمزه کرد.
اما نگاه بیشترشان در نهایت به دو نفر ختم شد...
تهیونگ، که با آرامش نشسته بود، و صندلی کنار او، که دیگر خالی نبود... جایی که حالا همیشه آسا مینشست.
آسا هنوز کاملاً بهبود نیافته بود، اما حضورش، دیگر غایب نبود.
شاه نگاهش را به تهیونگ دوخت و پرسید:
«خب تهیونگ… حالا که همراهت دوباره سرپا شده، تو چه فکر میکنی؟»
همه منتظر پاسخ او بودند...
برفهای زمستان آرامآرام روی بامهای قصر نشسته بودند، اما درون یکی از اتاقها، گرمایی تازه در حال شکلگیری بود.
قلب آسا، پس از روزها مراقبت شبانهروزی و درمان توسط الهههای مراقبت، حالا نیرومندتر شده بود. صدای تپشهایش دیگر بیرمق و بیجان نبود.
او آرامآرام شروع به حرف زدن کرده بود و گاهی لبخندهای کوچکش، روزهای سخت تهیونگ را کمی روشنتر میکرد.
تهیونگ و آسا حالا بیشتر با هم حرف میزدند. سکوتی که روزی بینشان دیوار بود، حالا تبدیل به فضای امنی شده بود که در آن میتوانستند حتی بدون کلام، همدیگر را بفهمند.
گاهی تهیونگ کنارش کتاب میخواند و گاهی آسا با صدایی آرام برایش از خاطرات کودکیاش میگفت. با آنکه آسا هنوز گاهی ضعیف میشد، تهیونگ همیشه کنارش بود، بیادعا، بیتوقع.
تا اینکه...
شبی دیگر، در تالار بزرگ قصر، شاه به همراه هفت پسرش دور میز شام جمع شده بودند. فضای گرمی حاکم بود، صدای قاشق و چنگال، خندههای پراکنده، و گفتوگوهایی بیدغدغه شنیده میشد.
اما ناگهان شاه نگاهی به جمع انداخت و با لبخندی پنهان گفت:
«پسرانم… چند ماهی گذشته. همراهان شما مدت زیادیست در کنار شما هستند… فکر نمیکنید وقت آن است که درباره نوههای آیندهی خاندان سلطنتی فکر کنیم؟»
ناگهان همه سرها به سمت شاه چرخید.
جیمین آب دهانش را بهسختی قورت داد.
کوک لبخند زد.
هوپی نگاهی به نارا انداخت.
و شوگا فقط چایاش را مزهمزه کرد.
اما نگاه بیشترشان در نهایت به دو نفر ختم شد...
تهیونگ، که با آرامش نشسته بود، و صندلی کنار او، که دیگر خالی نبود... جایی که حالا همیشه آسا مینشست.
آسا هنوز کاملاً بهبود نیافته بود، اما حضورش، دیگر غایب نبود.
شاه نگاهش را به تهیونگ دوخت و پرسید:
«خب تهیونگ… حالا که همراهت دوباره سرپا شده، تو چه فکر میکنی؟»
همه منتظر پاسخ او بودند...
- ۶.۶k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط