{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دختر خاص پارت21

رمان دختر خاص پارت21



همین که «شوهر دخترش» از دهان ات پرید، سه تا پسر یهو سفت شدن. نگاه‌هاشون به ات دوخته شد.

جیمین با صدای آروم: «شوهر دخترش؟ یعنی چی؟»

ات فهمید چه غلطی کرده. صورتش داغون شد. «یعنی... منظورم... اگه یه روزی... خواستگار... منظورم این نبود که... وای خدای من...»

تهیونگ خندید. «نگران نباش. می‌فهمیم چی گفتی. ولی خوب بود بدونی، ما سه‌تامون به یه کلمه خیلی حساسیم: شوهر.»

جونگ‌کوک اضافه کرد: «مخصوصاً وقتی با اسم ات بیاد.»

ات از خجالت می‌خواست آب بشه. بلند شد و به سمت آشپزخانه دوید. «من... من می‌رم یه آب بخورم. تشنمه.»

پشت سرش، صدای خندهٔ سه پسر پیچید تو فضای خونه.

جیمین با نگاه به دوستاش گفت: «بچه‌ها... آخر هفتهٔ مهمی در پیش داریم.»

تهیونگ: «می‌دونم. شاید مهم‌ترین آخر هفته زندگیمون.»

جونگ‌کوک: «فقط خدا کنه پدرش تفنگ رو نیاره پایین.»

و هر سه با هم زدن زیر خنده، در حالی که ات توی آشپزخانه داشت با لیوان آب به دیوار تکیه داده بود و با خودش زمزمه می‌کرد:

«خدایا... این سه تا رو که به مامان و بابا معرفی کنم، دیگه چه بلایی سرم میاد؟»

جوابی نیومد. فقط صدای خندهٔ پسرا از اتاق نشیمن می‌اومد و قلب ات داشت تندتر از همیشه می‌زد. نه از ترس... از یه حس عجیب که شبیه "بالاخره یه جایی رسیدم که باید همه چی رو رو کنم" بود. و این، هم ترسناک بود و هم... رهایی‌بخش.
دیدگاه ها (۱۳)

ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون گرف...

چشماش افتاد به اونجا. همیشه ازش می‌ترسید. ولی این بار می‌خوا...

رمان دختر خاص پارت 20«بذار ببینم چی شده که انقدر...» حرفش تو...

رمان دختر خاص پارت 19

part43 عشق پنهان《ویو ات》از بلندگو ها گفتن که تا چند دقیقه دی...

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط