{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر

بهش گفتم « توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر. » گفت « من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می خوای بنویس، به م بده. » همان موقع داشت جیبش راخالی می کرد. یک دفترچه ی یاداشت و یک خودکار در آورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی که می خواستم تویش بنویسم یک دفعه به م گفت« ننویسی ها! » جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم « مگه چی شده؟ » گفت « اون خوداری که دستته مال بیت الماله. » گفتم « من که نمی خوام کتاب باهاش بنویسم. دو – سه تا کلمه که بیش تر نیست. » گفت «نه. »
یادگاران، جلد سه، کتاب شهید مهدی باکری، ص 23

@hamrahshohada ✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️
دیدگاه ها (۱)

dark life = 27

بیت المالبهش گفتم:«توی راه که بر میگردی،یه خورده کاهو و سبزی...

‍ 🔸 " در محضـــر شهیـــــد "...بهش گفتم: برگشتنی،یه خورده ڪ...

🌹 شهید مهدی باکری🌹 🌸 فیلم بازی میکنیم🌸 بعد از مدت ها برگشته ...

3

درخواستی شما(چوی هیون ووک)توی سالن غذاخوری دانشگاه بودم که ب...

My professor Part:56کتاب فیزیکمو سریع از تو کیف کشیدم بیرون ...

part29

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط