{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد به زنش گفت

پیرمرد به زنش گفت

بیا یادی از گذشته های دور کنیم

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم


پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟

...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام
دیدگاه ها (۱)

امروز هر چقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی، از محبت دنیا کم نمی ...

امروز......... امروز است، امروز جاودانه است و امروز.... زیبا...

به دنبال خوشبختی نباشید... زندگی کنید... و پا به پای آن- آر...

راز این هستی چیست؟ ما چرا آمده ایم؟ کار ما نیست گذر از هستی ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟔 🎧🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امروز چرا نیومدی؟» ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت دوم: «قرار»روز بعد، اِما از صبح ه...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

فیک تهکوک وارث زار

قسمت چهارده

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط