ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۱۶ فصل ۳ )
هیچی نیست. بخواب سرفه شديدي زدم و متعجب و شوکه نگاش کردم و با صداي گرفته اي گفتم نميخواي بري بخوابي؟ عمیق نگام کرد و گفت: میرم... تو بخواب. نزدیکم نشسته بود. نگران گفتم مریض میشی. جدي گفت: نه. چیزی نیست. تبتو کنترل کنم تا بالا نره.. و به پشتی تخت تکیه داد و به سقف بالا سرش زل زد. تلخ نگاش کردم. چرا پیشم نمیخوابه؟ هه .. اما من باز قانع بودم
اروم چشمامو باز کردم زیر دلم یه کم درد میکرد اروم دستمو به شکمم گرفتم و گنگ سرمو کج کردم و تندو خواب الود به کنارم نگاه کردم. جاي خالي جیمین اولین چیزی بود که به چشم میومد.. به کاناپه اتاقش نگاه کردم نبود.. نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه کردم ۷:۳۰ صبح بود. يعني رفته سر کار؟؟ عطسه اي زدم و بينيمو بالا کشیدم و صورتمو به بالشت کشیدم که صداشو از بیرون شنیدم عه .. انگار صداي خودشه.. پس نرفته.. اروم صحبت میکرد. سرمو بلند کردم تا بهتر بشنوم. جیمین-نه... نمیتونه امروز جیمین-نمياي شركت؟ جیمین-نچ.. میگم نمیتونه... سرما خورده بمونه خونه استراحت کنه بهتره براش.. چشمامو باريك كردم منو میگه؟ اره دیگه... احتمالا باید جوزف باشه.. جیمین اره حرف زده بود با دختره ولی حالا بذار بهتر شه...
رفتم پایین پیشش اي خدا!... داشتم آب میشدم.. چرا این خجالتم ازش نمیریزه؟ سعي لبخند باريك و شيريني زد که تمام وجودم لرزید. کرد جمعش کنه رو برگردوند سمت اپن و گفت: صبح اشفته بافت رو پایین تر کشیدم و به خودمو این حواس پرتم لعنت فرستادم و خواستم برم تو اتاق شلوارمو بردارم و بپوشم که گفت زود بیدار شدي. وایستادم و هول و خجالت زده :گفتم دیگه... بیدار شدم دیگه... و تند دویدم تو اتاق و با فوشهاي زير لبي به خودم شلوار رو پوشیدم باید دوش بگیرم. بافتش رو که توتنم بود لمس کردم و اروم و گرفته بردمش جلوي بینیم و بوش کردم. اخ.. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. چي به سر من اومده؟ يعني وابستگي جسميه؟ پس چرا خودم این احساس رو ندارم؟ چرا. بغض کردم. این وابستگي جسمي و جنسي نيست اين.. احساسه.. یه احساس قوي تو قلبم.. وابستگي نيست.. هزارتا آدم با هم همخونه میشن به هم وابسته میشن اما این حس این ضربان قلب تند اونم هر وقت که میبینمش نشونه عادت نیست. نفسم رو شدید فوت کردم بیرون تا شاید اروم بگیرم و گرفته اومدم بیرون.
( پارت ۳۱۶ فصل ۳ )
هیچی نیست. بخواب سرفه شديدي زدم و متعجب و شوکه نگاش کردم و با صداي گرفته اي گفتم نميخواي بري بخوابي؟ عمیق نگام کرد و گفت: میرم... تو بخواب. نزدیکم نشسته بود. نگران گفتم مریض میشی. جدي گفت: نه. چیزی نیست. تبتو کنترل کنم تا بالا نره.. و به پشتی تخت تکیه داد و به سقف بالا سرش زل زد. تلخ نگاش کردم. چرا پیشم نمیخوابه؟ هه .. اما من باز قانع بودم
اروم چشمامو باز کردم زیر دلم یه کم درد میکرد اروم دستمو به شکمم گرفتم و گنگ سرمو کج کردم و تندو خواب الود به کنارم نگاه کردم. جاي خالي جیمین اولین چیزی بود که به چشم میومد.. به کاناپه اتاقش نگاه کردم نبود.. نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه کردم ۷:۳۰ صبح بود. يعني رفته سر کار؟؟ عطسه اي زدم و بينيمو بالا کشیدم و صورتمو به بالشت کشیدم که صداشو از بیرون شنیدم عه .. انگار صداي خودشه.. پس نرفته.. اروم صحبت میکرد. سرمو بلند کردم تا بهتر بشنوم. جیمین-نه... نمیتونه امروز جیمین-نمياي شركت؟ جیمین-نچ.. میگم نمیتونه... سرما خورده بمونه خونه استراحت کنه بهتره براش.. چشمامو باريك كردم منو میگه؟ اره دیگه... احتمالا باید جوزف باشه.. جیمین اره حرف زده بود با دختره ولی حالا بذار بهتر شه...
رفتم پایین پیشش اي خدا!... داشتم آب میشدم.. چرا این خجالتم ازش نمیریزه؟ سعي لبخند باريك و شيريني زد که تمام وجودم لرزید. کرد جمعش کنه رو برگردوند سمت اپن و گفت: صبح اشفته بافت رو پایین تر کشیدم و به خودمو این حواس پرتم لعنت فرستادم و خواستم برم تو اتاق شلوارمو بردارم و بپوشم که گفت زود بیدار شدي. وایستادم و هول و خجالت زده :گفتم دیگه... بیدار شدم دیگه... و تند دویدم تو اتاق و با فوشهاي زير لبي به خودم شلوار رو پوشیدم باید دوش بگیرم. بافتش رو که توتنم بود لمس کردم و اروم و گرفته بردمش جلوي بینیم و بوش کردم. اخ.. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. چي به سر من اومده؟ يعني وابستگي جسميه؟ پس چرا خودم این احساس رو ندارم؟ چرا. بغض کردم. این وابستگي جسمي و جنسي نيست اين.. احساسه.. یه احساس قوي تو قلبم.. وابستگي نيست.. هزارتا آدم با هم همخونه میشن به هم وابسته میشن اما این حس این ضربان قلب تند اونم هر وقت که میبینمش نشونه عادت نیست. نفسم رو شدید فوت کردم بیرون تا شاید اروم بگیرم و گرفته اومدم بیرون.
- ۸.۱k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط