رقابت مرگبارپارت
رقابت مرگبار...>>>(پارت:۵)
بعد از اینکه جنازه سوهیون و سوزوند رفت جایی که تهیونگ و قایم کرده بود...
جونگکوک:تهیونگ-
حرفش با ندیدن تهیونگ قطع شد...
جونگکوک:تهیونگ!(عربده)
..........
ساشا:هق...تو...تو چطور تونستی؟!لعنت بهت جعون جونگکوککک هق...
بادیگارد:خانوم...الان بیهوش میشید!!
ساشا:چرا...چرا سوهیون مرد هق!
بادیگارد:....
ساشا:هققق...
«کمی بعد»
جونگکوک کل عمارت و نابود کرده بود...آدم میکشت و عربده میزد...سیگار میکشید و مشروب های درصد بالا میخورد...
جونگکوک:کجایی؟!...(آروم،مست،گریه)
نگهبان:ارباب!تونستیم ردش و بزنیم!
جونگکوک:ک..کجاست؟!(داد)
نگهبان:افراد های سوهیون دزدیدنش!
جونگکوک با عربده ای بلند به سمت عمارت سوهیون حرکت کرد...
جونگکوک:زندتون نمیزارم!!
تهیونگ بی وقفه گریه میکرد...ولی افراد های سوهیون با شلاق،میله داغ،مشت و لگد و هرگونه شکنجه ای..اون رو اذیت میکردن...
تهیونگ:ولم کنید هق!(گریه)
ساشا میله داغ و روی بازوش گذاشت که پسر داد بلندی زد...
ساشا:دوست پسر عوضی تو...معشوقه من و کشت!منم تو رو میکشم!(خنده روانی)
ساشا:افراد من خسته شدن...میخوان با بدن تو خستگی شونو و در کنن!زود باشین پسرا...
مرد ها به سمتش حمله ور شدن و خواستن بهش دست بزنن که عربده ای شنیدن
جونگکوک:دستتون بهش بخوره دستاتون و قطع میکنم!
ساشا با خنده روانی برگشت سمتش و گفت
ساشا:انتقامم و با کشتن معشوقه ات میگیرم!البته...مشعوقه هرزه!
جونگکوک که دیگه خون به مغزش نمیرسید...نارنجکی پرتاب کرد که کلی دود بلند شد...
«از این نارنجک دودی ها»
با تفنگش همه افراد سوهیون و کشت و با گلوله اس مستقیم توی گلوی ساشا و مغزش اون رو کشت...
جونگکوک:تهیونگ؟!خوبی؟!(گریه)
چطور بودددد؟
بعد از اینکه جنازه سوهیون و سوزوند رفت جایی که تهیونگ و قایم کرده بود...
جونگکوک:تهیونگ-
حرفش با ندیدن تهیونگ قطع شد...
جونگکوک:تهیونگ!(عربده)
..........
ساشا:هق...تو...تو چطور تونستی؟!لعنت بهت جعون جونگکوککک هق...
بادیگارد:خانوم...الان بیهوش میشید!!
ساشا:چرا...چرا سوهیون مرد هق!
بادیگارد:....
ساشا:هققق...
«کمی بعد»
جونگکوک کل عمارت و نابود کرده بود...آدم میکشت و عربده میزد...سیگار میکشید و مشروب های درصد بالا میخورد...
جونگکوک:کجایی؟!...(آروم،مست،گریه)
نگهبان:ارباب!تونستیم ردش و بزنیم!
جونگکوک:ک..کجاست؟!(داد)
نگهبان:افراد های سوهیون دزدیدنش!
جونگکوک با عربده ای بلند به سمت عمارت سوهیون حرکت کرد...
جونگکوک:زندتون نمیزارم!!
تهیونگ بی وقفه گریه میکرد...ولی افراد های سوهیون با شلاق،میله داغ،مشت و لگد و هرگونه شکنجه ای..اون رو اذیت میکردن...
تهیونگ:ولم کنید هق!(گریه)
ساشا میله داغ و روی بازوش گذاشت که پسر داد بلندی زد...
ساشا:دوست پسر عوضی تو...معشوقه من و کشت!منم تو رو میکشم!(خنده روانی)
ساشا:افراد من خسته شدن...میخوان با بدن تو خستگی شونو و در کنن!زود باشین پسرا...
مرد ها به سمتش حمله ور شدن و خواستن بهش دست بزنن که عربده ای شنیدن
جونگکوک:دستتون بهش بخوره دستاتون و قطع میکنم!
ساشا با خنده روانی برگشت سمتش و گفت
ساشا:انتقامم و با کشتن معشوقه ات میگیرم!البته...مشعوقه هرزه!
جونگکوک که دیگه خون به مغزش نمیرسید...نارنجکی پرتاب کرد که کلی دود بلند شد...
«از این نارنجک دودی ها»
با تفنگش همه افراد سوهیون و کشت و با گلوله اس مستقیم توی گلوی ساشا و مغزش اون رو کشت...
جونگکوک:تهیونگ؟!خوبی؟!(گریه)
چطور بودددد؟
- ۸.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط